شبنامه
|
||
زياد وقت نمی کنم سری به اينجا بزنم اما حس نوستالژيکی به اينجا دارم به همين خاطر سعی می کنم هر چند يک بار سری به اين خانه هم بزنم.
البته در حال حاضر از اجاره نشينی خلاص شده ام و خانه شخصی دارم. شبنامه ها در حال حاضر در اينجا فعال است.
12 مهر 1382 آخرین پستی بود که در این وبلاگ نوشتم. بعدها بنابدلایلی ننوشتم و سپس سر از شبنامه ها درآوردم. از امروز می خواهم در کنار شبنامه ها در شبنامه هم بنویسم. هر چه باشد اینجا خانه تولدم است و باید گرامی بدارمش.
نوشتن در دوجا چندان هم آسان نیست اما نمی دانم چگونه ولی این کار ار سعی خواهم کرد به انجام برسانم. یادش بخیر این خانه و خاطراتش شیرین اش....
نقدي بر راهكار پيشنهادي علويتبار
راه آينده از كدام سو؟!
چندي پيش دوست خوب و استاد بزرگوارم، دكتر عليرضا علويتبار در مقالهيي با عنوان »به سوي آينده« (مجله آفتاب و سايت امروز)به بازخواني دوره اصلاحات پرداخت و راهكاري براي خروج از بنبست ارايه كرد.
نفس پرداختن به اين دغدغه در جاي خود قابل تقدير است. بخصوص كه وي و دوستان به اصطلاح پيشرواش اكنون در سيبل قرار گرفته و هر روز عرصه را تنگتر مييابند. اما به راستي چرا چنين شد؟!
شمشيري كه اكنون علويتبارها،از غلاف بيرون كشيدهاند،سالها پيش از زبان منتقدان، جاري شده بود اما زير تيغ مصلحت قرباني شد. ايشان به مانند سعيد حجاريان از پايان يك دوره سخن ميراند و به زعم خود آغاز دوران ديگري را وعده ميدهد. اعتراف به اشتباه اصليترين تمايز مقاله اخير دكتر علويتبار بود.
پذيرش اين واقعيت كه جمهوري ولايي ايران ظرفيت اصلاحي خود را از دست داده است و يا طرد اين امكان كه تفسيري مردمسالارانهتر از قانون اساسي راه اصلاحات را هموار خواهد كرد و يا اعلام شكست اين راهكار كه با بهرهگيري از اختيارات قانوني نهادهاي انتخابيميتوان اصلاحات را پيش برد.
او و برخي از دوستانش كه انتقاد از خاتمي را تضعيف وي ميدانستند امروز به اين واقعيت نزديكتر شدهاندكه تصور امروزي بخش بزرگي از جامعه از خاتمي اين است كه او،نماينده نظام سياسي است و نه نماد بخش اصلاحطلب و دگرگوني خواه حاكميت.
او نيز اعتراف ميكند كه ديگر سخنان صريح خاتمي نيز شوقي را بر نميانگيزد. يكسال پيش و در جمعي كه بنده نيز در آن حضور داشتم،دكتر علويتبار دو فرض را براي اصلاحات در ايران برشمرد. او آن روز ميگفت: اصلاحطلبان دو فرض براي پيشبرد اهداف خود دارند. يك اصلاحپذيري نظام و دوم، تعبير دموكراتيك از قانون اساسي و امروز همه آن پنداشتها را اشتباه ميخواند. او صريحاص مينويسد:سقف (حداكثر) آزادي و مردمسالاري مملكت در چارچوب جمهوري ولايي (جمهوري اسلامي مبتني بر ولايت انتصابي مطلقه فقيه) همان است كه تا پيروزي اصلاحطلبان در انتخابات مجلس ششم تحقق يافت و نه بيشتر.
او ميافزايد: نهادهاي انتخابي در چارچوب حقوقي - سياسي موجود اساساص اختياري ندارند كه بتوانند براي اصلاح امور از آن بهره گيرند.
دكتر علويتبار در ادامه به راهكارهاي پيش رو اشاره ميكند و پايههاي پيشنهاد خود را بر ميشمرد.
وي هشدار ميدهد كه نبايستي گذاشت اميد و اعتماد مردم به روشهاي اصلاحطلبانه از دست برود، نااميدي از روش اصلاحطلبانه يعني انقلابخواهي يا كلبي مسلكي ... اصلاحطلبان به قيمت قرباني كردن خويش اميد به آن را بايد زنده نگه دارند.و ادعا ميكند اعتبار اصلاحطلبي و اصلاحطلبان (چه درون حاكميت و چه بيرون آن) با هم گره خورده است.
پرسش اساسييي كه اينجا مطرح ميگردد اين است كه چرا هر زمان، زمان پرداخت هزينه و خطر كردن است، همه را شريك ميدانيم. چه كسي گفته اعتبار اصلاحطلبي به اصلاحطلبان گره خورده است. مگر اصلاحطلبي يك روش براي تغيير نيست. هر اصلاحطلب تا زماني اعتبار دارد كه ابتدا به روش و سپس به هدف ملتزم و معتقد باشد. چرا روزگاري كه انتقاد اكثريت اصلاحطلبان (نه آنان كه خود را ميراثدار و پرچمدار اصلاحات ميدانند)به آسمان برخاسته بود و از سهلانگاريها و اشتباهات انذار داده ميشد، اين چنين سخن گفته نشد.
زماني كه استراتژيهاي مصلحتانديشانه برخي،اصلاحطلبان، اصلاحطلبي را فلج كرده بود و اقتدارگرايان و جزمانديشان را جري، چرا گوش شنيدن سخن منتقدان همروش را نداشتيد.
زماني كه بر سر پروندهيي ملي، چون قتلهاي زنجيرهيي مصالحه شد، هيچ سخن ديگري را بر نتافتيد. پاي سخن هر اصلاحطلب درون حاكميتي كه مينشيني، پاسخي براي اين پرسش ندارند. وقتي در مقابل سوال گزنده چه امتيازي در مقابل اين سكوت گرفتيد؟قرار ميگيرند، ميگويند بهترين تضمين، عدم تكرار آن فجايع است. اما اين چگونه تضميني است كه هنوز شيوه قرون وسطايي اعترافگيري هست، هنوز بازداشتهاي غيرقانوني وجود دارد، هنوز اوليهترين حقوق يك زنداني تامين نميشود، هنوز در زندانها شكنجه هست و هزاران دليل ديگر براي زنده بودن تفكري كه قتل و كشتار و حذف، اصل اساسياش است.
چه شده است كه امروز دوستاني مانند محسن آرمين قصد دارند قتل زهرا كاظمي را تا به انتها پيگيري كنند؟! چرا در موارد ديگر سكوت پيشه كردند؟ چرا زماني كه از رييس كميسيون امنيت ملي مجلس استيفاي وعده پيگيري پرونده قتلهاي زنجيرهيي ميشود، آهي ميكشد و از مصلحت سخن ميگويد؟
آري، علويتبارها و ديگران بايد به اين پرسشهاي اساسي پاسخ دهند. بايد بدانند چه راهي، كار را به اينجا رساند. بايد بيابند كه قلب واقعيت، نافي حقيقت نيست. مرداني چون گنجي، حقيقتجو بودند كه اكنون در كج زندان ماندهاند. آيا همين اصلاحطلبان كه دكتر علويتبار به آنان نزديك است، فراموش كردهاند، چگونه اكبر گنجي را تنها در اوين رها كردند و هزاران آياي ديگر!
دكتر علويتبار در مقاله جديد خود صريحا گزينهجمهوري اسلامي بدون ولايت فقيه را پيشنهاد ميكند. او مينويسد: اصلاحات تاكنون شعار حفظ جمهوري ولايي و انجام اصلاحات مردمسالارانه در چارچوب آن را داده است. اما تجربه نشان داده است كه ظرفيت اين نظام حكومتي آنقدر نيست كه بتواند طرفداران مردمسالاري با همه پيامدها و لوازم آن را راضي كند. پس دو گزينه باقي ميمانديك گزينه جمهوري اسلامي بدون ولايت فقيه است... و ديگري جمهوري مردمسالار و غيرايدئولوژيك و ظاهرا خودشان گزينه اول را پيشنهاد ميكنند.
نميخواهم در اين فرصت از درستي يا نادرستي اين گزينهها سخن بگويم. هدف اصلي، طرح اين دغدغه است كه قبل از ورود به دوره به اصطلاح جديد، يك اصل را همهگير و گسترش دهيم. البته اين اصل در بخشهاي پراكندهيي از مقاله مذكور نيز مورد اشاره قرار گرفته است اما به زعم نگارنده از طرح راهكارهاي جديد با اهميتتر است. اول نقد گذشته، بخصوص دهه اول انقلاب كه بسياري از همين اصلاحطلبان از ورود به آن در هراسند. بايد همه آنچه گذشت را نقد كرد. بايد تقدس بازي را كنار نهاد. اگر بخواهيم به عوامل واقعي بسياري از اين انحرافات كه امروز در صدد اصلاحشان برآمدهايم، بپردازيم بايد همه آنچه بوده را دوباره بشكافيم. فرار از اين رسالت، نابودگر همه آناني است كه نامشان در وقايع آن مقاطع تاريخ ثبت شده است.
و اما مهمتر از نقد گذشته، اعتراف صادقانه به اشتباهات گذشته است.
واقعا باعث تاسف است، زماني كه با انقلابيون ديروز رو در رو ميشويم و آنان حتي حاضر نيستند هيچ حركتي از گذشته خود را اشتباه بپندارند. تعصب به گذشته تا كجا؟ بايد صادقانه اعتراف كرد كه چه كردهايم و چرا كردهايم. اگر در دل خود بر درستياش ترديد كرديم صادقانه اعتراف كنيم. اعتراف به اشتباهات گذشته راز تداوم اعتبار است و نه هيچ چيز ديگر. ملت ثابت كرده است كه صداقت را به هيچچيز نميفروشند.
پس بياييد ابتدا به نقد گذشته بپردازيم و سپس به اشتباهات خود اعتراف كنيم و آن وقت از تشكيل جبهه مردمسالاري و جمهوريخواهي و جمهوري بدون ولايت فقيه سخن برانيم! اينها سخناني است كه بايد عيار گويندهشان قوت اعتماد داشته باشد!
به اميد ايراني آباد و آزاد
توضيح:مطالب بولد شده نقل قول از مقاله مورد نقد است.
يک اتفاق جالب
دِيروز ( جمعه ) يک اتفاق جالب برام افتاد. بعد از اينکه منو اسم مستعار حجاريان کردند در يک خبر خنده دار ديگه که در سايت جستجو منتشر شد منو هماهنگ کننده سرويسهای اطلاعاتی غرب هم ناميدند. متن خبر این جور يه:(روی متن خبر بايدسلکت کنيد)
رروزبه میر ابراهیمی ، دبیر سیاسی روزنامه اعتماد که از مدیران سایت امروز نیز می باشد چندی است که هماهنگی های برنامه های عباس امیر انتظام با سرویس های اطلاعاتی غرب را بر عهده دارد. ابراهیمی که فارغ التحصیل علوم سیاسی از دانشگاه تهران است ، دوره های جنگ روانی را زیر نظر حجاریان فرا گرفته است و به عنوان نماینده وی در روزنامه اعتماد حضور دارد . این عنصر مشکوک اخیرا در حال راه اندازی سایتی برای عباس امیر انتظام است و رایزنی های فراوانی را برای ایجاد جو تبلیغاتی برای این زندانی آغاز کرده است. او به توصیه حجاریان و تاج زاده قرار است از حزب همبستگی بیرون بیاید و بیشتر فعالیت های خود را در حزب مشارکت متمرکز سازد. جناح افراطی اخیرا توانسته است عناصری چون میر ابراهیمی را جذب و در راستای رادیکال کردن فضای موجود در خدمت گیرد.
پرده آخر
پرده اول: سيد محمد خاتمي كه از ديدار با مقامات عالي نظام بازگشته است مي گويد: «اگر مشكل عرصه فرهنگ من هستم. پس مي روم.» او كه در كارنامه وزارت خود، امتيازهاي مثبتي را به دست آورده بود، ناگهان تصميم مي گيرد كه ديگر در محل كار خود حاضر نشود. او نشستن بر ميز رياست كتابخانه ملي را بر صدارت ترجيح داد تا در فشار بر عرصه فرهنگ سهيم نباشد.
پرده دوم: پس از خاتمي، علي لاريجاني بر تخت وزارت تكيه زد و در پي انتقال وي به سازمان صدا و سيما عرصه مديريت فرهنگ به دست عضو ارشدي از جمعيت مؤتلفه اسلامي افتاد. سيطره نگاه امنيتي بر عرصه فرهنگ در همين روزها تشديد شد و كارنامه مخدوشي براي جمهوري اسلامي به جاي گذارد. تهديد و سانسور به حد اعلاي خود رسيد و عرصه فعايت براي نشر و كتاب تنگ گرديد. ديگر حتي ويترين كتابفروشي ها رنگ رمان و داستان را به خود نمي ديد و آنچه را هم كه شاهد بود، مجلداتي بود كه در محتوا با گسست هاي موضوعي پرمعنا از حيز انتفاع ساقط شده بود، درست زماني بود كه به كارگيري كلماتي معمولي چون «نوازش»، «آغوش» و ... فرجام عدم صدور مجوز يا توقيف را در پي داشت.
پرده سوم: وزيري كه روزي به اعتراض، از عرصه مديريت فرهنگ كناره گرفته بود، امروز در قامت رياست دولت به عرصه سياست بازگشت. سياستمداري كه خود را بيشتر فرهنگي مي دانست، پس انتظار از او بيشتر بود. پاسخ اين انتظار گماردن دردآشنايي بر وزارتخانه يي بود كه اندك اندك در حال تبديل شدن به وزارت اطلاعات بود.
اما داستان اين زوارت نيز به مانند رئيس اش بود. او نيز به پايان كار نرسيد و پس از پيروزي در دو استيضاح، راه استعفا را پيشه كرد. فضاي فرهنگي كه پس از طي دوره يي نفس گير، تنفس در هواي آزاد را آغاز كرده بود تحت فشار، عمر كوتاهي داشت.
پرده چهارم: مردي كه سال ها در عرصه مديريت فرهنگي مو سپيد كرده بود، اين بار وارث پستي شد كه پيش از همه مي دانست چه سختي هايي را در پيش دارد. اما او مرد سكوت بود و قضد داشت به آرامي راهي را طي كند كه فرمان رئيس اش بود. اما داستان هميشگي مديريت فرهنگ ما همچنان ادامه داشت. او تحت فشار روزافزوني قرار گرفت. هنوز چند روزي از درخواست استعفاي روزنامه نگاران از وي نگذشته بود كه حوزه نشر و كتاب نيز شاهد حادثه يي نادر شد. حادثه يي كه به قول بسياري ديگر كسي امنيتي براي پژوهش، نوشتن و فكر كردن نخواهد داشد. و از همه بدتر زير سؤال رفتن مديريتي كه سال ها آرمان اعتلاي فرهنگ را سرلوحه كار خود قرار داده بود. هم مرتبطين و مسئولين چاپ و نشر و مجوز و معرف و ... يك كتاب با مجازات حبس روبرو شدند.
پرده پنجم: خاتمي به تهديد عرصه كتاب و نشر اعتراض مي كند. دادگستري تهران پاسخ وي را با صراحت هرچه تمامتر مي دهد! آيا وزير ارشاد رفتار اسلاف خودر ا پيشه خواهد كرد؟
بايد ديد پرده آخر اين نمايشنامه چه فرجامي خواهد داشت.
واکنش به ساديسم
بعد مدتها توانستم وبلاگم را به روز کنم. يادداشت قبلی را که تازه گذاشتم تو وبلاگم کلی ماجرا پشتشه. نوشتن از ساديسم در سياست خارجی ان هم در ايران به نوعی خودکشی بود اما من اعتقادم بر اين بود که هنر همينه که از داخل ايران چنين صدايی بلند بشه. به همين خاطر اين مطلب رو در سايت امروز منتشر کردم.
سرو صدای اين مطلب به اندازه ای بود که سايتهای محافظه کار نوشتند اين مطلب مال سعيد حجاريانه و اسم من اسم مستعار اونه. بهرحال به اين موضوع خود تاج زاده جواب داد و من هم سکوت کردم. بهرحال برای من طرح اين قضيه مهم بود که شد.
ساديسم در سياست خارجي
پس از ماهها ناز و كرشمه، بازي با منافع ملي و برباد دادن فرصت هاي طلايي كاري كه مي بايست از روز اول مي كرديم را انجام داديم. پذيرش پروتكل الحاقي خواسته اي بود كه جامعه جهاني براي تقويت اعتماد، از ايران مطالبه مي كرد. دغدغه اي كه مدت ها پيش بهانه اي بود براي اعمال فشار و تجويز استرس در درون جامعه. دستيابي ايران به دانش هسته اي يك واقعيت است كه هيچ مقامي در جمهوري اسلامي آنرا انكار نمي كند. دانشي كه اگر در اختيار تفكرات معيوبي كه سر جنگ با جهان دارند و ساخت موشك را نزديكي به آرمان فلسطين تعبير مي كنند، قرار گيرد مي تواند خطر سلاح اتمي را در پي داشته باشد. پس دغدغه اين خطر از سوي جامعه جهاني دغدغه اي صحيح مي باشد. حال آيا ما اين حق را داريم يا نه، خود پرسش ديگري است. آري ما اين حق را داريم كه مانند بسياري ار كشورهاي همسايه حتي سلاح هاي هسته اي نيز داشته باشيم. اما چرا براي آن كشورها هيچ گونه فشاري اعمال نمي گردد. پاسخ اين پرسش كاملاً روشن است. كشورهايي كه به اين دانش دست يافته اند، هرگز سركشي ايران را ندارند. در آن كشورها هرگز از تريبون هاي مختلف اعلام نشده است كه منافع كشورهاي همسايه را تهديد مي كنيم. هرگز اعلام نشده است كه چاه هاي نفت خليج فارس را به آتش مي كشيم. هرگز اعلام نشده است پيشرفت در ساخت موشك هاي دوربرد نزديكي به آرمان فلسطين است. آيا اين موضع چيزي جز تهديد اسراييل است. مشكل بزرگ جمهوري اسلامي در سال هاي عمر خود به همين نكته بازمي گشته كه به جاي سرلوحه قرار دادن خواست ها و مطالبات بحق مردم خود، به دنبال آرمان هاي فلسطينيان و ... بوده ايم.
آنچه در اين ماه ها بر سياست خارجي ايران گذشت، پررنگ تر شدن يك نكته است. ظاهراً تصميم گيرندگان اصلي سياست خارجي ما دچار «ساديسم» سياسي هستند.
آنان زماني به خواسته هاي اجتناب ناپذير تن مي دهند كه بايد همه را با هم تقديم كنند. اين در حالي است كه با اندكي تدبير و فرصت شناسي مي شد حداقل امتيازي را طلب كرد.
بر سر امضاي پروتكل الحاقي آن قدر آسمان و ريسمان را به هم بافتيم و گوش فلك را «كر» كرديم كه امروز با موضع ضعف همه آنچه را آنان مي خواهند پذيرفتيم.
يك روز فرياد مي زنيم كه بين آمريكا و اتحاديه اروپا، اروپا را انتخاب كرده ايم و فردا با اعمال نابخردانه خود، يك دوست هم براي خود باقي نمي گذاريم.
امروز براي انعطاف در مقابل مخالفان داخلي قلدري مي كنيم و فردا مجبوريم درب همه زندان ها را باز كنيم. امروز تن به انتخابات آزاد نمي دهيم و فردا مجبور به برگزاري انتخابات زير نظر سازمان ملل خواهيم شد. به راستي چرا تدبير از نزد حاكمان ما اين چنين رخت بربسته است؟ آيا اين چيزي جز «ساديسم» است؟