شبنامه

ورود يک دوست...


امروز بعد از مدتها توانستم سری به وبلاگم بزنم.
امروز يک دوست خوبم که مثل برادر دوستش دارم به روز نامه امد. البته اين دوستی که من
می گويم ادم فوق العاده بزرگی است . دوست من با سابقه ترين زندانی سياسی بعد از انقلاب است . البته هنوز هم دوران محکوميت وی تمام نشده است و در دوران مرخصی استعلاجی است.
راستش در مدتی که با او همصحبت و همنشين شدم بسيار از او اموختم. اولين اموخته ام اين بود که بيشتر بشنوم تا سخن بگويم.
+ روزبه میر ابراهیمی ; ۸:٠٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٧ بهمن ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

گامي‌ عملي‌ در جهت‌ وفاق‌



‌ مدتهاست‌ دلسوزان‌ و خدمتگزاران‌ راستين‌، بر اين‌ اصل‌ پافشاري‌ مي‌كنند كه‌ بايد براي‌ رفع‌ مشكلات‌ و معضلات‌ كشور همدل‌ و همصدا راه‌ وفاق‌ را پيش‌ گرفت‌. وفاقي‌ كه‌ برپايه‌ «همه‌ با هم‌» بتوان‌ ايران‌ را آباد و آزاد تصور كرد. مدتهاست‌ كه‌ در مواقع‌ مختلف‌ و مقاطع‌ بحراني‌، اين‌ نغمه‌ از سوي‌ جريانها ساز مي‌شد و هربار عدم‌ برداشت‌ گامي‌ عملي‌، پروژه‌ را ناتمام‌ و يا حتي‌ ناكام‌ مي‌كرد. مدتها بود كه‌ اراده‌يي‌ جز «حذف‌» بر عرصه‌ سياست‌ ايران‌ حاكم‌ نبود. اراده‌يي‌ كه‌ مخالف‌ را محذوف‌ مي‌خواست‌ و اصولا مخالفتي‌ را نمي‌پذيرفت‌. هرچه‌ بود «اراده‌ معطوف‌ به‌ جذب‌» نبود و خسارتهاي‌ هر گامش‌ چنان‌ خانمان‌ برانداز بود كه‌ كليت‌ نظام‌ هزينه‌هاي‌ آن‌ را مي‌پرداخت‌. گام‌ اخير در رفع‌ حصر از آيت‌الله‌ منتظري‌ نمونه‌ بارز اراده‌ معطوف‌ به‌ جذب‌ بود. اراده‌يي‌ كه‌ بايد چون‌ خوني‌ به‌ رگهاي‌ تمام‌ ارگانها، نهادها و كل‌ حاكميت‌ تزريق‌ شود. بايد اين‌ اراده‌ در همه‌ آناني‌ كه‌ دغدغه‌ نظام‌ را دارند، به‌وجود آمده‌ و تقويت‌ گردد. همانگونه‌ كه‌ بارها اشاره‌ شد، گسترش‌ طيف‌ بازيگران‌ عرصه‌ سياست‌، ضامن‌ پويايي‌ و بقاي‌ كليت‌ خواهد بود و عدم‌ جلوگيري‌ از ريزش‌ها، حاصلش‌ تنها و تنهاتر شدن‌ است‌. عقلانيت‌ حكم‌ مي‌كند كه‌ حكومت‌ موافقان‌ خود را افزايش‌ دهد نه‌ اينكه‌ روندي‌ را پي‌گيرد كه‌ حتي‌ مخالفان‌ دلسوز نيز پس‌ از برخوردهاي‌ غيرمنطفي‌ به‌ جرگه‌ معاندان‌ بپيوندند. از مهمترين‌ شعارهاي‌ جنبش‌ اصلاحات‌ در ايران‌ «تبديل‌ مخالف‌ به‌ منتقد و منتقد به‌ موافق‌» بود. شعاري‌ كه‌ اگر به‌ تمام‌ بخشهاي‌ حاكميت‌ تزريق‌ مي‌شد، استحكام‌ نظام‌ را درپي‌ داشت‌. به‌هرحال‌ گام‌ عملي‌ برداشتن‌ در اين‌ راه‌ في‌النفسه‌ مثبت‌ و قابل‌ تقدير است‌. با اين‌ اميد كه‌ بتوان‌ راه‌ درست‌ را با رفتارهاي‌ درست‌تر تكميل‌ كنيم‌.


توضیح: زمانی که این یادداشت را نوشتم بسیاری به من انتقاد کردند که تو هنوز امیدواری خوشبینانه دم از وفاق می زنی . شاید حرف بسیاری از منتقدانم درست باشد اما من همیشه و در تمامی موارد اصل را بر خوشبینی نهاده بودم و خواهم نهاد . چون همواره سعی کردهام از گذشته ها عبرت بگیرم ونه تکرارشان کنم. بهر حال من هم می توانستم مانند بسیاری دیگر ساز نا امیدی بزنم اما من هنوز هم امید وارم که راه دشوار ازادی و دموکراسی با کمترین هزینه ها پیموده شود.
+ روزبه میر ابراهیمی ; ٩:٢۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

خودسرها را منزوي‌ كنيد



1 -«اخيرا برگ‌ احضاريه‌يي‌ از مجتمع‌ قضايي‌ شهيد محلاتي‌ كه‌ نه‌ دادگاه‌ امور سياسي‌ يا مطبوعاتي‌ يا مسائل‌ امنيتي‌ است‌ به‌ منزل‌ اينجانب‌ رسيد كه‌ در آن‌، نه‌ نام‌ و شماره‌ شعبه‌ يا دادگاهي‌ ذكر شده‌ بود و نه‌ موضوع‌ احضار. فقط‌ از من‌ خواسته‌ شده‌ بود كه‌ به‌ مجتمع‌ مزبور، اطاق‌ 34 مراجعه‌ كنم‌. با وجود آنكه‌ احضاريه‌ مذكور پس‌ از مشورت‌ با مشاوران‌، از هر جهت‌ مشكوك‌ به‌ نظر مي‌رسيد، ولي‌ معذالك‌ براي‌ اطلاع‌ از موضوع‌ احضاريه‌ به‌ آن‌ مجتمع‌ مراجعه‌ كردم‌ و متاسفانه‌ مشاهده‌ كردم‌ كه‌ همان‌ تيم‌ بازجويي‌ زندان‌ سال‌هاي‌ 79 و 80 با تمهيدات‌ و پنهان‌كاري‌هاي‌ حيله‌آميز به‌ اين‌ ترتيب‌ خواسته‌اند كه‌ مرا به‌ دام‌ اندازند...»
بخشي‌ از نامه‌ مهندس‌ سحابي‌ به‌ سران‌ سه‌ قوه
‌ 2-بيش‌ از 120 نفر از نمايندگان‌ مجلس‌ طي‌ نامه‌يي‌ خواستار بررسي‌ موضوع‌ مفقود شدن‌ دو نفر از نويسندگان‌ شدند. اخيرا تعدادي‌ از نويسندگان‌ ناپديد شده‌اند كه‌ خانواده‌ آنها نيز اطلاعي‌ از وضعيت‌ آنان‌ ندارند.ظاهرا مفقودشدگان‌ عليرضا جباري‌ و طاهري‌ هستند. اين‌ در حالي‌ است‌ كه‌ ظاهرا پيش‌ از اين‌ دو تن‌، صادق‌ صميمي‌ نيز مفقود شده‌ بود كه‌ پس‌ از پيگيري‌ مشخا شد كه‌ زنداني‌ است‌ .
3 -سال‌هاي‌ بحراني‌يي‌ كه‌ جمهوري‌ اسلامي‌ ايران‌ در مدت‌ 24 ساله‌ خود پشت‌ سر گذاشته‌ است‌، آنقدر فراز و نشيب‌ دارد كه‌ بتوان‌ براي‌ آن‌ سطرها و كتاب‌ها نوشت‌.از هرج‌ و مرج‌ ابتداي‌ انقلاب‌ گرفته‌ تا پاكسازي‌هاي‌ سال‌ 60، از سال‌هاي‌ ترور تا 8 سال‌ جنگ‌ تحميلي‌، از خسارت‌هاي‌ جنگ‌ گرفته‌ تا دوران‌ سازندگي‌، شناسايي‌ و دستگيري‌ گروه‌هاي‌ خودسر در وزارت‌ اطلاعات‌، پايان‌دهي‌ به‌ سيطره‌ امنيتي‌ در عرصه‌ فرهنگ‌ و هزاران‌ مورد ديگر.در روزهاي‌ اخير شاهد خبرهايي‌ بوديم‌ كه‌ هشدار دهنده‌ وضعي‌ است‌ كه‌ بازگشت‌ آن‌ ،خطرهاي‌ بنيان‌كني‌ را در پي‌ خواهد داشت‌.
4 -هشدار دلسوزان‌ نسبت‌ به‌ بازسازي‌ محافل‌ و فعاليت‌ نيروهاي‌ خودسر از مدت‌ها پيش‌ در مقاطع‌ مختلف‌ اعلام‌ شد، اما همواره‌ جدي‌ گرفته‌ نشد. متاسفانه‌ زماني‌ به‌ فكر حل‌ معضلات‌ افتاده‌ ايم‌ كه‌ كار از كار گذشته‌ و فساد تا ريشه‌ها، ريشه‌ دوانده‌ است‌.واكنش‌ سريع‌ و علني‌ رياست‌ محترم‌ مجلس‌ و پيگيري‌هاي‌ خاتمي‌ گوياي‌ اراده‌يي‌ است‌ كه‌ مي‌خواهد ريشه‌ خودسري‌ها را كه‌ هزينه‌هاي‌ سنگيني‌ بر كالبد اين‌ نظام‌ تحميل‌ كرده‌ است‌، بسوزاند.پرداختن‌ و ريشه‌يابي‌ بسياري‌ از اين‌ معضلات‌ كه‌ در بلندمدت‌ به‌ بحران‌هاي‌ خطرناكي‌ تبديل‌ خواهد شد، اصلي‌ است‌ اساسي‌ كه‌ بايد دغدغه‌ همه‌ مسوولان‌ باشد. امروز كه‌ خوشبختانه‌ اراده‌يي‌ در حاكميت‌ به‌ وجود آمده‌ است‌ تا با تفاهم‌ و همدلي‌ فضاي‌ كشور را آرام‌ و بحران‌سازان‌ را منزوي‌ كنند، بجاست‌ موضوعاتي‌ چون‌ موارد مورد اشاره‌ بطور ريشه‌يي‌ و غيرقابل‌ اغماض‌ پيگيري‌ و نتايج‌ آن‌ به‌ ملت‌ ارايه‌ شود.


توضيح: زمانی که اين يادداشت را می نوشتم فکر نمی کردم اين قدر سروصدا بکند. اما از ساعت اول انتشار مطلب من تماسهای زيادی داشتم.
+ روزبه میر ابراهیمی ; ٩:۱۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

شكست‌ شوراها، شكست‌ مردم‌ سالاري‌ است‌


شكست‌ شوراها، شكست‌ مردم‌ سالاري‌ است‌ شوراها نهادي‌ سرنوشت‌ساز در جامعه‌ مدني‌ است‌ و گسترش‌ اين‌ نهاد به‌ عرصه‌هاي‌ مختلف‌، از جمله‌ فرهنگ‌، اقتصاد، اجتماع‌ و سياست‌ نيز كشيده‌ مي‌شود. ذات‌ شوراها سياسي‌ نيست‌، بلكه‌ يك‌ جنبه‌ و وجهه‌آن‌ با موضوعات‌ دخيل‌ در سياست‌ منطبق‌ مي‌گردد. شوراها در حكومت‌هايي‌ كه‌ به‌ واقع‌ معتقد به‌ مردم‌ سالاري‌ و دموكراسي‌ با تمام‌ لوازمش‌ هستند، قدرت‌ مي‌گيرند و اگر حكومتي‌ در ذات‌ خود شخصيت‌ محوري‌ را تجويز كند، در بلند مدت‌ به‌ دشمن‌ شماره‌ يك‌ نهاد مدني‌يي‌ چون‌ شورا تبديل‌ خواهد شد. گسترش‌ شورا و تصميم‌سازي‌هاي‌ از پايين‌ به‌ سطح‌ استان‌ و يا شهر محدود نمي‌گردد و تنها زماني‌ مي‌توان‌ اين‌ روش‌ را كاركردي‌ و مثبت‌ و غيرقابل‌ تخريب‌ ارزيابي‌ كرد كه‌ زيرمجموعه‌هاي‌ شوراها نيز تشكيل‌ و نهادينه‌ شده‌ باشند. شوراها به‌ تبع‌ حضورشان‌ در جامعه‌ مدني‌، غير دولتي‌ يا غيرحكومتي‌ هستند و استقلال‌ شان‌ زماني‌ حفظ‌ خواهد شد كه‌ از گزند و آفت‌ مداخلات‌ دولت‌ در امان‌ باشند. دولت‌ها معمولا در ذات‌ خود مخالف‌ قدرت‌گيري‌ نهادهاي‌ مدني‌ از جمله‌ شوراها هستند. اما ساختار سياسي‌ و گفتمان‌ غالب‌ بر جامعه‌ به‌ همراه‌ فرهنگ‌ شكل‌ گرفته‌ و همراه‌ آن‌ قادر است‌ اين‌ نهاد را در مقابل‌ دولت‌ها قدرت‌ بخشد. هر زمان‌ اين‌ نهاد مدني‌ به‌ زير سايه‌ دولت‌ها رفت‌، اصل‌ خود را زير سوال‌ برده‌ و در بلند مدت‌ ريشه‌هاي‌ خود را زده‌ است‌، شوراها با تمام‌ قدرت‌ بايد خصلت‌ غيرحكومت‌ خود را تقويت‌ كنند. مهم‌ترين‌ اصل‌ در تحقق‌ هر مساله‌يي‌ شكل‌گيري‌ فرهنگ‌ آن‌ است‌ و زماني‌ مي‌توانيم‌ دموكرات‌ باشيم‌ كه‌ فرهنگ‌ دموكراسي‌ را آموخته‌ باشيم‌ و زماني‌ مي‌توانيم‌ از رقابت‌ سياسي‌ دم‌ بزنيم‌ كه‌ فرهنگ‌ رقابت‌ را آموخته‌ باشيم‌. زماني‌ مي‌توانيم‌ از جامعه‌ مدني‌ سخن‌ بگوييم‌ كه‌ فرهنگ‌ مدني‌ را نهادينه‌ كرده‌ باشيم‌ و در شورا نيز زماني‌ مي‌توانيم‌ شورا محور شويم‌ كه‌ بر ارجحيت‌ عقل‌ جمعي‌ بر عقل‌ فردي‌ ايمان‌ داشته‌ باشيم‌. در طول‌ صدها سال‌ از تاريخ‌ و تمدن‌ ما، ضعف‌ بزرگ‌ ما همين‌ بود كه‌ مسائلي‌ را خواستار بوديم‌ كه‌ فرهنگ‌ آن‌ را نياموخته‌ بوديم‌ و يا مسائل‌ را طلب‌ مي‌كرديم‌ كه‌ الفبايش‌ را نمي‌دانستيم‌. پس‌ از انقلاب‌ اسلامي‌ در قانون‌ اساسي‌ با تلاش‌ و اصرار مجاهداني‌ چون‌ طالقاني‌ اصل‌ شوراها در قانون‌ گنجانده‌ شد،اما اجرا نگرديد. خاتمي‌ و اصلاحات‌ بود كه‌ اين‌ اصل‌ را يك‌ بار ديگر زنده‌ كرد. با كليد خوردن‌ پروژه‌ توسعه‌ سياسي‌، نهاد شوراها با تمام‌ كاستي‌ها و نواقصش‌ تشكيل‌ شد. هر چند در برخي‌ جهات‌ معايبي‌ يافت‌ شد اما اصل‌ پرداختن‌ به‌ شوراها ستايش‌ آميز و درخور تقدير بود. در خبرها آمده‌ بود كه‌ شوراي‌ شهر تهران‌ منحل‌ شد. خبر بسيار تاسف‌ انگيز بودبراستي‌ شكست‌ پروژه‌ شوراها، شكست‌ مردم‌ سالاري‌ است‌ و پيشبرد آن‌ يك‌ قدم‌ در راه‌ تحقق‌ مردم‌ سالاري‌ به‌ عنوان‌ يك‌ روش‌ است‌. آنچه‌ برهرصلاح‌ طلبي‌ ضروري‌ است‌ تقويت‌ نهاد نوپاي‌ شورا است‌. حال‌ چه‌ كساني‌ اين‌ موضوع‌ را نمي‌پذيرند، بايد پاسخگو ي‌ تراژدي‌ مردم‌ سالاري‌ درايران‌ باشند.




+ روزبه میر ابراهیمی ; ٩:۳۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱ بهمن ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

گفت و گو با سازگارا

يك‌ اپوزيسيون‌ قوي‌ و ملي‌ نداريم

اشاره‌: گلستان‌ ايران‌ قرار بود منتشر شود. به‌ دفترشان‌ رفتيم‌ و پس‌ از دقايقي‌ محسن‌ سازگارا آمد. ما چند دقيقه‌يي‌ تاخير داشتيم‌ اما با گشاده‌رويي‌ وي‌ شرمنده‌ شديم‌. بحث‌ به‌ شعارهاي‌ خاتمي‌ رسيده‌ بود كه‌ وي‌ با صراحت‌ گفت‌: »من‌ واقعاص وقتي‌ آقاي‌ خاتمي‌ گفت‌ مراد ما از جامعه‌ مدني‌،مدينه‌النبي‌ است‌ آرد خودم‌ را بيختم‌ و الكم‌ را آويختم‌ و يقين‌ كردم‌ كه‌ ايشان‌ نه‌ جامعه‌ مدني‌ را مي‌شناسد و نه‌ دركي‌ از مدينه‌ پيامبر دارد.«سازگارا در مصاحبه‌يي‌ گفته‌ بود: »بعضي‌ها فرداي‌ انتخابات‌ دوم‌ خرداد يادشان‌ افتاد كه‌ بايد اصلاح‌طلب‌ و آزاديخواه‌ و طرفدار جامعه‌مدني‌ بشوند. پريدند سوار هواپيماي‌ اصلاحات‌ شدند و به‌ تعبير يكي‌ از دوستان‌، هواپيما را دزديدند و بعد هم‌ رفتند در كابين‌ خلبان‌، بدون‌ اينكه‌ بفهمند اين‌ هواپيماي‌ اصلاحات‌ چه‌ جوري‌ از زمين‌ بلند شده‌؟ سوختش‌ چه‌ بوده‌؟ تئوري‌اش‌ چه‌ بوده‌؟ و كجا بايد برود بنشيند و آن‌ را بردند زدند سينه‌ كوه‌.« وقتي‌ اين‌ مطلب‌ را طرح‌ مي‌كردم‌ ياد دوران‌ انتخابات‌ و ديگ‌ اصلاحات‌ و موشش‌ افتادم‌. سوالاتمان‌ را از همين‌ موضوع‌ آغاز كرديم‌.

الان‌ رسيده‌ايم‌ به‌ جايي‌ كه‌ به‌ تعبير خودتان‌ در يكي‌ از مصاحبه‌ها عده‌يي‌ سوار هواپيماي‌ اصلاحات‌ شدند و به‌ اعتقاد شما هواپيما را زدند به‌ كوه‌. اين‌ را ما به‌ بن‌بست‌ تعبير مي‌كنيم‌. آيا درست‌ است‌؟

بله‌ الان‌ رسيده‌ايم‌ به‌ جايي‌ كه‌ از وكلاي‌ مجلس‌ مي‌پرسيم‌ مي‌گويند ما داريم‌ كار روزمره‌ مي‌كنيم‌ و ديگر كاري‌ نمي‌شد كرد. از وزرا مي‌پرسيم‌ مي‌گويند داريم‌ جاري‌ رومي‌گذرانيم‌ و اميدي‌ نداريم‌ كه‌ كار استراتژيك‌ و تحول‌ آفريني‌ بكنيم‌. از مردم‌ مي‌پرسيم‌ ابراز نارضايتي‌ مي‌كنند و مي‌گويند به‌ وعده‌هايي‌ كه‌ به‌ ما داده‌ شد در جنبش‌ اصلاحات‌ عمل‌ نشد اين‌ هم‌ از وضع‌ معيشتمان‌ كه‌ خراب‌ است‌. توليد ناخالص‌ ملي‌ ما از 4 هزار و خرده‌يي‌ دلار در سال‌ 56 رسيده‌ به‌ هزار و خرده‌يي‌، يك‌ ملت‌ چگونه‌ مي‌تواند فقير شود. سرمايه‌گذاري‌ سرانه‌مان‌ به‌ نسبت‌ سال‌ 56، 40 درصد شده‌. فاجعه‌ اينجاست‌ كه‌ در طي‌ اين‌ 20 سال‌ دنيا با سرعت‌ برق‌ و باد به‌ جلو رفته‌ و ما نسبت‌ به‌ خودمان‌ عقب‌ رفته‌ايم‌. در حالي‌ كه‌ در امارات‌ متحده‌ عربي‌ الان‌ توليد سرانه‌ ناخالص‌ ملي‌ هشت‌ هزار و خرده‌يي‌ دلار است‌،مالزي‌ چهار هزار و خرده‌يي‌ شده‌،تركيه‌ كه‌ نه‌ نفت‌ دارد و نه‌ امكانات‌ ديگر و با 10 12 سال‌ سياست‌هاي‌ درست‌ اقتصادي‌ كه‌ در آن‌ اجرا كردند، الان‌ نزديك‌ 3 هزار دلار است‌. و حالا مردم‌ ما به‌ شوخي‌ گاهي‌ مي‌گويند تا چند سال‌ ديگر ما بايد برويم‌ افغانستان‌ كار كنيم‌. من‌ در مقاله‌يي‌ خطاب‌ به‌ مسوولان‌ نوشتم‌ اين‌ شوخي‌ را جدي‌ بگيريد. اين‌ زهرخندي‌ است‌ كه‌ مردم‌ به‌ حكومت‌ فعلي‌ مي‌زنند. نه‌ اينكه‌ بخواهيم‌ بگوييم‌ افغانستان‌ لياقت‌ ندارد كه‌ وضع‌ خوبي‌ داشته‌ باشد. آرزوي‌ من‌ حداقل‌ اين‌ است‌ كه‌ افغانها كه‌ از جنس‌ خود ما هستند روي‌ خوش‌ و سعادت‌ و توسعه‌ را ببينند. ضمن‌ اينكه‌ به‌ عنوان‌ يك‌ همسايه‌ وقتي‌ وضع‌اش‌ خوب‌ باشد براي‌ ما بهتر هست‌ ولي‌ الان‌ افغانستان‌ كشور زير توسعه‌ نيافتگي‌ است‌ و نفت‌ هم‌ ندارد. امكانات‌ هم‌ ندارد و جنگ‌ و معضلات‌ هم‌ دارد و توسعه‌يافتگي‌ انساني‌اش‌ كمتر از ما هم‌ هست‌. چند روز پيش‌ يكي‌ از دوستاني‌ كه‌ مدير كارخانه‌يي‌ است‌ و وضعش‌ در اينجا خراب‌ است‌ و توليداتش‌ را نتوانسته‌ بفروشد مفري‌ پيدا كرده‌ و سفارشات‌ خوبي‌ از افغانستان‌ گرفته‌ است‌ و اين‌ نشان‌ مي‌دهد كه‌ چرخش‌ مالي‌ در افغانستان‌ رخ‌ داده‌ كه‌ توانسته‌ كالايش‌ را از طريق‌ دبي‌ به‌ افغانستان‌ بفروشد و صادر كند. اين‌ وضع‌ بد مردم‌ شوخي‌ نيست‌. الان‌ از هر 100 جوان‌ ما 90 تا بدون‌ اغراق‌ مي‌گويند اگر بتوانند از اين‌ كشور بروند مي‌روند. چه‌ آنكه‌ داخل‌ دانشگاه‌ است‌ و چه‌ آنكه‌ خارج‌ است‌. آنكه‌ خارج‌ است‌ به‌ توان‌ 2 چون‌ كه‌ نتوانسته‌ برود دانشگاه‌. آيا اصلا براي‌ او قابل‌ تصور هست‌ كه‌ برنامه‌ريزي‌ كند براي‌ زندگي‌اش‌ بگويد اين‌ كار را خواهم‌ كرد، اينجا خانه‌ مي‌خرم‌، اينجا ازدواج‌ مي‌كنم‌ و خلاصه‌ اينجا زندگي‌ام‌ را مي‌سازم‌. نمي‌داند كجا بايد برود. چه‌ كار بايد بكند. زواياي‌ ديگر نارضايتي‌ مردم‌ كه‌ جداست‌: مثلا حوزه‌ امنيت‌ اجتماعي‌، حوزه‌ رفاه‌ اجتماعي‌، تامين‌ اجتماعي‌، رضايت‌ از چرخش‌ فرهنگي‌ جامعه‌ و احساس‌ شكوفايي‌ فرهنگي‌ و ... اگر بشماريم‌ ليست‌ مفصلي‌ مي‌شود. آن‌ هم‌ كشوري‌ كه‌ جوانترين‌ كشور دنياست‌ و سرمايه‌ لايزالي‌ به‌ نام‌ نسل‌ جوان‌ دارد. اينطور درمانده‌ است‌ و احساس‌ ناراحتي‌ و نااميدي‌ مي‌كند از آن‌ طرف‌ هم‌ فساد در دستگاه‌ حكومتي‌ تبعيص‌ و همين‌ چيزها كه‌ گفتم‌ مي‌شود. مسوولان‌ حكومتي‌ خودشان‌ بيشتر وقوف‌ دارند.
آينده‌ را چطور مي‌بينيد؟


اينكه‌ مي‌گوييد الان‌ چي‌. الان‌ هيچي‌. شده‌ ايم‌ آقايي‌ كه‌ الان‌ هستيم‌. اتفاقي‌ كه‌ افتاده‌ اين‌ است‌ كه‌ جمهوري‌ اسلامي‌ نظام‌ حكومتي‌ است‌ كه‌ از دل‌ انقلاب‌ اسلامي‌ درآمده‌. نسل‌ ما هم‌ انقلاب‌ كرده‌ است‌. من‌ يكي‌ از كادرهاي‌ انقلاب‌ اسلامي‌ بوده‌ام‌ و اين‌ دسته‌ گلي‌ كه‌ شما الحمدالله‌ مي‌بينيد در اين‌ كشور سبز شده‌ من‌ يكي‌ از فعالينش‌ بوده‌ام‌. البته‌ 10 12 سالي‌ هم‌ هست‌ كه‌ گذاشته‌ام‌ زمين‌ چون‌ واقعا از يك‌ جايي‌ احساس‌ كردم‌ كه‌ فايده‌يي‌ ندارد و كاري‌ نمي‌شود كرد. در درازمدت‌ 24 ساله‌ نمي‌توانيم‌ بگوييم‌ جنگ‌ بوده‌، خرابكاري‌ حكومت‌ قبلي‌ بوده‌ يا خارجي‌ها نمي‌گذارند. مردم‌ به‌ شما خواهند گفت‌ حالا جنگ‌ تمام‌ شد ديگر. 13 سال‌ بعد از يك‌ جنگ‌ توي‌ دنيا 3 بار كشورشان‌ را مي‌سازند ممالكي‌ مثل‌ آلمان‌ كه‌ بعد از جنگ‌ جهاني‌ دوم‌ يك‌ خانه‌ سالم‌ نبود كه‌ در آن‌ هيات‌ دولت‌ تشكيل‌ جلسه‌ دهد. دهكده‌ بن‌ را انتخاب‌ كردند كه‌ تنها دهكده‌يي‌ بود نزديك‌ شهر كلن‌ كه‌ دولت‌ مي‌توانست‌ در يك‌ خانه‌ سالم‌ بنشيند. 13 سال‌ بعد از جنگ‌ مي‌رفتيد آلمان‌ دانشجويان‌ آن‌ ماشين‌ شخصي‌ داشتند. يا مي‌گويند دشمن‌ خارجي‌ داريم‌ مردم‌ راحت‌ به‌ شما پاسخ‌ مي‌دهند در يك‌ درازمدت‌ 2324 ساله‌ به‌ ما چه‌؟ برويد حل‌ كنيد. آن‌ اصلا جزو اداره‌ كشوره‌. الان‌ وضع‌ كشور اينگونه‌ است‌. 5 سال‌ هم‌ هست‌ كه‌ به‌ هر قرائتي‌ كه‌ شما بگوييد چه‌ فقر و تبعيص‌ و فساد و چه‌ جامعه‌ مدني‌ و آزادي‌هاي‌ فردي‌ و دموكراسي‌ و رفتن‌ در خانواده‌ جهاني‌ كه‌ هر دو طرف‌ گفته‌اند كه‌ اصلاحات‌ يعني‌ اين‌ و هر دو طرف‌ صداشون‌ به‌ آسمون‌ بلند است‌ كه‌ نه‌! نشد. اصلاح‌ نشد و كار پيش‌ نرفت‌ و هر دو طرف‌ هم‌ به‌ نظر من‌ درست‌ مي‌گويند. بنابراين‌ همين‌ است‌ كه‌ مي‌گوييد بن‌ بست‌ است‌ و البته‌ لغتي‌ بزرگ‌تر از بن‌بست‌ اصلاحات‌ و اين‌ اصلا چيز خوبي‌ نيست‌ و هر چه‌ زودتر بايد يك‌ نظام‌ حكومتي‌ كه‌ عدم‌ توفيق‌ دارد به‌ اينجا مي‌رسد درمانش‌ كند. براي‌ اينكه‌ ناكارآمدي‌ برايش‌ عدم‌ مقبوليت‌ مي‌آورد و عدم‌ مقبوليت‌ اصلي‌ترين‌ پايه‌ عدم‌ مشروعيت‌ است‌ و هر نظامي‌ كه‌ بحران‌ مشروعيت‌ پيدا مي‌كند فورا شكافي‌ بين‌ حكومت‌ و مردم‌ ايجاد مي‌شود و عميق‌ مي‌شود كه‌ اين‌ شكاف‌ كشور را آبستن‌ بحران‌ مي‌كند. شما مي‌بينيد تمام‌ كساني‌ كه‌ در اين‌ كشور دست‌اندركار حكومتند زودتر از ديگران‌ دم‌ از بحران‌ مي‌زنند ساده‌ترين‌ اتفاقي‌ كه‌ در اين‌ كشور مي‌افتد از هر رده‌ حكومتي‌ مي‌گويند كه‌ دشمن‌ دارد توطئه‌ مي‌كند اين‌ ناشي‌ از يك‌ روانشناسي‌ است‌ و خودشان‌ مي‌فهمند كه‌ كشور مي‌تواند آبستن‌ بحران‌ باشد. اينكه‌ مملكت‌ نمي‌شود شما هر روز صبح‌ كه‌ از خواب‌ بيدار مي‌شويد انتظار داشته‌ باشيد در كوچكترين‌ و ساده‌ترين‌ حوادث‌ از حقوق‌ معلم‌ها بگير تا نامه‌ يك‌ روحاني‌ بحران‌ ايجاد شود. در دنيا حوادث‌ بزرگتر از اين‌ روي‌ مي‌دهد و حكومت‌ها براحتي‌ حل‌ مي‌كنند. حكومت‌ اصلا كارش‌ حل‌ و عقد امور است‌. حل‌ و فصل‌ مسائل‌ بين‌ مردم‌ است‌ و براي‌ اينها هم‌ بشر راه‌ حل‌ دارد. سنديكا دارد، حزب‌ دارد، راي‌گيري‌ دارد. قانوني‌ كردن‌ اعتصاب‌ دارد. گوش‌ مي‌كنند قانون‌ مي‌گذارند. من‌ بارها گفته‌ام‌ بندگان‌ خدا ملت‌ سرشان‌ پايين‌ است‌ و دارند زندگي‌شان‌ را مي‌كنند با همه‌ سختي‌ها. خود مقامات‌ حكومت‌ بيشتر از همه‌ هول‌ هستند. چند وقت‌ پيش‌ يكي‌ از وزراي‌ دولت‌ گفته‌ بود امريكا سياست‌ فشار از بيرون‌ انفجار از درون‌ را دارد اعمال‌ مي‌كند. اين‌ چه‌ لغتي‌ است‌؟ چرا منتظر انفجار مملكت‌ هستيد؟ وزير يا هر كس‌ ديگر در حكومت‌ ! ببين‌ مشكل‌ مردم‌ كجاست‌. بنشينند حلش‌ كنند. آخه‌ اين‌ مردم‌ پس‌ كي‌ بايد احساس‌ آرامش‌ بكنند. اين‌ لغتي‌ كه‌ الان‌ من‌ مي‌خواهم‌ بگويم‌ ببينيد چند هزار بار در طول‌ عمرتان‌ شنيده‌ايد: »در شرايط‌ حساس‌ كنوني‌« هر كس‌ مي‌خواهد حرف‌ بزند مي‌گويد در شرايط‌ حساس‌ كنوني‌. اين‌ چه‌ شرايط‌ حساسي‌ است‌؟ والله‌ ملت‌ ايران‌ ملت‌ صلح‌طلبي‌ است‌. مشكل‌ روابط‌ و سياست‌ خارجي‌ داريم‌؟ آستين‌ بالا مي‌زنيم‌ حلش‌ مي‌كنيم‌ .چرا بايد مدام‌ فكر كنيم‌ كه‌ داريم‌ روي‌ لبه‌ يك‌ تيغ‌ راه‌ مي‌رويم‌. به‌ مردم‌ ما القا شده‌ كه‌ صبح‌ كه‌ از خواب‌ بيدار مي‌شويم‌ منتظر باشيم‌ جنگ‌ و دعوا شود. حالا در اين‌ ؟ چه‌ اتفاقي‌ مي‌افتد؟ انتظار داريد كه‌ سرمايه‌ از جيب‌ مردم‌ بيرون‌ بيايد و سرمايه‌گذاري‌ كنند؟ طرف‌ كارخانه‌يي‌ بسازد كه‌ 5 سال‌ بعد محصول‌ از آن‌ درآورد بفروشد؟ يا مزرعه‌يي‌ را آبرساني‌ كند كه‌ 10 سال‌ بعد درخت‌ها بشوند باغ‌ ميوه‌؟ يا در فرهنگ‌ حوصله‌ دارد كه‌ بنشيند 40 سال‌ دود چراغ‌ بخورد يك‌ نسخه‌ خطي‌ را تصحيح‌ كند؟ در ممالكي‌ كه‌ اين‌ شكلي‌ مي‌شوند 2 تا بچه‌ نازنازي‌ هست‌ كه‌ زودتر از همه‌ عكس‌العمل‌ نشان‌ مي‌دهند اقتصاد و فرهنگ‌. به‌ محص‌ اينكه‌ روند مهاجرت‌ اقتصادي‌ و فرهنگي‌ پيش‌ آمد بايد يقين‌ كرد كه‌ آن‌ كشور مشكلي‌ دارد. شما ببينيد ما در كشور چقدر فرار مغزها داريم‌. آنها هم‌ كه‌ نمي‌روند نمي‌توانند بروند و گرنه‌ هر كس‌ در بازار بين‌المللي‌ تقاضايي‌ برايش‌ هست‌ گذاشته‌ رفته‌. يك‌ بار از دوستي‌ كه‌ از هيات‌ علمي‌ دانشگاه‌ شريف‌ است‌ پرسيدم‌ اين‌ چيزها كه‌ مي‌گويند چقدر صحت‌ دارد؟ گفت‌ من‌ خودم‌ دارم‌ مي‌بينم‌. بچه‌ها از دانشگاه‌ كه‌ مي‌آيند بيرون‌، مي‌روند. من‌ ديده‌ام‌ بعضي‌ها مي‌گويند فرار مغزها نداريم‌ تبادل‌ فرهنگ‌ داريم‌. اينها كلاه‌ است‌ سر خودمان‌ مي‌گذاريم‌.
آقايي‌ گفتند كه‌ جوانهاي‌مان‌ اگر بتوانند مهاجرت‌ فيزيكي‌ مي‌كنند و اگر نتوانند مهاجرت‌ به‌ درون‌ خودشان‌ مي‌كنند.

بله‌. اين‌ پديده‌ افسردگي‌ در جامعه‌ ما اپيدمي‌ است‌. چرا بايد در جامعه‌ ما اين‌ قدر آمار اعتياد بالا باشد؟ اعتياد زخم‌ چركيني‌ است‌ كه‌ هر دانه‌ معتاد پشتش‌ يك‌ دريا نابساماني‌ اجتماعي‌ است‌. مسوول‌ دادگاه‌هاي‌ خانواده‌ كشور چند وقت‌ پيش‌ مي‌گفت‌ ما به‌ لحاظ‌ درجه‌ طلاق‌ در دنيا چهارم‌ هستيم‌ آن‌ هم‌ در مملكت‌ ما كه‌ طلاق‌ امر زشتي‌ است‌ ما كه‌ سوئد و اسكانديناوي‌ نيستيم‌ و جزو عوامل‌ ايجاد كننده‌ طلاق‌ نخستين‌ عامل‌ اعتياد و دومين‌ بيكاري‌ است‌. خيلي‌ وقت‌ها معتادهايمان‌ بي‌كارند و بيكارهايمان‌ معتاد هستند.
به‌ قول‌ معروف‌ در شرايط‌ حساس‌ كنوني‌! يكي‌ از مباحث‌ مطرح‌ شده‌ خروج‌ از حاكميت‌ است‌ توسط‌ اصلاح‌طلبان‌. تا چه‌ حد با اين‌ مساله‌ موافقيد و گرنه‌ چه‌ راهي‌ پيشنهاد مي‌كنيد؟
به‌ نظر من‌ خروج‌ از حاكميت‌ حداكثر يك‌ كار تاكتيكي‌ است‌ نه‌ يك‌ كار استراتژيكي‌ و كساني‌ كه‌ آن‌ را مطرح‌ مي‌كنند حداكثر به‌ مثابه‌ يك‌ تاكتيك‌ مي‌خواهند استعفا بكنند. اسم‌ خروج‌ از حاكميت‌ استعفا است‌. از مشاغل‌ و مناصبي‌ كه‌ دستشان‌ است‌. توي‌ دنيا هم‌ خيلي‌ احزاب‌ هستند كه‌ استعفا مي‌كنند و از كابينه‌يي‌ يا دولتي‌ خارج‌ مي‌شوند يا حتي‌ رييس‌جمهور و نخست‌وزير استعفا مي‌كند. سوؤالي‌ كه‌ از اين‌ آقايان‌ مي‌بايد كرد اين‌ است‌ كه‌ فرض‌ كنيد استعفا بكنيد برويد بيرون‌. اولاص:تكليف‌ وعده‌هايي‌ كه‌ به‌ مردم‌ داديد چه‌ مي‌شود؟ چون‌ پارسال‌ براي‌ بار دوم‌ آمدند و راي‌ آوردند،مي‌توانستند نيايند. شرايط‌ كه‌ فرقي‌ نكرده‌ بود. اگر از پارسال‌ تا حالا كارهايي‌ را انجام‌ داده‌ بودند و به‌ بن‌بست‌ خورده‌ بودند،مي‌گفتيم‌ خب‌، قدم‌هايي‌ برداشته‌ نشد، استعفا مي‌كنند. اما كار خاصي‌ در يك‌ سال‌ گذشته‌ نكردند تنها چيزي‌ كه‌ كشتند وقت‌ است‌. بنابراين‌ اول‌،مشكل‌ اينجاست‌. نمايندگان‌ مجلس‌ هم‌ همينطور. يك‌ سال‌ كه‌ از وكالتشان‌ نمي‌گذرد. دو سال‌ و خرده‌يي‌ مي‌گذرد. تكليف‌وعده‌هايشان‌ چه‌ مي‌شود؟ بالاخره‌ مردم‌ به‌ آنها راي‌ دادند . شفاف‌ بايد به‌ مردم‌ بگويند چه‌ فكري‌ مي‌كردند و چه‌ كارهايي‌ را واقعاص انجام‌ داده‌اند و نشده‌ است‌. جز اينكه‌ يك‌ تشر بهشان‌ زده‌اند كه‌ اين‌ لايحه‌ چيه‌؟لايحه‌ را گذاشته‌اند توي‌ جيبشان‌ و برگشته‌اند. دوم‌ اينكه‌ به‌ فرض‌ كه‌ اين‌ كار را كردند. طبيعي‌ است‌ كه‌ جناحي‌ كه‌ الان‌ در حكومت‌ مسووليت‌ دارد،وقتي‌ استعفا مي‌كند،مي‌شود گروه‌ مخالف‌ و اپوزيسيون‌ . سوال‌ اين‌ است‌ كه‌ در اپوزيسيون‌ برنامه‌اش‌ چيست‌؟كه‌ اين‌ مهمتر است‌. فرض‌ كنيد حزب‌شان‌ و جبهه‌ دوم‌ خرداد و حتي‌ رييس‌جمهور استعفا كردند و رفتند حالا شدند حزب‌ مخالف‌. توقع‌ اين‌ بايد باشد كه‌ بيايد در موضع‌ مخالف‌ بايستد جلب‌ نظر مردم‌ را بكند تا مردم‌ ازش‌ پشتيباني‌ بكنند و باز در يك‌ فرآيندي‌ برود قدرت‌ را بگيرد. سياست‌، بازي‌ قدرت‌ است‌ مگر اينكه‌ بخواهد از سياست‌ بيرون‌ برود و بنشيند در خانه‌ و بگويد از سياستمدار بودن‌ پشيمان‌ شده‌ام‌ كه‌ آن‌ چيز ديگري‌ است‌. اصلاص اعلام‌ كنند اين‌ برنامه‌ من‌ است‌ و مي‌خواهم‌ اجرا كنم‌ و نمي‌گذارند . و ما بفهميم‌ اصلاص چه‌ مي‌خواستن‌،بفهميم‌ موضوع‌ نزاع‌ كجاست‌؟چون‌ واقعيت‌ اين‌ است‌ كه‌ آن‌ چيزي‌ كه‌ در كتابچه‌ زمان‌ رياست‌جمهوري‌ آقاي‌ خاتمي‌ اعلام‌ شد كه‌ من‌ يكي‌ از فريادهايم‌ زمان‌ انتخابات‌ رياست‌جمهوري‌ دوره‌ گذشته‌ )سال‌ 80( همين‌ بود كه‌ آقا از كانديداها بخواهيد كه‌ حرفهاي‌ كمي‌ و روشن‌ بزنند كه‌ اگر نكردند مردم‌ بدانند چي‌ را توقع‌ دارند در حالي‌ كه‌ شما كتابچه‌ آقاي‌ خاتمي‌ را نگاه‌ كنيد يكسري‌ جملات‌ عمومي‌،كلي‌ و بي‌تفاوت‌ نسبت‌ به‌ اجرا و عدم‌ اجرا مي‌بينيد. مثلاص اينكه‌ سياست‌ خارج‌ ما براساس‌ عزت‌ و حكمت‌ و مصلحت‌ است‌ يا سياست‌ داخلي‌ من‌ براساس‌ اعتدال‌ است‌،هيچ‌چيز را عوض‌ نمي‌كند يا اتفاقي‌ در جامعه‌ ايران‌ بيفتد،هر كاري‌ كه‌ شما بكنيد يا نكنيد مي‌توانيد بگوييد جزو سياست‌هاي‌ اعتدالي‌ است‌. حرف‌ بزنيم‌ مي‌شود اعتدال‌، حرف‌ هم‌ نزنيم‌ مي‌شود اعتدال‌. دانشجو را بريزند ،بزنند،زندان‌ كنند حرف‌ بزنيم‌ مي‌شود اعتدال‌ حرف‌ هم‌ نزني‌ مي‌تواني‌ بگويي‌ اعتدال‌. الان‌ اين‌ را خيلي‌ آسان‌ به‌ كرات‌ مي‌گويند رييس‌جمهور يا غايب‌ است‌ يا ساكت‌ است‌. شما از او بپرسيد،مي‌گويد سياست‌ اعتداله‌. اين‌ حرفها دردي‌ را دوا نمي‌كند. الان‌ آب‌ هيرمند را افغانستان‌ به‌ روي‌ ما بسته‌ . 5 ساله‌ ، نيم‌ميليون‌ شهروند اين‌ كشور از اهالي‌ سيستان‌ و بلوچستان‌ كه‌ از قديمي‌ترين‌ سكنه‌ فلات‌ ايران‌ هستند،اصيل‌ترين‌ ساكنان‌ ايران‌ و ايراني‌ها هستند، با فقر وبدبختي‌ و فحشا و قاچاق‌ دارند دست‌ و پنجه‌ نرم‌ مي‌كنند،براي‌ اينكه‌ 5 ساله‌ يك‌ حكومت‌ مثل‌ افغانستان‌ چه‌ به‌ شكل‌ طالبان‌ و چه‌ به‌ شكل‌ دولت‌كرزاي‌ آب‌ هيرمند را به‌ روي‌ ما بسته‌ است‌. قرارداد 1351را افغانستان‌ را زير پا گذاشته‌ به‌ تعهدش‌ عمل‌ نمي‌كند و اين‌ دولت‌ ما ، جرات‌ نمي‌كند بگويد دولت‌ افغانستان‌ تعهداتش‌ را عمل‌ كند و نسبت‌ به‌ سرنوشت‌ 500هزار شهروند ايراني‌،بي‌تفاوت‌ است‌. جاهاي‌ ديگر دنيا حكومت‌ در مقابل‌ سرنوشت‌ 5شهروندش‌ عكس‌العمل‌ نشان‌ مي‌دهد،جنگ‌ راه‌ مي‌اندازند و ما 500هزار شهروندمان‌ پنج‌ساله‌ با فقر و تنگدستي‌ دست‌ و پنجه‌ نرم‌ مي‌كنند. وقتي‌ منظره‌ اين‌ هيرمند خشك‌ و درياچه‌ هامون‌ را مي‌بينيد اين‌ هموطنان‌ رشيد كه‌ از نسل‌ رستم‌اند،اين‌ رستم‌هاي‌ كشور را مي‌بينيد كه‌ زير بار فقر تا شده‌اند. قرن‌ها اينجا انبار غله‌ مملكت‌ ما بوده‌،وقتي‌ مي‌بينيد اين‌ هموطنان‌ ما اينطور زير دست‌ و پنجه‌ عفريت‌ فقر له‌ مي‌شوند و بعد در مجلس‌ ما صحبت‌ از اين‌ مي‌كنند كه‌ ما به‌ افغانستان‌ كمك‌ كنيم‌ يا نكنيم‌، مي‌بينيد كه‌ صحبت‌ از 500ميليون‌ دلار كمك‌ است‌ . رييس‌جمهور افغانستان‌ مي‌آيد ايران‌ و مساله‌ آب‌ هيرمند را موكول‌ مي‌كند به‌ رفتن‌ رييس‌جمهور ايران‌ به‌ افغانستان‌. هيچكس‌ صدايش‌ درنمي‌آيد. در حالي‌ كه‌ من‌ قرارداد 1351 را خواندم‌، بسيار قرارداد روشني‌ هم‌ هست‌. خيلي‌ روشن‌،شسته‌ و رفته‌ دولت‌ افغانستان‌ حتي‌ مواقع‌ خشكسالي‌ هم‌ آب‌ را بايد طبق‌ جدولي‌ كه‌ در قرارداد هست‌،بگذارند بيايد اين‌ طرف‌. ضمن‌ اينكه‌ امسال‌ سد كجكي‌ ذخايرش‌ بيش‌ از نرمال‌ هم‌ شده‌. سال‌ پرآبي‌ بوده‌ و اصلاص هيچ‌ مشكلي‌ ندارند كه‌ 700ميليون‌مترمكعب‌ آب‌ بيايد اين‌طرف‌. اما اصلاص هيچكس‌ ككش‌ هم‌ در اين‌ كش ور نمي‌گزد. من‌ نزديك‌ سه‌ شب‌ خوابم‌ نبرد وقتي‌ ديدم‌ آقاي‌ پوتين‌ از كنفرانسي‌ آمده‌ بيرون‌ كه‌ رييس‌جمهور مملكت‌ ما كه‌ هر كس‌ مي‌خواهد باشد،باشد،رييس‌جمهور ايران‌ است‌ در آن‌ كنفرانس‌، رفته‌ است‌ حرف‌ زده‌ موكول‌ كردند به‌ كنفرانس‌ تهران‌ تا كار كارشناسي‌ شود. رييس‌جمهوري‌ روسيه‌ از در كنفرانس‌ آمد بيرون‌ ، 24 ساعت‌ بعد در داغستان‌ مصاحبه‌ كرده‌اند،گفته‌اند من‌ نمي‌توانم‌ معطل‌ اين‌جور چيزها بشوم‌. 20 سال‌ ممكن‌ است‌ طول‌ بكشد با قراردادهاي‌ دوجانبه‌ دريا را قسمت‌ مي‌كنيم‌. يك‌ مانور نظامي‌ هم‌ الان‌ مي‌گذاريم‌ و شروع‌ كردند . روسيه‌ هرگز با ما سياست‌ حسن‌همجواري‌ نداشته‌ است‌. ضمن‌ اينكه‌ چون‌ همسايه‌ بوده‌ تازه‌ خاكمان‌ را هم‌ برداشته‌ برده‌. البته‌ انگليسي‌ها هم‌ به‌ سبب‌ معاهده‌ پاريس‌، افغانستان‌مان‌ را جدا كردند. عاشق‌ چشم‌ و ابروي‌ نه‌ امريكاييم‌ نه‌ انگليس‌ نه‌ هيچ‌ كشوري‌. اول‌ همه‌، منافع‌ ملي‌ مهم‌ است‌ . بنابراين‌ به‌ اين‌ آقاياني‌ كه‌ در حكومت‌ ما هستند حالا مي‌خواهند بروند و خوشمزه‌تر اينكه‌ يه‌ طرف‌ ديگر حكومت‌ »تعارف‌ تيكه‌ پاره‌مي‌كنند« كه‌ بي‌زحمت‌ بيرون‌ تشريف‌ نبريد. من‌ به‌ عنوان‌ شهروند اين‌ كشور و تمام‌ ايراني‌ها حق‌ دارم‌ بگويم‌ آب‌ هيرمند چه‌ شد؟درياي‌ خزر چه‌ شد؟ اقليم‌هاي‌ ما از كرد و ترك‌ و فارس‌ و بلوچ‌ بالاخره‌ مشكل‌شان‌ چطور مي‌شود. چرا بايد الان‌ ما احساس‌ كنيم‌ در مقابل‌ اقليت‌هايمان‌ هنوز نتوانستيم‌ سياست‌ درست‌ و منطقي‌ و اين‌ خانواده‌ را با هم‌ كنار هم‌ بنشانيم‌. اين‌ خانواده‌ ما ايراني‌ها كه‌ هزاران‌ سال‌ است‌ ياد گرفتيم‌ با هم‌ زندگي‌ كنيم‌! اين‌ بحث‌ خروج‌ از حكومت‌ فرع‌ است‌. بايد روشن‌تر پرسيد سياست‌ آقايان‌ در واقع‌ چه‌ بخواهند داخل‌ حكومت‌ باشند چه‌ نباشند هر كسي‌ كه‌ پايش‌ را درعرصه‌ سياست‌ مي‌گذاردأ وقتي‌ مي‌گذارد يعني‌ مي‌خواهد بگويد با مقوله‌ مردم‌ مي‌خواهد مرتبط‌ باشد. چون‌ موضوع‌ سياست‌ مردم‌ است‌ و هدف‌ سياست‌ هم‌ رسيدن‌ به‌ قدرت‌ است‌. سياست‌،بازي‌ قدرت‌ است‌. در دنياي‌ جديد هم‌ اين‌ بازي‌ قدرت‌ از طريق‌ مردم‌ انجام‌ مي‌شود. بنابراين‌ روشن‌ بايد بگويد برنامه‌اش‌ چيست‌ و چه‌ كار مي‌خواهد بكند. اين‌ را هم‌ عرض‌ بكنم‌، از يك‌ حيث‌ من‌ فكر مي‌كنم‌ كار درستي‌ است‌ كه‌ اگر در كشور كسي‌ به‌ دنبال‌ تشكيل‌ اپوزيسيون‌ باشد. بن‌بست‌ فعلي‌ سياسي‌ ما به‌ علت‌ نبودن‌ يك‌ اپوزيسيون‌ قوي‌ و قانوني‌ و ملي‌ است‌. ما الان‌ بيش‌ از هر چيز ديگري‌ احتياج‌ به‌ يك‌ نيروي‌ مخالف‌ ملي‌ داخلي‌،قانوني‌ و با برنامه‌ داريم‌. در حضور يك‌ اپوزيسيون‌ قوي‌، بسياري‌ كارهايي‌ كه‌ الان‌ حكومت‌ در حال‌ انجامش‌ است‌ حق‌ ندارد ديگر انجام‌ دهد و به‌ نظر من‌ پاره‌يي‌ از مشكلات‌ سياست‌ خارجي‌ ما را هم‌ كه‌ بخشي‌ از خارجي‌ها الان‌ شاخ‌ و شانه‌ مي‌كشند براي‌ ما يك‌ اپوزيسيون‌ قوي‌ مي‌تواند حل‌ كند يعني‌ دوسوي‌ ملت‌ را مي‌تواند در پناه‌ خودش‌ بگيرد. ولي‌ اپوزيسيون‌ شدن‌ 3 خاصيت‌ مي‌خواهد: تئوري‌ سازمان‌ مسوؤولان‌ مورد وؤوق‌ مردم‌ مي‌خواهد. از اين‌ 3 پارامتر مهمترين‌ آن‌ تئوري‌ است‌ حالا جبهه‌ دوم‌ خرداد يا هر جناح‌ سياسي‌ ديگر بايد از آن‌ پرسيد كه‌ برنامه‌ات‌ چيست‌؟ اگر همين‌ حرفهايي‌ كه‌ تا الان‌ زديد كليات‌ و جزوه‌هايي‌ كه‌ يك‌ غاز هم‌ نمي‌ارزد. اينكه‌ تئوري‌ نشد ولي‌ چه‌ داخل‌ حكومت‌ باشه‌ چه‌ بيرون‌ از حكومت‌ بايد روشن‌ بگويد تئوري‌اش‌ چيست‌؟ اين‌ الان‌ آن‌ چيزي‌ است‌ كه‌ بايد جلب‌ نظر مردم‌ را كند.
همانطور كه‌ اطلاع‌داريد سپاه‌ پاسداران‌ اخيراص يك‌ بيانيه‌يي‌ داده‌ است‌ راجع‌ به‌ اساسنامه‌ سپاه‌ پاسداران‌ حفاظت‌ از انقلاب‌ به‌ عنوان‌ وظيفه‌ و هدف‌ تشكيل‌ سپاه‌ پاسداران‌ آمده‌ است‌. با توجه‌ به‌ اينكه‌ شما از ابتداي‌ تشكيل‌ اين‌ ارگان‌ در جريان‌ بوديد آيا تمام‌ اين‌ بيانيه‌ها و دخالت‌هايي‌ كه‌ احياناص سپاه‌ در امور سياسي‌ مي‌كند با اين‌ بند نمي‌شود توجيه‌ كرد؟ والا من‌ آن‌ اساسنامه‌ اول‌ سپاه‌ را يكي‌ از نويسندگانش‌ هستم‌، خدا رحمت‌ كند مرحوم‌ كلاهدوز هم‌ يكي‌ ديگر بود و همين‌ آقاي‌ داود شمس‌ . چون‌ تخصصش‌ مديريت‌ و اساسنامه‌ و اين‌ چيزها بود،در تدوينش‌ نقش‌ داشت‌. سپاه‌ روز اول‌ با يك‌ اساسنامه‌يي‌ شروع‌ شد به‌ اسم‌ سپاه‌ پاسداران‌ انقلاب‌ اسلامي‌. ولي‌ بعداص كه‌ چند تا ارگان‌ مسلح‌ ديگر هم‌ اول‌ انقلاب‌ درست‌ شده‌ بود آقاي‌ رفسنجاني‌ از طرف‌ شوراي‌ انقلاب‌ مي‌آمد در جلسات‌ هماهنگي‌ شركت‌ مي‌كرد و بنده‌ هم‌ صورت‌ جلسات‌ را مي‌نوشتم‌. آن‌ چند گروه‌ ديگر هم‌ آمدند در سپاه‌ پاسداران‌ انقلاب‌ اسلامي‌ كه‌ دولت‌ و شوراي‌ انقلاب‌ تشكيل‌ داده‌ بود ادغام‌ شدند و ما يك‌ تجديد اساسنامه‌ كرديم‌ چون‌ نظرات‌ آن‌ 23 گروه‌ ديگر را هم‌ اضافه‌ كرديم‌ و از جانب‌ آن‌ جمعي‌ كه‌ هماهنگي‌ آن‌ چند گروه‌ بود اوايل‌ سال‌ 58 بود ما به‌ عمل‌ اعمال‌ كرديم‌. من‌ و آقاي‌ كلاهدوز مامور شديم‌ از آقاي‌ داود شمس‌ هم‌ كمك‌ گرفتيم‌ اساسنامه‌ سپاه‌ پاسداران‌ انقلاب‌ اسلامي‌ را نوشتيم‌. فكر مي‌كنم‌ ارديبهشت‌ 58 بود كه‌ بعد از آن‌ اساسنامه‌ نهايي‌ شد و توسط‌ شوراي‌ انقلاب‌ تصويب‌ شد. ديگر براساس‌ آن‌ اساسنامه‌ ما شوراي‌ فرماندهي‌ را تجديد انتخاب‌ كرديم‌ كه‌ من‌ ديگر از سپاه‌ بيرون‌ آمدم‌. چون‌ خيلي‌ نظامي‌گري‌ و كار سپاه‌ به‌ روحي ه‌ام‌ نمي‌خورد.

در بروشور انتخاباتي‌تان‌، در ليست‌ افتخارات‌ شماست‌ كه‌ از سپاه‌ بيرون‌ آمديد؟!

در مجموع‌ نه‌ در سپاه‌ بودن‌ و نه‌ در سپاه‌ نبودن‌،افتخاري‌ نيست‌ و من‌ به‌ اين‌ نتيجه‌ رسيدم‌ كه‌ سپاهي‌گري‌ و نظامي‌بودن‌ با روحيه‌ام‌ سازگار نيست‌ و بيشتر دوست‌ دارم‌ نقش‌ يك‌ مدير پروژه‌ را ايفا كنم‌ و سپاه‌ هم‌ براي‌ من‌ حالت‌ يك‌ پروژه‌ را داشت‌ كه‌ بعد از راه‌اندازي‌ ديگر برايم‌ جذابيتي‌ نداشت‌. در آن‌ اساسنامه‌ سپاه‌ واقعيت‌ اين‌ است‌ كه‌ الان‌ ريزش‌ خاطرم‌ نيست‌ و نمي‌دانم‌ اساسنامه‌ فعلي‌ نسبت‌ به‌ اساسنامه‌ آن‌ روز چه‌ تغييري‌ كرده‌ است‌. آيا بندهايي‌ اضافه‌ يا كم‌ شده‌ است‌؟ ولي‌ يك‌ روح‌ كلي‌ داشت‌ كه‌ الان‌ مي‌توانم‌ بگويم‌، اين‌ بود كه‌ سپاه‌ اسمش‌ رويش‌ بود كه‌ پاسدار انقلاب‌ باشد، به‌ عنوان‌ اينكه‌ انقلاب‌ برآمده‌ از مردم‌ ايران‌ است‌. انقلاب‌ اسلامي‌ چيزي‌ بود كه‌ خواست‌ مردم‌ بوده‌ و بنابراين‌ اين‌ نيروي‌ نظامي‌،نيروي‌ نظامي‌ مردمي‌ بود. اصلا روح‌ سپاه‌ همين‌ بود كه‌ مثل‌ گارد ملي‌ امريكا يا مثل‌ ارتش‌ سويس‌ يعني‌ يك‌ نيروي‌ نظامي‌ باشد و روحش‌ اين‌ بود كه‌ ملت‌ در هسته‌هاي‌ پارتيزاني‌ آموزش‌ ببيند و بتواند كاربرد اسلحه‌ را بداند و در موقعي‌ كه‌ به‌ كشورش‌ حمله‌ مي‌شود همه‌ ملت‌ بتوانند از مملكت‌ دفاع‌ كنند. آن‌ مقطع‌ ما خيلي‌ بيمناك‌ بوديم‌ از 2 چيز: 1 كودتاي‌ نظامي‌،كه‌ مي‌گفتيم‌ مملكتي‌ كه‌ 2 تا نيروي‌ نظامي‌ داشته‌ باشد در آن‌ كودتا نمي‌شود يا سخت‌ مي‌شود و مملكت‌ ما به‌ هرحال‌ زخم‌ خورده‌ است‌ و تجربه‌ 28 مرداد را داشتيم‌ يا مد روز دهه‌ 60 و 70 دنيا و امريكاي‌ لاتين‌ را ديده‌ بوديم‌ كه‌ البته‌ الان‌ ديگر از مد افتاده‌ است‌. 2 امپرياليسم‌ جهاني‌ در دنياي‌ 2 قطبي‌ آن‌ روز و تجربه‌ جنگ‌ ويتنام‌ و الجزاير و نهضت‌ ضد استعماري‌ كه‌ فكر مي‌كرديم‌ پرچمدارش‌ هستيم‌ و لذا معتقد بوديم‌ كه‌ ممكن‌ است‌ توسط‌ امپرياليسم‌ بطور مستقيم‌ يا همسايگانمان‌ مورد هجوم‌ واقع‌ بشويم‌. بنابراين‌ بايد يك‌ ارتش‌ به‌ شكل‌ كلاسيك‌ باشد اما همه‌ مردم‌ به‌ شكل‌ دسته‌هاي‌ پارتيزاني‌ آموزش‌ ببينند. اين‌ روح‌ اصلي‌ سپاه‌ بود .در آن‌ موقع‌ آن‌ روحيه‌ و آن‌ فكر به‌ نظر من‌ اجازه‌ نمي‌دهد از سپاه‌ به‌ هيچ‌ عنوان‌ شما يك‌ سازماني‌ درست‌ كنيد كه‌ در منازعات‌ سياسي‌ داخلي‌ كشور و سلايق‌ سياسي‌ در جهت‌ خاصي‌ بايستد. به‌ نظر من‌ مرحوم‌ امام‌ خميني‌)ره‌( حق‌ داشت‌ كه‌ اصرار داشت‌ نيروهاي‌ مسلح‌ نبايد در سياست‌ دخالت‌ كند. اصولاص سياست‌ در ممالكي‌ مثل‌ كشور ما كه‌ توسعه‌ سياسي‌ كاملي‌ هنوز پيدا نكرده‌ايم‌ و موسوم‌ به‌ جهان‌ سومي‌ هستيم‌، خيلي‌ توسط‌ قدرت‌ برهنه‌ )به‌ قول‌ راسل‌( يا نيروهاي‌ نظامي‌ آسيب‌ پذيريم‌. به‌ اين‌ دليل‌ من‌ در جريان‌ انتخابات‌ گذشته‌ رياست‌ جمهوري‌ صراحتاص عدم‌ رضايت‌ خودم‌ را از كانديداتوري‌ يك‌ ژنرال‌ با حفظ‌ سمت‌ ژنرال‌ بودنش‌ ابراز كردم‌ و گفتم‌ »ژنرال‌« ما بايد استعفا بكند. نظامي‌ نباشد بعد وارد سياست‌ شود. چون‌ ما كشوري‌ هستيم‌ كه‌ نهادهاي‌ مدني‌ و احزاب‌ قوي‌ و سازمان‌ يافتگي‌ اجتماعي‌ براي‌ مشاركت‌ سياسي‌ مردم‌ نداريم‌ به‌ همين‌ دليل‌ قدرت‌ برهنه‌ اگر وارد سياست‌ شود، مي‌تواند يك‌ شبه‌ دستاوردهاي‌ دموكراتيك‌ ما را جمع‌ كند. در ممالكي‌ كه‌ اين‌ نهادها قوي‌ است‌ اصلاص مسخره‌ است‌ بگوييد كودتاي‌ نظامي‌ مي‌شود چون‌ اداره‌ آن‌ جامعه‌ آنقدر پخش‌ شده‌ است‌ لابعدي‌ نهادهاي‌ مردمي‌ در اقتصاد، در سياست‌، در اجتماع‌ كه‌ اميد هيچ‌ نيروي‌ متمركزي‌ نمي‌تواند بيايد اداره‌اش‌ كند. اما در كشور ما اين‌ خط‌ هست‌ كه‌ اگر قدرت‌ برهنه‌ وارد مناقشات‌ سياسي‌ شود مي‌تواند يك‌ شبه‌ برود و در پارلمان‌ را ببندد و مثل‌ يك‌ دولت‌ بناپارتي‌ برود اعضاي‌ پارلمان‌ را دستگير كند. متوجه‌ باشيد كه‌ در اين‌ صورت‌ هيچكس‌ مصون‌ نمي‌ماند و هيچكس‌ نمي‌تواند فكر كند كه‌ صبح‌ دستگيرش‌ نكنند. به‌ اين‌ دليل‌ اين‌ حرف‌ امام‌ )ره‌( اساساص حرف‌ درستي‌ بود ملت‌ ما با انقلاب‌ اسلامي‌ اصولاص در جهت‌ توسعه‌ سياسي‌ گام‌ برداشت‌ چون‌ به‌ هرحال‌ حكومت‌ شاه‌ يك‌ حكومت‌ نظامي‌ بود كه‌ در اؤر يك‌ كودتا به‌ وجود آمده‌ بود. هم‌ خودش‌ و هم‌ پدرش‌.
گفت‌وگو: روزبه‌ ميرابراهيمي‌









+ روزبه میر ابراهیمی ; ٩:۳۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱ بهمن ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

گفت و گو با محبيان

نقطه‌ صفر كجاست‌؟ نقطه‌ مرزي‌ يا نابودي‌

اشاره‌:
مهرماه‌ بود كه‌ به‌ سراغ‌ امير محبيان‌ رفتيم‌. او شايد تنها فعال‌ سياسي‌ جناح‌ راست‌ (منتقد دولت‌) است‌ كه‌ دستيابي‌ به‌ او آسان‌ است‌. در يك‌ روز پاييزي‌ با او از بسياري‌ از موضوعات‌ سخن‌ گفته‌ بوديم‌. مصاحبه‌يي‌ كه‌ از درونش‌ مباحث‌ جالبي‌ بيرون‌ آمد. بخشي‌ از گفت‌وگوي‌ آن‌ روز ما در مورد تئوري‌ يي‌ بود كه‌ محبيان‌ چند سال‌ پيش‌ در مورد «ملي‌ مذهبي‌ها» و به‌ صفر رساندنشان‌ منتشر كرده‌ بود. گفت‌وگوي‌ حاضر به‌ چالش‌ در مورد همان‌ موضوع‌ بازمي‌گردد. با اين‌ اميد كه‌ مقبول‌ خوانندگان‌ اعتماد افتد.

اوايل‌ سال‌ 79 جنابعالي‌ در مقاله‌يي‌ تئوري‌ به‌ صفر رساندن‌ ملي‌ مذهبي‌ها را ارايه‌ كرديد كه‌ به‌ نظر مي‌رسد حداقل‌ در مرحله‌ عمل‌ ره‌ به‌ جايي‌ نمي‌برده‌ است‌. اوايل‌ امسال‌ نيز شما وفاق‌ ملي‌ حتي‌ با همان‌ها كه‌ تئوري‌ قبلي‌تان‌ در صدد به‌ صفر رساندنشان‌ بود را پيشنهاد داديد و بر آن‌ مصر بوديد. درك‌ سوالم‌ چندان‌ سخت‌ نيست‌؟ چه‌ شد كه‌ قصد به‌ صفر رساندن‌ ملي‌ مذهبي‌ها را داشتيد و مبناي‌ طرح‌ آن‌ تئوري‌ چه‌ بود و چه‌ شد كه‌ اوايل‌ امسال‌ به‌ اين‌ مرحله‌ رسيديد كه‌ در صدد وفاق‌ با آنها برآييد؟
اين‌ سوال‌ بسيار مهم‌ است‌. ابتدا لازم‌ است‌ چند چيز را بر حسب‌ ابهام‌زدايي‌ ذكر كنم‌. اول‌ آنكه‌ ما معمولا مي‌كوشيم‌ از طريق‌ زبان‌ رابطه‌ ايجاد كنيم‌ حال‌ آنكه‌ زبان‌ رابط‌ خوبي‌ نيست‌. به‌ هر صورت‌ زبان‌ به‌ هر ميزان‌ كه‌ از عناصر تفاهم‌ است‌ از عناصر سوء تفاهم‌ نيز هست‌. ممكن‌ است‌ پس‌ زمينه‌هاي‌ روشن‌ و مشخصي‌ بين‌ افراد در داده‌هاي‌ به‌ كار برده‌ در مورد يكديگر نباشد به‌ هر حال‌ زماني‌ كه‌ من‌ از رساندن‌ به‌ نقطه‌ صفر سخن‌ مي‌گفتم‌ نقطه‌ صفر را نقطه‌ مرز مي‌دانستم‌ در حاليكه‌ اصلا چنين‌ برداشتي‌ صورت‌ نپذيرفت‌. آن‌ هم‌ در حاليكه‌ نقطه‌ صفر دقيقا نقطه‌ مرزي‌ است‌. در واقع‌ مرزي‌ است‌ براي‌ جلوتر آمدن‌ و يا عقب‌تر رفتن‌. نقطه‌ صفر مرز شناخته‌ شده‌، مطلوب‌ و قانوني‌ است‌. وقتي‌ من‌ مطرح‌ كردم‌ بازگشت‌ به‌ نقطه‌ صفر يعني‌ رساندن‌ به‌ منطقه‌ مرزي‌، دلايل‌ مختلفي‌ داشت‌. يك‌ دليلش‌ درگيري‌ها و كشمكش‌هاي‌ دو جناح‌ و ضعف‌ آنها بود كه‌ سبب‌ به‌ وجودآمدن‌ ريزش‌هايي‌ مي‌شود و اين‌ ريزش‌ها مي‌تواند منجر به‌ نهادينه‌ شدن‌ جريان‌ سومي‌ در عرصه‌ سياسي‌ ايران‌ شود. من‌ گفتم‌ جريان‌ ملي‌ مذهبي‌ تمامي‌ ايده‌هايش‌ را از جريان‌ سوم‌ نمي‌گيرد اما بخشي‌ از آنها متعلق‌ و معطوف‌ به‌ اين‌ جريان‌ است‌. اينها يك‌ زماني‌ در دولت‌ موقت‌ حضور داشتند و به‌ علت‌ ع دم‌ توانايي‌ در پاسخگويي‌ به‌ مطالبات‌ مردم‌ و دانشجويان‌ كنار رفتند و كار مثبتي‌ انجام‌ ندادند. اما پس‌ از گذشت‌ مدتي‌،امروز اين‌ جريان‌ مدعي‌اند كه‌ اين‌ دو جريان‌ ديگر كارنامه‌ خود را پس‌ داده‌اند و ما جريان‌ كارساز مقطع‌ فعلي‌ هستيم‌، من‌ گفتم‌ به‌ نظر مي‌رسد اين‌ جرياني‌ كه‌ به‌ اين‌ سمت‌ پيش‌ مي‌رود يك‌ جريان‌ اصيل‌ نيست‌ يعني‌ اينها پيش‌ از اينكه‌ ... شده‌ باشند متورم‌ شده‌اند و بايد به‌ نحوي‌ اين‌ تورم‌ را به‌ شكل‌ معقول‌ بهبود داد و اين‌ جريان‌ وزن‌ اجتماعي‌ خود را بازگرداند. لازمه‌، اين‌ تئوري‌ هم‌ اين‌ بود كه‌ به‌ جاي‌ دعوا همه‌ گروههاي‌ سياسي‌ بنشينند با هم‌ گفت‌ و گو و تعامل‌ كنند و فضا را دگرگون‌ كرده‌ و در صورت‌ فراهم‌ شدن‌ اين‌ شرايط‌ آن‌ وقت‌ مي‌ديديم‌ جريان‌ ملي‌ و مذهبي‌ چه‌ مقدار پايگاه‌ اجتماعي‌ واقعي‌ دارد و كنار اين‌ جريان‌ چه‌ مقدار باقي‌ خواهند ماند،بحث‌ بر سر زياد و كم‌ نيست‌ اما هر مقداري‌ كه‌ در كنار اين‌ جريان‌ باقي‌ ماندند وزن‌ واقعي‌ ملي‌ و مذهبي‌هاست‌. اين‌ مقدار باقي‌ مانده‌ هم‌ كساني‌ هستند كه‌ جايگاهشان‌ را از هر دو جناح‌ به‌ اين‌ جريان‌ انتقال‌ داده‌اند، در واقع‌ زماني‌ كه‌ چپ‌ها به‌ اردوگاه‌ چپ‌ها و راست‌ها به‌ اردوگاه‌ راست‌ها بازگشتند، حوضچه‌يي‌ كه‌ ايجاد گرديد و ملي‌مذهبي‌ها از آن‌ نير وي‌ تازه‌ مي‌گيرند، خشك‌ خواهد شد و وزن‌ واقعي‌ اينها معلوم‌ مي‌شود و مشخص‌ مي‌گردد هوادارانشان‌ چه‌ تعداد هستند.
اين‌ نقطه‌ صفر است‌،نقطه‌ مرزي‌ است‌، نه‌ نقطه‌ نابودي‌،امكان‌ دارد واقعاص هم‌ نيروي‌ اينها زياد شود، من‌ از آن‌ مطلع‌ نيستم‌. من‌ اين‌ را مطرح‌ كردم‌. اما طرح‌ اين‌ مقارن‌ شد با يك‌ اقدام‌ قضايي‌ و بسياري‌ گمان‌ كردند اين‌ توجيه‌ يا توصيف‌ يا تجويز و يا توصيف‌ يك‌ عمل‌ قضايي‌ بوده‌ است‌ . در حالي‌ كه‌ در زمان‌ نوشتن‌ آن‌ مطلب‌ هيچ‌ كدام‌ از اينها در ذهن‌ من‌ نبود، بلكه‌ من‌ تنها يك‌ تحليل‌ سياسي‌ ارايه‌ كردم‌. البته‌ يك‌ چيز ديگر در ذهن‌ من‌ بود كه‌ بالاخره‌ اين‌ جريان‌ ملي‌ مذهبي‌ تكليف‌ خودش‌ را مشخص‌ كند كه‌ اينها اپوزيسيون‌ درون‌ حاكميتي‌ است‌، اپوزيسيون‌ برون‌ حاكميتي‌ است‌، اپوزيسيوني‌ است‌ كه‌ ساختار و قانون‌ اساسي‌ و همه‌ چيز را قبول‌ دارد اما به‌ رفتار حكومت‌ ايراد دارد، چارچوبي‌ است‌ كه‌ همه‌ اينها را قبول‌ دارد و خودش‌ هم‌ بدنبال‌ ورود به‌ حاكميت‌ است‌ و يا اپوزيسيون‌ محارب‌ است‌ اما چون‌ زورش‌ به‌ محاربه‌ نمي‌سد حال‌ در درون‌ بازي‌ مي‌كند تا ضمناص سر پلي‌ براي‌ محاربين‌ باشد. بالطبع‌ سرانجام‌ اينها بايد موضع‌ خود را مشخص‌ كنند.
خواسته‌ يا ناخواسته‌ عمل‌ قوه‌ قضاييه‌ ضربه‌يي‌ شد به‌ جريان‌ ملي‌ مذهبي‌ها كه‌ دو نتيجه‌ را در بر داشت‌. يا اينها را به‌ دامان‌ اپوزيسيون‌ محارب‌ مي‌انداخت‌ يعني‌ چون‌ اينها ذاتاص زمينه‌ دارند و در داخل‌ اقبالي‌ نمي‌بينند بروند متصل‌ به‌ محاربين‌ شوند و يا واقعاص ذاتاص زمينه‌ ندارند بلكه‌ روششان‌ اين‌ است‌ و اينها اپوزيسيون‌ حاكميتند و نه‌ اپوزيسيون‌ نظام‌. اينها مي‌دوند و بصورت‌ پاندولي‌ باز گردند. يك‌ سري‌ افراد در اينجا دستگير شدند و محاكماتي‌ انجام‌ شد كه‌ من‌ چون‌ قاضي‌ نيستم‌ قضاوتي‌ در اين‌ زمينه‌ نمي‌كنم‌. اما به‌ هرحال‌ دكتر يزدي‌ يكي‌ از سرشناسان‌ ملي‌ مذهبي‌ و افراد شناخته‌ شده‌ اين‌ تيم‌ بود. بنده‌ وي‌ را به‌ عنوان‌ دبيركل‌ نهضت‌ آزادي‌ نمي‌شناسم‌. چون‌ قانون‌ اينها را به‌ رسميت‌ نمي‌شناسد و موضع‌ من‌ موضع‌ قانون‌ است‌. اينها بايد بروند مشكل‌ خود را با قانون‌ حل‌ كنند. همزمان‌ با دستگيري‌ها به‌ خارج‌ از كشور رفت‌. در آنجا توسط‌ دو گروه‌ با او برخورد مي‌شد. يكي‌ توسط‌ اپوزيسيون‌ محارب‌ و ديگري‌ توسط‌ امريكا، چون‌ ديگر در آن‌ زمان‌ دموكرات‌ها روي‌ كار نبودند و البته‌ غيرقابل‌ انكار نيست‌ كه‌ گفتمان‌ جمهوري‌خواهان‌ واقعاص با گفتمان‌ ملي‌،مذهبي‌هاي‌ ما سر ناسازگاري‌ دارد. حتي‌ حمايت‌هايي‌ كه‌ از جانب‌ سوسيال‌دموكرات‌ها صورت‌ مي‌پذيرد ديگر انجام‌ نمي‌شد چرا كه‌ آنها اساساص به‌ راههاي‌ ديگري‌ مبني‌ بر تغييرات‌ بنيادين‌ دست‌ پيدا كرده‌ بودند. اپوزيسيون‌ خارج‌ كشور هم‌ اساسا يك‌ موضع‌ كاملا تندي‌ عليه‌ دكتر يزدي‌ گرفت‌ و حتي‌ وي‌ را مزدور نظام‌ خواند و پيوسته‌ از وي‌ انتقاد مي‌كردند كه‌ شخصي‌ مي‌باشد كه‌ نقاب‌ بر چهره‌ زده‌ است‌ و مثلا بطور مثال‌ امير رحيمي‌ را محاكمه‌ كرده‌ است‌. آقاي‌ يزدي‌ ديد كه‌ آنجا نه‌ تنها رهبر اپوزيسيون‌ نمي‌شود بلكه‌ نهايتاص حتي‌ اگر از اتهام‌ مزدور بودن‌ هم‌ مبرا شود بايد ته‌ صف‌ اپوزيسيون‌ كه‌ صف‌ طولاني‌ متشكل‌ از بسياري‌ طيف‌هاي‌ متفاوت‌ و مختلف‌ است‌ بايستد و انصافاص هم‌ با خيلي‌ از آنها هيچ‌ سنخيتي‌ نداشت‌. بنابراين‌ بهتر ديد كه‌ بازگردد. اما بازگشت‌ قاعده‌يي‌ مي‌خواست‌ او كه‌ رفته‌ بود آنجا كز كرده‌ بود حالا كه‌ مانند پاندول‌ در حال‌ برگشت‌ بود بايد به‌ دنبال‌ شرايط‌ و قواعد باشد. بايد بنشيند صحبت‌ كند و نهايتاص موضع‌ و تكليف‌ خود را روشن‌ كند. البته‌ نه‌ به‌ عنوان‌ يك‌ شخص‌ بلكه‌ به‌ عنوان‌ محور جرياني‌ كه‌ دور وي‌ و امثالهم‌ شكل‌ گرفته‌ بود. اينجا بود كه‌ من‌ لازم‌ ديدم‌ آن‌ مقاله‌ را بنويسم‌ خب‌ بالطبع‌ شرايطي‌ هم‌ پيش‌ آمد كه‌ منجر به‌ ايجاد فضاي‌ نرم‌ و لطيفي‌ شد. يكي‌ از اين‌ شرايط‌ درگذشت‌ دكتر سحابي‌ و نامه‌ رهبر به‌ خانواده‌ وي‌ بود كه‌ خيلي‌ نامه‌ قوي‌ و محكمي‌ بود نسبت‌ به‌ كساني‌ كه‌ انتقاد شديدي‌ به‌ حكومت‌ داشتند. يا بازگشت‌ آقاي‌ يزدي‌ و عدم‌ دستگيري‌ وي‌ با توجه‌ به‌ صدور حكم‌ جلب‌ آقاي‌ يزدي‌. خيلي‌ چيزهاي‌ ديگر هم‌ بود، اينها همه‌ نشاندهنده‌ اين‌ بود كه‌ نظام‌ كينه‌ از كسي‌ ندارد و نمي‌خواهد جرياني‌ را نابود كند اما بالطبع‌ يكسري‌ شاخص‌هاي‌ قانوني‌ براي‌ خود داشت‌. همان‌ زمان‌ من‌ آن‌ مطلب‌ را در مورد وفاق‌ ملي‌ نوشتم‌ و سه‌ شرط‌ براي‌ جريان‌ ملي‌ مذهبي‌ متصور شدم‌. اول‌ آنكه‌ تكليف‌ و موضع‌ خود را روشن‌ كنند،بطور مثال‌ در قضيه‌ امريكا طرف‌ چه‌ كساني‌ هستند. منافع‌ ملي‌ و كشور را مي‌خواهند يا به‌ دنبال‌ مسائل‌ حزبي‌ و ديگري‌ هستند. دومين‌ نكته‌ مساله‌ اپوزيسيون‌ بود. مردم‌ انقلاب‌ كردند و حكومتي‌ كه‌ روي‌ كار آمد،مخالفاني‌ داشت‌. مخالف‌ بودن‌ ايراد ندارد ولي‌ تبديل‌ آن‌ به‌ براندازي‌ جاي‌ اشكال‌ است‌. عده‌يي‌ مي‌خواهند دست‌ به‌ براندازي‌ بزنند حتي‌ نه‌ با اصلاحات‌ و ساز و كار دموكراتيك‌ بلكه‌ به‌ صورت‌ مسلحانه‌ تا رعب‌ و وحشت‌ در دل‌ مردم‌ ايجاد كنند. بايد تكليف‌ را با اينها بالاخره‌ روشن‌ كرد. به‌ هر ترتيب‌ آقاي‌ يزدي‌ نيز سيگنال‌هايي‌ فرستاد و نشان‌ داد كه‌ مايل‌ به‌ موضع‌گيري‌هايي‌ است‌. موضع‌گيري‌هايي‌ نيز انجام‌ داد گرچه‌ شايد كاملاص مطلوب‌ نبود اما به‌ هر ترتيب‌ نشانگر ميل‌ وي‌ به‌ گفت‌ و گو و تفاهم‌ بود.
موضع‌گيري‌هايي‌ در قبال‌ امريكا كرد. يادداشت‌ و گفت‌ و گو هم‌ در مورد اپوزيسيون‌ انجام‌ داد. اما سوءتفاهمات‌ بسيار شديد بود. اما نكته‌ سوم‌ آنكه‌ آنها به‌ قرائتي‌ از ولايت‌ فقيه‌ دست‌ پيدا كنند كه‌ قابل‌ دفاع‌ باشد. و به‌ نظر مي‌رسيد روي‌ اين‌ نكته‌ مقداري‌ مشكل‌ وجود داشته‌ باشد. طي‌ گفت‌ و گوهاي‌ غيررسمي‌ البته‌ نه‌ با بنده‌ بلكه‌ با برخي‌ اشخاص‌ و همينطور گفت‌ و گوهاي‌ مطبوعاتي‌ آنها همواره‌ تاكيد داشتند كه‌ ما به‌ ولايت‌ فقيه‌ التزام‌ قانوني‌ داريم‌. البته‌ اين‌ خوب‌ است‌، اما اين‌ كافي‌ نيست‌! التزام‌ قانوني‌ براي‌ يك‌ شهروند كافي‌ است‌ اما براي‌ كسي‌ كه‌ بدنبال‌ كار سياسي‌ و بدست‌ گرفتن‌ قدرت‌ است‌ كافي‌ نيست‌.
چرا؟
براي‌ پليسي‌ كه‌ سر چهارراهي‌ ايستاده‌ است‌ مهم‌ نيست‌ كه‌ شما به‌ ايستادن‌ پشت‌ چراغ‌ قرمز اعتقاد داريد يا نداريد، اگر اعتقاد داشتيد و رد شديد جريمه‌ مي‌شويد اما اگر اعتقاد نداشتيد و نديد جريمه‌ نمي‌شويد. همه‌ شهروندان‌ اين‌ حق‌ را دارند كه‌ اعتقاد داشته‌ يا نداشته‌ باشند. اصلاص مهم‌ نيست‌ بلكه‌ مهم‌ اين‌ است‌ به‌ قانون‌ عمل‌ كنند. اما براي‌ كسي‌ كه‌ مي‌خواهد وارد صحن‌ قدرت‌ شود و سوگند بخورد اعتقاد مهم‌ است‌. بطور مثال‌ فرض‌ كنيد شخصي‌ ملي‌مذهبي‌ و بر فرض‌ چون‌ تيپ‌ دكتر يزدي‌ بخواهد وارد قدرت‌ شود و رييس‌ جمهور شود و بتواند هم‌ در انتخابات‌ شركت‌ كند. اين‌ آقا اگر به‌ ولايت‌ فقيه‌ اعتقاد نداشته‌ باشد و به‌ هوادارانش‌ بگويد من‌ به‌ ولايت‌ فقيه‌ اعتقاد ندارم‌ و راي‌ آورد آنگاه‌ بايد سوگند بخورد كه‌ به‌ قانون‌ اساسي‌ عمل‌ كند. يكي‌ از اركان‌ اين‌ قانون‌ هم‌ ولايت‌ فقيه‌ است‌ و اين‌ پارادوكس‌ ايجاد مي‌كند. اين‌ آقا يا به‌ هوادارانش‌ دروغ‌ گفته‌ براي‌ آنكه‌ راي‌ آورد و يا سوگند دروغ‌ خورده‌ بخاطر اينكه‌ به‌ ولايت‌ فقيه‌ اعتقادي‌ ندارد و وارد قدرت‌ شده‌ تا براندازي‌ كند، اما يك‌ زمان‌ هم‌ مي‌گويند موضع‌ ما نسبت‌ به‌ ولايت‌ فقيه‌ خنثي‌ است‌. براي‌ آنكه‌ راي‌ بياورم‌ مي‌گويم‌ به‌ ولايت‌ فقيه‌ اعتقاد ندارم‌ و زماني‌ كه‌ رييس‌ جمهور شدم‌ مطابق‌ سوگند از آن‌ دفاع‌ مي‌كنم‌ چون‌ اينجا مكلف‌ شده‌ام‌.
خب‌ در حالت‌ اول‌ كه‌ اگر برود از قانون‌ اساسي‌ دفاع‌ كند به‌ مردم‌ دروغ‌ گفته‌ است‌. اين‌ كار زشتي‌ است‌. شيادي‌ و كلاهبرداري‌ است‌، اگر هم‌ بخواهد در مقابل‌ ولايت‌ فقيه‌ بايستد كه‌ سوگند دروغ‌ خورده‌ است‌ و اگر هم‌ اقدام‌ به‌ براندازي‌ كند كه‌ اين‌ جرم‌ سنگيني‌ است‌. در حالت‌ دوم‌ هم‌ زماني‌ كه‌ به‌ هواداران‌ خود چيزي‌ بگويي‌، راي‌ آوردي‌ و زماني‌ كه‌ به‌ قدرت‌ رسيدي‌ كار ديگري‌ انجام‌ دهي‌ باز هم‌ دروغ‌ گفته‌ است‌ و شيادي‌ و كلاهبرداري‌ انجام‌ داده‌ است‌. اين‌ پارادوكس‌ است‌ كه‌ عجيب‌ مي‌باشد. و اين‌ دوستان‌ نمي‌توانند آن‌ را حل‌ بكنند، لذا به‌ گمان‌ من‌ آنها كه‌ قصد در اختيار گرفتن‌ قدرت‌ را دارند و در مرتبه‌ قانونگذاري‌ يا اجراي‌ قانون‌ بايد به‌ كار خود ايمان‌ كامل‌ داشته‌ باشند چون‌ مردم‌ يك‌ شياد نمي‌خواهند كه‌ يك‌ چيزي‌ بگويد زماني‌ كه‌ انتخاب‌ شد دنبال‌ منافع‌ خود برود. به‌ هرحال‌ اينها بايد اين‌ پارادوكس‌ را حل‌ مي‌كردند كه‌ اين‌ وضعيت‌ حل‌ نشد.
اما چه‌ شد كه‌ شرايط‌ دگرگون‌ شد؟
به‌ اين‌ علت‌ كه‌ فضا هم‌ تغيير يافت‌. در مقابل‌ اين‌ پيشنهاد طيف‌ها به‌ سه‌ دسته‌ تقسيم‌ شدند. جريان‌ منتقد ما در مقابل‌ اين‌ مساله‌ سكوت‌ كرد. به‌ اين‌ معني‌ كه‌ محبيان‌ يك‌ پيشنهاد داد، عده‌يي‌ هم‌ از آن‌ حمايت‌ كردند يا حتي‌ هم‌ سكوت‌ نمودند. البته‌ جريان‌ منتقد ما هم‌ حق‌ داشت‌، چرا كه‌ مي‌خواست‌ ببيند واكنش‌ها چيست‌ اما جريان‌ ملي‌ مذهبي‌ها خود به‌ دو طيف‌ تقسيم‌ شد. تيپ‌ امثال‌ آقاي‌ يزدي‌ شروع‌ كردند به‌ فرستادن‌ سيگنال‌هاي‌ مثبت‌. اما بنا را بر آن‌ گذارده‌ بودند كه‌ تا دو قدم‌ برداشتند،ما هم‌ دو قدم‌ برداريم‌. در حالي‌ كه‌ اين‌ اشتباه‌ بود. آنها مي‌خواستند رفع‌ اتهام‌ كنند با دو گام‌ برداشتن‌ كه‌ چيزي‌ حل‌ نمي‌شد. وظيفه‌ آنان‌ بود كه‌ فضاي‌ اعتماد را ايجاد كنند. اما تا ده‌ گام‌ برداشتند مايوس‌ شدند. اينها هنوز كار خاصي‌ را انجام‌ نداده‌ بودند كه‌ به‌ دامان‌ ياس‌ افتادند و حس‌ كردند كه‌ به‌ آنها بي‌اعتنايي‌ مي‌شود بنابراين‌ كوشيدند با شركت‌ در كنگره‌ مشاركت‌ متحدان‌ خود را احيا كنند. اما گروه‌ ديگر ملي‌ مذهبي‌ها را جوانان‌ و طيفهاي‌ راديكالترشان‌ در بر مي‌گرفت‌. آنها مي‌گفتند جناح‌ راست‌ مي‌خواهد سر همه‌ كلاه‌ بگذارد، از شما استفاده‌ نمايد و سپس‌ نابودتان‌ كند. من‌ اصلا به‌ اين‌ برداشت‌ ايراد عقلاني‌ دارم‌. فرض‌ كنيد شما زير چكش‌ هستيد، در اين‌ ميان‌ طيفي‌ كه‌ گروه‌ موؤري‌ در اين‌ كشور است‌، از شما دعوت‌ مي‌كند كه‌ اعتمادسازي‌ كنيد،اگر مي‌گوييد محارب‌ نيستم‌ اپوزيسيون‌ نيستم‌، به‌ قانون‌ اساسي‌ اعتقاد دارم‌ از فرصت‌ استفاده‌ كنيد و مدعاهايتان‌ را به‌ اؤبات‌ رسانيد، اما شما بگوييد كه‌ ما به‌ شما شك‌ داريم‌ كه‌ چه‌؟ زير چكش‌ له‌ شويد؟
چرا شما اين‌ پيشنهاد را در اين‌ مقطع‌ حساس‌ ارايه‌ داديد؟
بحث‌ اين‌ زمان‌ نبوده‌ است‌. هميشه‌ و در هر مقطعي‌ اين‌ باب‌ باز مي‌باشد.
اما به‌ نظر مي‌رسد مقطع‌ زماني‌ ارايه‌ اين‌ پيشنهاد زيركانه‌ انتخاب‌ شده‌ است‌؟
اين‌ هم‌ علت‌ دارد. شما بايد هر عمل‌ سياسي‌ را بنا به‌ اقتضائاتش‌ انجام‌ دهيد. بعضي‌ها آمدند برداشت‌ كردند كه‌ چون‌ امريكا در حال‌ تهديد جدي‌ ايران‌ است‌ حكومت‌ براي‌ آنكه‌ سيگنال‌هاي‌ مثبتي‌ براي‌ ايالات‌ متحده‌ بفرستد، تصميم‌ دارد با ملي‌مذهبي‌ها كنار آيد. به‌ نظر من‌ اين‌ تحليلگران‌ شرايط‌ روز ايران‌ و جهان‌ را نمي‌شناسند! اتفاقاص اگر كسي‌ قصد سركوب‌ ملي‌مذهبي‌ها را داشته‌ باشد امروز بهترين‌ زمان‌ است‌. چرا كه‌ فضا امنيتي‌ است‌. از يك‌ سو امريكا، حكومت‌ را تهديد مي‌كند و مردم‌ به‌ راحتي‌ گفتمان‌ امنيتي‌ را مي‌پذيرند بنابراين‌ براحتي‌ مي‌توان‌ با ملي‌مذهبي‌ها برخورد كرد،اگر كسي‌ چنين‌ قصدي‌ داشته‌ باشد در پرتو گفتمان‌ امنيتي‌ امروز مي‌توان‌ طيف‌ دموكرات‌ها را كنار زد! درست‌ در دل‌ چنين‌ زماني‌ ما مي‌آييم‌ چنين‌ پيشنهادي‌ را مطرح‌ مي‌كنيم‌ نه‌ بخاطر مسائل‌ ديگر بلكه‌ براي‌ تست‌ فضا يعني‌ مي‌آييم‌ در فضاي‌ بي‌اعتمادي‌ به‌ آنها فرصت‌ مي‌دهيم‌ تا وفاداري‌ خود را به‌ اؤبات‌ برسانند.
فرايند اعتمادزايي‌ ،فرايند بسيار كوچك‌ و ظريفي‌ است‌. شما فرض‌ كنيد با برادرتان‌ اختلافات‌ بسياري‌ داريد و اين‌ اختلافات‌ بسيار جدي‌ شده‌ است‌. در مقطعي‌ به‌ شما اين‌ فرجه‌ را مي‌دهند كه‌ بياييد ادعاهايتان‌ را ؤابت‌ كنيد. اگر مي‌گوييد من‌ كاري‌ نكردم‌،به‌ اين‌ مسائل‌ اعتقاد ندارم‌ و اينها همه‌ سوءتفاهم‌ است‌،خب‌،بايد از فرصت‌ استفاده‌ كنيد. ؤابت‌ كنيد يا حداقل‌ بطور جدي‌ فرياد بزنيد كه‌ من‌ اينگونه‌ نيستم‌. خب‌،بالطبع‌ به‌ شما اين‌ فرجه‌ را مي‌دهند و شما شروع‌ مي‌كنيد به‌ اعتمادسازي‌. اما بايد توجه‌ داشته‌ باشيد كه‌ اين‌ كار بسيار دشواري‌ است‌ و كسي‌ كه‌ بايد انرژي‌ بيشتري‌ در اين‌ زمينه‌ به‌خرج‌ دهد،شما هستيد و البته‌ مواظب‌ هم‌ باشيد كه‌ يك‌ حركت‌ نابجا مي‌تواند دوباره‌ تمامي‌ پس‌زمينه‌هاي‌ سنگين‌ بي‌اعتمادي‌ را زنده‌ كند. به‌ همين‌ دليل‌ مي‌گويند وضعيت‌ دگرگون‌ شد،چرا كه‌ شديداص جو سوءتفاهم‌ وجودداشته‌ و دارد. با منتقدان‌ حاكميت‌ مشكلي‌ نداريم‌. بحث‌ بر سر اصول‌ نظام‌ است‌ و ما حافظ‌ مرزهاي‌ نظام‌ هستيم‌. اينها مرتب‌ مي‌گويندأ اپوزيسيون‌ نظام‌ و محارب‌ نيستيم‌، بلكه‌ تنها انتقاداتي‌ به‌ حاكميت‌ داريم‌ و در چارچوب‌ قانون‌ اساسي‌ نظر مي‌دهيم‌. خب‌،ما هم‌ مي‌گوييم‌ بگوييد چه‌كاره‌ هستيد . اما اين‌ دليلي‌ نيست‌ كه‌ فكر كنيد نظام‌ در حال‌ باج‌ دادن‌ است‌. نظام‌ كه‌ به‌ كسي‌ باج‌ نمي‌دهد و اين‌ نوع‌ برخورد از موضع‌ ضعف‌ نيست‌. بلكه‌ نظام‌ مي‌گويد شما كه‌ اين‌ ادعاها را داريد،بالطبع‌ به‌ اؤباتشان‌ برسانيد تا سوءتفاهمات‌ حل‌ شود. بنابراين‌ براي‌ نظام‌ شرط‌ گذاشتن‌ نه‌ كار عقلاني‌ است‌ ونه‌ كار سياسي‌ .
جنابعالي‌ از چه‌ جايگاهي‌ اين‌ توصيه‌ها را مي‌كنيد. از جانب‌ نظام‌!؟
من‌ و ماهايي‌ كه‌ اين‌ حرفها را مي‌زنيم‌،ديد خودمان‌ را باز مي‌گوييم‌ . بالاخره‌ نظر ما بخشي‌ از افكار عمومي‌ طبقه‌ حاكميت‌ را مي‌سازد و موؤر است‌. يعني‌ در تصميم‌گيري‌ تاؤير دارد. من‌ خودم‌ به‌ شخصه‌،دغدغه‌ نظام‌ را دارم‌ معتقدم‌ اين‌ نظام‌ مردمي‌ و براساس‌ اعتقادات‌ بنا شده‌ است‌. پس‌ بايد حفظش‌ كرد. اما اين‌ اعتقاد به‌ معني‌ اين‌ نيست‌ كه‌ نظام‌ صددرصد بلا اشكال‌ است‌. اشكالاتي‌ هم‌ وجوددارد. به‌ همين‌ علت‌ به‌ اصلاح‌ هم‌ معتقدم‌ و اين‌ حيطه‌ را در نظر مي‌گيرم‌. حالا در چنين‌ فضايي‌ من‌ نظري‌ را ارايه‌ مي‌دهم‌ و حاكميت‌ هم‌ سكوت‌ مي‌كند. يعني‌ آنها به‌ انتظار مي‌نشينند تا ببينند چه‌ مي‌شود و حالا جمع‌بندي‌ نظرات‌ نخبگان‌ جامعه‌ چه‌ مي‌شود. بالطبع‌ زماني‌ هم‌ كه‌ من‌ نظرم‌ را اعلام‌ مي‌كنم‌ آنها بايد خطيربودن‌ وضعيت‌ را درك‌ كنند. رسوبات‌ اين‌ سوءتفاهمات‌ خيلي‌ سنگين‌ است‌. يعني‌ شما فكر نكنيد با دوتا تيتر زدن‌ از بين‌ مي‌ رود. از اين‌ جهت‌ بود كه‌ من‌ مسائل‌ پيشتر را در اين‌ گفت‌وگو مطرح‌ كردم‌. اما طيف‌ جوان‌ ملي‌،مذهبي‌ها و راديكالهاي‌ آنان‌ گمان‌ مي‌كردند كلكي‌ در كار است‌ و قرار است‌ سر ملي‌، مذهبي‌ها را كلاه‌ بگذارند. من‌ فكر مي‌كنم‌ سياست‌ را نبايد هرگز با اين‌ ديد نگاه‌ كرد. حساب‌ حساب‌ دو دوتا چهارتا است‌. برويد محاسبه‌ كنيد و حيله‌ طرف‌ را هم‌ محاسبه‌ كنيد ولي‌ ببينيد در نهايت‌ سرجمع‌ چه‌ راهي‌ به‌ نفع‌ شماست‌ و به‌ اين‌ بينديشيد.
جريان‌ چپ‌ ما در اين‌ مساله‌ رفتار عجيبي‌ داشت‌. چون‌ مي‌خواستند پز حسن‌نيت‌ دهند. گفتند وفاق‌ چيز خوبي‌ است‌ . خب‌،بالطبع‌ اين‌ نوع‌ موضع‌ خوب‌ بود. اما طيفي‌ از اينها كه‌ نگران‌ شدندچرا كه‌ در انتخابات‌ همواره‌ از ملي‌،مذهبي‌ها استفاده‌ مي‌كردند. بدين‌ نحو هم‌ كه‌ در مقاطع‌ انتخابات‌ هوچيگري‌ مي‌كردند تا قوه‌ قضاييه‌ با اقدامي‌ قضايي‌ دو تن‌ از ملي‌،مذهبي‌ها را بگيرد و آنها از اين‌ اقدام‌ بهره‌ جويند. اينها مي‌آمدند كمي‌ هم‌ گريه‌ مي‌كردند و بالاخره‌ براي‌ تصاحب‌ مجلس‌ يا نهادي‌ از قدرت‌ راي‌ مي‌آوردند،سپس‌ هم‌ قضيه‌ دستگيرشدگان‌ فراموش‌ مي‌شد. در واقع‌ ملي‌،مذهبي‌ها مانند مرغاني‌ بودند كه‌ در عزا و عروسي‌ سرشان‌ بريده‌ مي‌شد و اتفاقاص اين‌ بلا هميشه‌ سرشان‌ آمده‌ است‌. اينها ديدند بهانه‌ دارد از دستشان‌ گرفته‌ مي‌شود و نگران‌ شدند كه‌ چگونه‌ در موقع‌ انتخابات‌ جار و جنجال‌ راه‌بيندازيم‌ و با دستگيري‌ ملي‌،مذهبي‌ها نشان‌ دهيم‌ حكومت‌ چقدر خشن‌ و ستمگر است‌ ، تا مردم‌ بيايند به‌ ما كه‌ فرشته‌ايم‌ راي‌ دهند. احساس‌ كردند بهانه‌ از دست‌ مي‌رود. بنابراين‌ شروع‌ كردند به‌ تخريب‌ آن‌ جريان‌ . قضيه‌ را رياكارانه‌ و غيرمعقول‌ جلوه‌ دادند و به‌ هر ترتيب‌ جو را تخريب‌ كردند و زمينه‌ را حداقل‌ براي‌ مدتي‌ از بين‌ بر دند و ديديم‌ فضا برگشت‌پذير شد. اتفاقاص معتقدم‌ در اين‌ جريان‌ ملي‌،مذهبي‌ها از چپ‌هاي‌ ما معقول‌تر عمل‌ كرد. اما به‌ هر حال‌ آنقدري‌ كه‌ بايد جلو نيامد. در عين‌ حال‌ امكان‌ دارد در آينده‌ دوباره‌ از اين‌ فرصت‌ها به‌وجودآيد.
و آيا اعلام‌ نشدن‌ حكم‌ ملي‌،مذهبي‌ها،نشانگر همان‌ آينده‌ متصور شماست‌؟
اين‌ بحث‌ ديگري‌ است‌ . من‌ معتقدم‌ احكام‌ قضايي‌،احكام‌ است‌ و نبايد آن‌ را سياسي‌ كرد. اما احكام‌ ما در عين‌ حال‌ در خلا صادر مي‌شود. من‌ معتقدم‌ فشار افكار عمومي‌ و اجماع‌ آن‌ آستانه‌ تحمل‌ها را تغيير مي‌دهد. يعني‌ اگر حتي‌ احساس‌ كند اينها طيفي‌ برانداز بوده‌اند به‌ نحو ديگري‌ به‌ قضيه‌ نگاه‌ مي‌كند كما آنكه‌ اگر درك‌ كند كه‌ اينها فقط‌ منتقد بوده‌اند زاويه‌ ديدش‌ عوض‌ خواهدشد.
چه‌ شد كه‌ اينها برانداز شناخته‌ شدند،يكسري‌ رفتارها و اعمال‌ سبب‌ گرديد به‌ عنوان‌ برانداز دستگير شوند. بالطبع‌ اگر اين‌ رفتارها اصلاح‌ شود مي‌تواند روي‌ حكم‌ تاؤير گذار باشد. اما اين‌ تاؤير براساس‌ راهكارهاي‌ سيستماتيك‌ سياسي‌ نيست‌. بلكه‌ تاؤير غيرمستقيم‌ افكار عمومي‌ است‌.
توضيح‌ اعتماد: در زمان‌ گفت‌وگوي‌ ما با محبيان‌ لايحه‌ اختيارات‌ به‌ مجلس‌ ارايه‌ نشده‌ بود
رييس‌جمهوري‌ در آخرين‌ كنفرانس‌ مطبوعاتي‌ خود سخن‌ از دو لايحه‌ به‌ ميان‌ آورد. يكي‌ لايحه‌ اصلاح‌ انتخابات‌ كه‌ بر تعديل‌ و كنترل‌ نظارت‌ استصوابي‌ مصر است‌ و ديگري‌ لايحه‌ تبيين‌ اختيارات‌ رييس‌جمهوري‌ . به‌عنوان‌ بخشي‌ از سوال‌ آيا نظارت‌ استصوابي‌ بدين‌ شكل‌ با اصول‌ آزادي‌ و جامعه‌ مدني‌ و حقوق‌ شهروندي‌ كه‌ شما هم‌ در ابتداي‌ گفت‌وگو خود را ملتزم‌ به‌ آن‌ دانستيد،در تضاد نيست‌؟نظر شما نسبت‌ به‌ كليت‌ اين‌ دو لايحه‌ چيست‌؟
من‌ به‌ شخصه‌ از نظارت‌ استصوابي‌ دفاع‌ مي‌كنم‌. چون‌ بدون‌ استصواب‌ نظارت‌ بي‌معناست‌.
به‌ چه‌ دليل‌؟
بالطبع‌ ما دو نظارت‌ مي‌توانيم‌ داشته‌ باشيم‌. يكي‌ استصوابي‌ و ديگري‌ استطلاعي‌. نظارت‌ استطلاعي‌ به‌ اين‌ معناست‌ كه‌ شوراي‌ نگهبان‌ يكسري‌ قوانين‌ دارد كه‌ بايد ببيند چه‌ كساني‌ مخالف‌ آن‌ عمل‌ كردند. يعني‌ مي‌نشينند بررسي‌ مي‌كنند كه‌ چه‌ كساني‌ از اين‌ پرچين‌ قانوني‌ رد شده‌اند و چه‌ كساني‌ رد نشده‌اند ولي‌ هيچ‌كاري‌ نمي‌توانند انجام‌ دهند. وضعيتي‌ كه‌ اكنون‌ رييس‌جمهوري‌ در آن‌ گرفتار است‌. خب‌،اين‌ چه‌ نظارتي‌ است‌ ؟! اين‌ تماشاگري‌ است‌. نظاره‌گري‌ است‌. معني‌ نظارت‌ نمي‌دهد. اما نظارت‌ استصوابي‌ به‌ اين‌ معناست‌ كه‌ هر كس‌ منطبق‌ نبودرا رد كن‌،آن‌ كس‌ كه‌ منطبق‌ است‌ را نگه‌دار! اين‌ معني‌ نظارت‌ است‌ و كاري‌ است‌ كه‌ شوراي‌ نگهبان‌ بايد انجام‌ دهد. شخصاص به‌ نظارت‌ استصوابي‌ شوراي‌ نگهبان‌ اعتقاد دارم‌ و معتقدم‌ بسيار عقلاني‌ است‌. اما موضوع‌ اصلا چيز ديگري‌ است‌. يعني‌ دوستان‌ نخواستند نظارت‌ استصوابي‌ را رد كنند بلكه‌ در اين‌ لايحه‌ درخواست‌ شده‌ است‌ در اختيار وزارت‌ كشور قرار گيرد. ظاهرا مشكل‌ نظارت‌ استصوابي‌ نيست‌ آنها با كساني‌ كه‌ اين‌ نظارت‌ را اجرا مي‌كنند، مشكل‌ دارند و معتقدم‌ به‌ نتيجه‌ نخواهند رسيد چرا كه‌ مشخصا آنهايي‌ كه‌ اين‌ قضيه‌ را مطرح‌ كردند جوري‌ لايحه‌ ساخته‌اند! كه‌ به‌ نتيجه‌ نرسد، وگرنه‌ مطابق‌ قانون‌ مشخص‌ است‌ كه‌ شوراي‌ نگهبان‌ مسوول‌ است‌. حتي‌ اگر با اصل‌ نظارت‌ استصوابي‌ هم‌ مخالف‌ نباشيم‌. اما نمي‌توان‌ سوء برداشت‌ از اين‌ اصل‌ و سليقه‌يي‌ عمل‌ كردن‌ شوراي‌ نگهبان‌ را انكار كرد؟ خب‌ آن‌ ايراد ديگري‌ است‌ كه‌ به‌ آن‌ هم‌ پاسخ‌ مي‌گوييم‌. شما بهتر است‌ نگوييد ضد نظارت‌ استصوابي‌ هستيد بلكه‌ به‌ نوع‌ برخورد ايراد داريد كه‌...
راهكار قانوني‌ جلوگيري‌ از برخوردهاي‌ سليقه‌يي‌ چيست‌؟ آيا وجود دارد. به‌ نظر مي‌رسد كمبود در اين‌ زمينه‌ مبرهن‌ است‌؟
بله‌ وجود دارد. راهكاري‌ كه‌... اگر به‌ مصوبه‌ سال‌ گذشته‌ مجمع‌ تشخيص‌ اشاره‌ داريد كه‌ در عمل‌ ديديدم‌ اجرا نشد و دلايل‌ را اعلام‌ نكردند واقعا در اين‌ زمينه‌ راهكاري‌ وجود ندارد؟ بالطبع‌ اين‌ ايراد ديگري‌ است‌. شما نگوييد مخالف‌ نظارت‌ استصوابي‌ هستم‌ و مي‌خواهيم‌ آن‌ را حذف‌ كنيد. بلكه‌ بياييد ضابطه‌مندش‌ كنيد. كسي‌ مخالف‌ نيست‌. هر چند كه‌ هم‌ اكنون‌ هم‌ مي‌گويند ما دلايل‌ را اعلام‌ مي‌كنيم‌.
بالطبع‌ يك‌ سوال‌ پيش‌ مي‌آيد. اختيار تفسير شوراي‌ نگهبان‌ از قانون‌ اساسي‌ مشكل‌ نظارت‌ استصوابي‌ را پديد آورد. اين‌ اختيار چه‌ جايگاه‌ قانوني‌ و عقلاني‌ دارد؟ اين‌ اختيار بلا اشكال‌ است‌ چيزي‌ است‌ كه‌ قانون‌ برايش‌ به‌ رسميت‌ شناخته‌ است‌، حق‌ تفسير قانون‌ اساسي‌ با شوراي‌ نگهبان‌ است‌ اينها تشخيص‌ داده‌اند براي‌ آنكه‌ نظارت‌ به‌ شكل‌ صحيح‌ اجرا شود و از عهده‌ وظيفه‌ خود برآيند، بايد نظارت‌ استصوابي‌ باشد: اين‌ بلااشكال‌ و قانوني‌ است‌،
و اين‌ تفسيرها كه‌ شائبه‌ سليقه‌يي‌ بودن‌ دارند تا چه‌ حد به‌ سود منافع‌ ملت‌ است‌؟
نظارت‌ استصوابي‌ مخالف‌ منافع‌ مردم‌ نيست‌ يعني‌ نظارت‌ استصوابي‌ مطابق‌ قانوني‌ اساسي‌ و با برداشت‌ من‌ دقيقا مطابق‌ منافع‌ مردم‌ است‌ يعني‌ مردم‌ قانوني‌ درست‌ كرده‌اند كه‌ قانون‌ ما درست‌ بر آن‌ ايجاد نشود، در عين‌ حال‌ يكسري‌ قوانين‌ شرع‌ را هم‌ پذيرفته‌اند كه‌ تشخيص‌ منطبق‌ بودن‌ يا نبودن‌ نامزدان‌ بر عهده‌ شوراي‌ نگهبان‌ است‌. اين‌ مخالف‌ خواست‌ مردم‌ نيست‌. اما شما مي‌توانيد به‌ برخوردهاي‌ سليقه‌يي‌ ايراد بگيريد و در جهت‌ رفع‌ آنها بكوشيد. معتقدم‌ بياييد كارشناسي‌ كنيد و آن‌ راضابطه‌مند كنيد. اين‌ راه‌ درستي‌ است‌ . اما باز راه‌ آن‌ تصويب‌ اين‌ لايحه‌ و اختيار نظارت‌ را به‌ وزارت‌ كشور كه‌ خود مسوول‌ اجراي‌ بر آن‌ انتخابات‌ است‌، نيست‌. چه‌ معنايي‌ دارد كه‌ ناظر، مسوول‌ و قاضي‌ همه‌ يكي‌ باشند. بنابراين‌ معتقدم‌ آنها كه‌ مي‌دانند اين‌ لايحه‌ ره‌ به‌ جايي‌ نمي‌برد و سرنوشتش‌ معلوم‌ است‌ قصد دارند با ارايه‌ آن‌ رييس‌ جمهور را به‌ سويي‌ بكشانند كه‌ بن‌ بست‌ است‌.برداشت‌ من‌ اين‌ است‌ كه‌ رييس‌ جمهور براي‌ خروج‌ از حاكميت‌ قانع‌ نشده‌ است‌. بنابراين‌ عده‌يي‌ قصد دارند اين‌ دو لايحه‌ رييس‌ جمهور را طوري‌ مطرح‌ كنند و به‌ مجلس‌ ارايه‌ دهند كه‌ شوراي‌ نگهبان‌ آنها را رد كند. سپس‌ موضوع‌ را حيثيتي‌ كنند و بگويند نگاه‌ كن‌ نهادهاي‌ انتصابي‌ روبرويت‌ ايستاده‌اند و مي‌خواهند حيثيت‌ تو را نزد افكار عمومي‌ خدشه‌دار كنند. تا رييس‌جمهور متقاعد شود نمي‌توان‌ كاري‌ كرد و از حاكميت‌ خارج‌ شود. يك‌ عده‌ دنبال‌ اين‌ مساله‌ هستند. اما من‌ معتقدم‌ خود خاتمي‌ دغدغه‌اش‌ يك‌ دغدغه‌ ملي‌ است‌. اگر نبود همان‌ اوايل‌ با حساب‌ هشت‌ سال‌ رياست‌ جمهوري‌ اين‌ لايحه‌ افزايش‌ اختيارات‌ را به‌ مجلس‌ مي‌برد تا وعده‌هاي‌ داده‌ شده‌ خود را انجام‌ دهد. اما به‌ نظر من‌ مي‌رسد خاتمي‌ پس‌ از پنج‌ سال‌ و نيم‌ به‌ اين‌ نتيجه‌ رسيده‌ است‌ كه‌ براي‌ ادامه‌ كار بايد برخي‌ اختيارات‌ رييس‌جمهور را احيا كرد. اما در بيان‌ مورد اشتباه‌ شد. خاتمي‌ دو جمله‌ گفت‌:افزايش‌ اختيارات‌ و ديگري‌ در چارچوب‌ قانون‌ اساسي‌ و زمانيكه‌ در چارچوب‌ قانون‌ اساسي‌ باشد، اين‌ لايحه‌ افزايش‌ نيست‌، بلكه‌ لايحه‌ تبيين‌ اختيارات‌ رييس‌ جمهور است‌، چون‌ اگر افزايش‌ باشد كه‌ در چارچوب‌ قانون‌ اساسي‌ نيست‌. به‌ هر حال‌ اين‌ نكته‌ بايد مشخص‌ باشد كه‌ خاتمي‌ بدنبال‌ چيست‌؟ خود بنده‌ بشدت‌ از اين‌ حرف‌ خاتمي‌ حمايت‌ مي‌كنم‌ كه‌ رييس‌ جمهور بايد از تمامي‌ اختيارات‌ شرعي‌، قانوني‌، اخلاقي‌ خود در بالاترين‌ حد ممكن‌ و به‌ نحو كامل‌ بهره‌ جويد چرا كه‌ رييس‌جمهور به‌ عنوان‌ شخص‌ دوم‌ مملكت‌ وظايف‌ بسيار سنگيني‌ برعهده‌اش‌ گذارده‌ شده‌ است‌. و معتقدم‌ توفيق‌ دولت‌ توفيق‌ اين‌ حكومت‌ است‌ و عدم‌ توفيق‌ آن‌ عدم‌ توفيق‌ حكومت‌ بنابراين‌ آنان‌ كه‌ دغدغه‌ حفظ‌ نظام‌ را دارند، بايد دغدغه‌ موفقيت‌ دولت‌ خاتمي‌ را هم‌ داشته‌ باشند.
آقاي‌ خاتمي‌ به‌ عنوان‌ رييس‌ جمهوري‌ به‌ اين‌ نتيجه‌ رسيده‌ است‌ كه‌ همه‌ اختياراتش‌ بالفعل‌ نشده‌ است‌. اين‌ حرف‌ بزرگي‌ است‌. همه‌ ما بايد به‌ او كمك‌ كنيم‌ كه‌ اين‌ اختيارات‌ بالفعل‌ شود چرا كه‌ اختيارات‌ فراتر از قانون‌ اساسي‌ نخواسته‌ است‌، بلكه‌ از همين‌ چارچوب‌ مي‌خواهد كمك‌ بگيرد. موارد بايد بالفعل‌ شود، حتي‌ آنجا كه‌ شبهه‌ داريم‌ بايد به‌ نفع‌ رييس‌ جمهور شبهه‌ برطرف‌ شود. اتفاقا اگر تمامي‌ موارد قانون‌ اساسي‌ اجرا شود، همه‌ جناح‌ها راضي‌ خواهند شد، چون‌ ملت‌ راضي‌ مي‌شوند و تمامي‌ ابعاد هم‌ اصلاح‌ مي‌شود. هم‌ در موارد اقتصادي‌، هم‌ در آزادي‌هاي‌ سياسي‌، هم‌ در مسائل‌ اخلاقي‌، پيشرفت‌ چشمگيري‌ مي‌كنيم‌.
بنابراين‌ بشدت‌ با اين‌ لايحه‌ موافقم‌، البته‌ بايد متن‌ آن‌ را رويت‌ كنم‌ و به‌ همان‌ شرطي‌ كه‌ خاتمي‌ گفت‌ يعني‌ در چارچوب‌ قانون‌ اساسي‌. معتقدم‌ همه‌ بايد به‌ تصويب‌ اين‌ لايحه‌ كمك‌ كنيم‌ و بكوشيم‌ اختيارات‌ رييس‌ جمهور بالفعل‌ شود. اما نه‌ بدان‌ صورت‌ كه‌ آقاي‌ ميردامادي‌ اشاره‌ داشته‌اند كه‌ اگر جناح‌ راست‌، راست‌ مي‌گويد بايد اين‌ دو لايحه‌ را تصويب‌ كند. اعتقاد دارم‌ اين‌ حرف‌ نشاندهنده‌ گروكشي‌ سياسي‌ از جناح‌ محافظه‌كار است‌ و من‌ اين‌ را قبول‌ ندارم‌. به‌ حرف‌ ميردامادي‌ هم‌ كاري‌ نداريم‌. از لايحه‌ تبيين‌ اختيارات‌ به‌ شرط‌ در چارچوب‌ قانون‌ اساسي‌ بودن‌ آن‌ حمايت‌ مي‌كنيم‌ و زماني‌ كه‌ به‌ مجلس‌ ارايه‌ شد، در كسوت‌ يك‌ حقوقدان‌ به‌ مباحث‌ حقوقي‌ و كارشناسي‌ آن‌ مي‌پردازيم‌. در مورد لايحه‌ اصلاح‌ قانون‌ مطبوعات‌ هم‌ كه‌ تكليف‌ مشخص‌ است‌! قانون‌، نظارت‌ استصوابي‌ را برعهده‌ شوراي‌ نگهبان‌ قرار داده‌ است‌ و واگذاري‌ آن‌ به‌ وزارت‌ كشور خلاف‌ قانون‌ است‌ اما اگر خواستند ضابطه‌مندش‌ كنند بر عهده‌ شوراي‌ نگهبان‌ است‌ كه‌ بنشينند، نظارت‌ استصوابي‌ را به‌ صورت‌ ضابطه‌ درآورند. ضابطه‌مندي‌ حرف‌ خوبي‌ است‌ اما اگر خواستند اساس‌ نظارت‌ استصوابي‌ را بر هم‌ بزنند و آن‌ را در اختيار وزارت‌ كشور قرار دهند، شخصاص مخالفم‌. و هدف‌ اين‌ دسته‌ چيست‌؟!
به‌ نظر آنها كه‌ لايحه‌ اصلاح‌ قانون‌ انتخابات‌ را به‌ مجلس‌ مي‌برند و نه‌ شخص‌ خاتمي‌ كه‌ دغدغه‌ ملي‌ دارد، به‌ دنبال‌ آنند كه‌ يا شوراي‌ نگهبان‌ بر اؤر فشارها از موضع‌ شرعي‌ و قانوني‌ خود كوتاه‌ آيد و منفعل‌ شود و يا در غير اين‌ صورت‌ كندروها را متقاعد به‌ خروج‌ از حاكميت‌ كنند تا پروژه‌هاي‌ بعدي‌ را سامان‌ دهد. اما از منظر ديگر اين‌ نگراني‌ وجود دارد كه‌ بر اساس‌ همين‌ نظارتي‌ كه‌ شما آن‌ را قانوني‌ و عقلاني‌ مي‌دانيد افراد شاخص‌ رد صلاحيت‌ شوند!
چه‌ اشكالي‌ دارد! شاخص‌ بودن‌، دليل‌ تاييد صلاحيت‌ نيست‌. و در مقابل‌ اين‌ رد صلاحيت‌، افرادي‌ از نسل‌ سوم‌ با گرايشاتي‌ راديكالتر از چهره‌هاي‌ دوم‌ خردادي‌ اما گمنام‌ پا به‌ مجلس‌ گذارند؟
باز هم‌ اشكالي‌ ندارد. نسل‌ سوم‌ بيايد. اصلا نسل‌ پنجم‌ هم‌ بيايد به‌ شرطي‌ كه‌ شوراي‌ نگهبان‌ آنها راتاييد صلاحيت‌ كند و مشكل‌ شرعي‌ و قانوني‌ نداشته‌ باشند. شما از حضور نسل‌ سوم‌ استقبال‌ مي‌كنيد؟
ما از هر حركت‌ قانوني‌ حمايت‌ مي‌كنيم‌.
به‌ مذاكره‌ با امريكا مي‌رسيم‌. ابتدا موضع‌ تند شخص‌ اول‌ مملكت‌، سپس‌ فشارهاي‌ تهديد مطبوعات‌ و ميل‌ مردم‌ به‌ شكستن‌ اين‌ تابو بعد از آن‌ بيانيه‌ دادگستري‌ و چندي‌ پيش‌ موضع‌ شفاف‌ خاتمي‌ پيرامون‌ دفاع‌ از گفت‌وگو با امريكا، در واقع‌ از نطق‌ 11 مه‌ جرج‌ واكر بوش‌ تا به‌ امروز اين‌ دوره‌ سپري‌ شده‌ است‌. نظر امير محبيان‌ به‌ عنوان‌ يك‌ فعال‌ سياسي‌ در مورد تنها گفت‌وگو تاكيد مي‌كنم‌ تنها گفت‌وگو با امريكا چيست‌؟
گفت‌وگو آغاز يك‌ پروسه‌ است‌. بنابراين‌ چون‌ در سياست‌ و در بستر زمان‌ و مكان‌ حركت‌ مي‌كنيم‌ مجبوريم‌ اينجا هم‌ در همين‌ بستر حركت‌ كنيم‌. هيچكس‌ در كل‌، اصل‌ گفت‌وگو را منكر نشده‌ است‌. من‌ شديدا هم‌ اعتقاد دارم‌ اجماع‌ است‌ روي‌ اين‌ نكته‌ كه‌ گفت‌وگو در اين‌ شرايط‌ به‌ صلاح‌ نيست‌! رابطه‌ جاي‌ خود اما اگر شرايط‌ محقق‌ شود، بله‌ مي‌شود گفت‌وگو هم‌ كرد اما بايد شرايط‌ محقق‌ شود. هيچكس‌ مخالف‌ نيست‌ البته‌ اگر شرايط‌ محقق‌ شود. ما نگفته‌ايم‌ كه‌ گفت‌وگو حرام‌ است‌. بلكه‌ مي‌گوييم‌ در اين‌ شرايط‌ گفت‌وگو به‌ صلاح‌ نيست‌. حتي‌ حضرت‌ امام‌ هم‌ شرايطي‌ را براي‌ مذاكره‌ با امريكا مطرح‌ كرد. ما به‌ دنبال‌ آن‌ هستيم‌ كه‌ اين‌ شرايط‌ محقق‌ شود و فقط‌ به‌ سود مصلحت‌ رابطه‌ مفيدتر باشد. اما اكنون‌ حتي‌ شرايط‌ گفت‌وگو هم‌ محقق‌ نيست‌. حتي‌ براي‌ امريكايي‌ها هم‌ گفت‌ و گو موضوعيت‌ دارد، چون‌ به‌ نوعي‌ شكست‌ ديپلماسي‌ ما است‌. با موضعي‌ كه‌ ايالات‌ متحده‌ گرفته‌ است‌ هيچكس‌ اين‌ اقدام‌ را گفت‌وگو تلقي‌ نمي‌كند بلكه‌ نشاگر ضعف‌ و شكست‌ در سياست‌ خارجي‌ خواهد بود.
اين‌ نظر شما ما را به‌ افسوس‌ گذشته‌ها وا مي‌دارد. در زمان‌ دولت‌ كلينتون‌ گامهاي‌ مثبتي‌ برداشته‌ شد. چرا آن‌ فرصت‌ها را از دست‌ داديم‌؟ آيا توجيهاتي‌ چون‌ توجيهات‌ امروز دليلش‌ نبود؟
ابتدا ؤابت‌ كنيد فرصت‌ داشتيم‌. عذرخواهي‌هاي‌ آلبرايت‌، چندين‌ بار... اينها كه‌ فرصت‌ نيست‌! بلكه‌ در مقايسه‌ با امروز، ديروز وضعيت‌ بهتري‌ بود اما تنها در مقايسه‌ با امروز وگرنه‌ ديروز هم‌ اوضاع‌ وخيم‌ بود. مانند آنكه‌ زير پاي‌ فيل‌ بتوانيد له‌ شويد اما از اين‌ كار سر باز زنيد تا بعد از مدتي‌ زير پاي‌ دايناسور له‌ شويد و بگوييد زير پاي‌ فيل‌ له‌ شدن‌ فرصت‌ بود! آن‌ زمان‌ اصلا بحث‌ له‌ شدن‌ مطرح‌ نبود چرا كه‌ ... آن‌ زمان‌ هم‌ له‌ مي‌شديم‌ اما زير پاي‌ فيل‌.
پس‌ نظرتان‌ پيرامون‌ گفت‌وگوي‌ پنهاني‌ چيست‌؟ گفت‌گو بايد آشكار باشد يا پنهاني‌؟
مذاكرات‌ سياسي‌ دو گونه‌ است‌أ آشكار و پنهان‌ يا كاورت‌ و اورت‌. اصلا لزومي‌ ندارد بخشي‌ از مذاكرات‌ سياسي‌ در سطح‌ عمومي‌ جامعه‌ علني‌ شود چرا كه‌ هنوز به‌ جايي‌ نرسيده‌ است‌. اما من‌ معتقدم‌ در حال‌ حاضر هر دو نوع‌ مذاكره‌ پنهان‌ و آشكار مضر است‌ اما غر سال‌ سيگنال‌ها هميشه‌ وجود داشته‌ و دارد. خب‌ سوال‌ ديگري‌ نمانده‌ است‌ از وقتي‌ كه‌ دراختيار ما قرار داديد، متشكريم‌. من‌ هم‌ متشكرم‌.
روزبه مير ابراهيمي شهرام رفيع زاده










--------------------------------------------------------------------------------

˜ليه حقوق اين سايت متعلق به روزنامه اعتماد می باشد
و هرگونه استفاده
+ روزبه میر ابراهیمی ; ٩:۱٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱ بهمن ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

زندگي‌ در سايه‌ توتاليتاريسم‌


اشاره‌: خاطرات‌ سياسي‌ يكي‌ از وجوه‌ جذاب‌ و خواندني‌ ادبيات‌ سياسي‌ در ايران‌ معاصر است‌. در طي‌ دو دهه‌ گذشته‌ امكان‌ انتشار يادداشت‌ها و خاطرات‌ بسياري‌ از رهبران‌ احزاب‌ و جريان‌هاي‌ سياسي‌ با گرايشات‌ گوناگون‌ فراهم‌ آمده‌ است‌.كتاب‌ «خانه‌ دايي‌ يوسف‌» حكايت‌ از حوادؤي‌ بسيار نزديك‌ به‌ زمان‌ ما دارد. «دايي‌ يوسف‌» در واقع‌ نام‌ مستعار كشور شوروي‌ و رهبرش‌ استالين‌ است‌ كه‌ مامن‌ معتقدان‌ اين‌ مكتب‌ به‌ شمار مي‌رفته‌ است‌.نويسنده‌ كتاب‌ اتابك‌ فتح‌الله‌زاده‌ از مبارزان‌ قديمي‌ جنبش‌ چپ‌ ايران‌ است‌. قبل‌ از انقلاب‌ در خانه‌هاي‌ تيمي‌ مي‌زيسته‌ و سپس‌ در جريان‌ حوادث‌ انقلاب‌ و پس‌ از آن‌ بسيار جدي‌ و صميمي‌ فعاليت‌ سياسي‌ مي‌كرده‌ است‌. در طي‌ ماجراهاي‌ سياسي‌ و حوادؤي‌ كه‌ پيش‌ مي‌آيد به‌ ناچار و براي‌ نجات‌ خود از مرز مي‌گذرد و دوره‌يي‌ ديگر از زندگي‌ او آغاز مي‌شود. دوره‌يي‌ كه‌ با هولناك‌ترين‌ تجربيات‌ انساني‌ عجين‌ شده‌ است‌. اتابك‌ فتح‌الله‌ زاده‌ كتاب‌ خود را به‌ «هزاران‌ ايراني‌ بي‌نام‌ و نشان‌ كه‌ در زندان‌هاي‌ استاليني‌ و اردوگاه‌هاي‌ سيبري‌ جان‌ باختند» تقديم‌ كرده‌ است‌ و مي‌نويسد: «من‌ در اين‌ كتاب‌ تا آنجايي‌ كه‌ امكان‌ داشت‌ سعي‌ كردم‌ سخني‌ از روي‌ حقيقت‌ گفته‌ باشم‌ و همواره‌ منافع‌ كشورم‌ را با اهميت‌تر از هر مصلحت‌ ديگر مد نظر قرار دهم‌...» وي‌ همچنين‌ با نگاهي‌ كاملا انتقادي‌ به‌ زندگي‌ سياسي‌ خود و سازمان‌ فداييان‌ اكثريت‌ نگاه‌ مي‌كند و اين‌ در نوع‌ خود قابل‌ توجه‌ است‌.از ديگر ويژگي‌هاي‌ كتاب‌، مطالعه‌ نويسنده‌ در احوال‌ ديگر مهاجران‌ ايراني‌ در شهرهاي‌ شوروي‌ است‌. نويسنده‌ در اين‌ بخش‌ تصويري‌ بسيار هولناك‌ از زندگي‌ فاجعه‌بار نسلي‌ از مهاجران‌ ايراني‌ در شوروي‌ به‌ دست‌ مي‌دهد. بدون‌ ترديد اين‌ بخش‌ از كتاب‌ از قوي‌ترين‌ و در عين‌ حال‌ از تكان‌دهنده‌ترين‌ بخش‌هاي‌ خاطرات‌ اتابك‌ فتح‌الله‌زاده‌ است‌. او مي‌نويسد: «نه‌ من‌ و نه‌ كسي‌ ديگر از سازمان‌ فداييان‌ خلق‌ ايران‌ (اكثريت‌) خبر داشتيم‌ كه‌ در شصت‌ كيلومتري‌ ما در كازاخستان‌ گروهي‌ از ايرانيان‌ كهنسال‌ و دردمند زندگي‌ مي‌كنند... اين‌ پيرمردان‌ زجر ديده‌ و زندگي‌ فاجعه‌بار آنها... به‌ اعضاي‌ سازمان‌ اجازه‌ ملاقات‌ با آنها را نمي‌دادند و سرانجام‌ نيز بنا به‌ توصيه‌ كا.گ‌.ب‌ به‌ افراد اخطار كرد كه‌ بي‌درنگ‌ هرگونه‌ رابطه‌ را با آنها قطع‌ كنند.»كتاب‌ «خانه‌ دايي‌ يوسف‌» به‌ فاصله‌ بسيار كوتاه‌ دو بار در سوئد چاپ‌ شده‌ است‌. در چاپ‌ فعلي‌ علاوه‌ بر ويرايش‌، نكات‌ رسم‌الخط‌ را نيز رعايت‌ كرديم‌. علي‌ دهباشي‌

من‌ تا زماني‌ كه‌ خود را طرفدار انقلاب‌ مي‌دانستم‌،هرگز به‌ فكر خودكشي‌ نيفتاده‌ بودم‌. اما عوامل‌ مختلفي‌ از هر سو روح‌ مرا در منگنه‌ مي‌فشرد. هر روز افسرده‌تر مي‌شدم‌ و ميل‌ به‌ ادامه‌ زندگي‌ در من‌ كمتر مي‌شد. برخوردهاي‌ سرد و طرد كننده‌ مستقيم‌ و غيرمستقيم‌ به‌ سبب‌ طرز فكرم‌،در سرزمين‌ غريب‌ برايم‌ شكنجه‌آور بود. يكي‌ از اعضاي‌ سازمان‌ كه‌ به‌ تور كا.گ‌.ب‌. افتاده‌ بود،پرده‌ از رازي‌ برداشت‌ كه‌ ذهن‌ مرا قفل‌ كرد. وي‌ اهل‌ مشروب‌ نبود اما شبي‌ مشروب‌ خورده‌ و به‌ خانه‌ من‌ آمد. پس‌ از مقدمه‌چيني‌ گفت‌:«امشب‌ مي‌خواهم‌ رازي‌ را با تو در ميان‌ بگذارم‌. اما نخست‌ مي‌خواهم‌ كه‌ مرا ببخشي‌. از همان‌ سالهاي‌ اول‌ كه‌ وارد اين‌ سرزمين‌ جهنمي‌ شدم‌،اعتقادات‌ كمونيستي‌ من‌ مورد سوءاستفاده‌ قرار گرفت‌ و كا.گ‌.ب‌. شروع‌ به‌ كار كشيدن‌ از من‌ كرد. بنا به‌ تعليمات‌ كا.گ‌.ب‌،به‌ سازمان‌ گفتم‌ كه‌ كا.گ‌.ب‌. به‌ من‌ رجوع‌ كرده‌ اما من‌ رد كرده‌ام‌. حال‌ از دست‌ هر دو خسته‌شده‌ام‌ و مي‌خواهم‌ از دست‌ هر دو خلاص‌ شوم‌. به‌ سازمان‌ گفتم‌ مي‌خواهم‌ براي‌ مبارزه‌ به‌ ايران‌ بروم‌،آنها قبول‌ كردند. اما كا.گ‌.ب‌. بي‌شرف‌ مي‌گويد در ايران‌ سازمان‌ را رها كن‌ و برو فلان‌ شهرأ اين‌ هم‌ قرار تو باشدأ كسي‌ به‌ تو با اين‌ رمز مراجعه‌ مي‌كند،با وي‌ همكاري‌ بكن‌ ،پول‌ و امكانات‌ هم‌ بگير.اما من‌ مي‌خواهم‌ از اين‌ شرايط‌ جهنمي‌ و از دست‌ هر دو فرار كنم‌.» پس‌ از كمي‌ مكث‌ با شرمندگي‌ ادامه‌ داد،«در اين‌ مدت‌ كارهايي‌ كرده‌ام‌ كه‌ از گفتن‌ آن‌ شرم‌ دارم‌. يكي‌ از اين‌ كارها اين‌ بود كه‌ من‌ بنا به‌ سفارش‌ كا.گ‌.ب‌. تو را مدتها تحت‌ نظر كامل‌ داشتم‌. همه‌ حرفها و حركات‌ تو را گزا رش‌ كرده‌ام‌. زيرا از نظر آنها تو يك‌ فرد ضد شوروي‌ هستي‌ . در ضمن‌ بنا به‌ سفارش‌ مسوؤول‌ شعبه‌ امنيت‌ سازمان‌ در تاشكند هم‌ من‌ و دوستم‌ جداگانه‌ تو را تعقيب‌ كرده‌ايم‌.» اين‌ راز مانند پتك‌ بر سرم‌ فرود آمد. ناراحتي‌ من‌ نه‌ از اين‌ دو جوان‌ نوزده‌ و بيست‌ساله‌ و نه‌ حتي‌ از مقامات‌ شوروي‌ ،بلكه‌ از دو رفيقي‌ بود كه‌ با يكي‌ از آنها در شاخه‌ تبريز در زمان‌ شاه‌ همرزم‌ بودم‌ و در آن‌ زمان‌ در خانه‌هاي‌ تيمي‌ مختلف‌ با سيانور زير زبان‌ زندگي‌ مي‌كرديم‌. آن‌ ديگري‌ نيز از زمان‌ انقلاب‌ رفيق‌ صميمي‌ بوده‌ است‌. اين‌ دو نفر عضو شعبه‌ امنيت‌ تاشكند و هر دو دوره‌ ويژه‌ امنيتي‌ را در مسكو ديده‌ بودند. هرچه‌ فكر كردم‌ مگر كا.گ‌.ب‌. بس‌ نبود، ديگر چرا سازمان‌ در اين‌ راه‌ قدم‌ گذاشته‌ است‌؟چرا لباس‌ و ماسك‌ و پوست‌ اجاره‌يي‌ كا.گ‌.ب‌. را پوشيده‌ و در پشت‌ و پناه‌ شوروي‌ خود را شير و چكاي‌ شوروي‌ حساب‌ مي‌كند و به‌ خيال‌ مبارزه‌ با جمهوري‌ اسلامي‌ ،به‌ تراشيدن‌ سر دوستان‌ خود مشغول‌ شده‌ است‌؟ درست‌ يا نادرست‌،در آن‌ روزها آرزو مي‌كردم‌ اي‌ كاش‌ به‌جاي‌ اين‌ شكنجه‌ روحي‌ در زندان‌ اوين‌ بودم‌. به‌ سبب‌ اوضاع‌ و شرايطي‌ كه‌ داشتم‌ با شنيدن‌ اين‌ ماجرا ديگر قادر به‌ انسجام‌ فكر خود نبودم‌ و براي‌ خلاصي‌ به‌ فكر خودكشي‌ افتادم‌. چگونگي‌ آن‌ را هم‌ مشخص‌ كرده‌ بودم‌. صبح‌ كه‌ بلند شدم‌ رخسار دخترم‌ كه‌ در خواب‌ بود مرا تكان‌ داد،از مادرم‌ خجالت‌ كشيدم‌. خود را شروع‌ به‌ سرزنش‌ كردم‌ و از اجراي‌ تصميم‌ خودكشي‌ منصرف‌ شدم‌. اما دو شب‌ بود كه‌ خوابم‌ نمي‌برد. روز بعد سر كار اشك‌ از چشمانم‌ جاري‌ شد و تسكينم‌ داد. خانمي‌ روس‌ كه‌ همكار من‌ بود،هنگامي‌ كه‌ متوجه‌ گريه‌ من‌ شد،گفت‌:اتابك‌ چرا گريه‌ مي‌كني‌؟چه‌ شده‌ است‌؟ تنها توانستم‌ بگويم‌:دلم‌ براي‌ كشورم‌ تنگ‌ شده‌ است‌. خانم‌ مهربان‌ مرا دلداري‌ داد. پس‌ از گريه‌ احساس‌ سبكي‌ كردم‌ و كاملاص از فكر خودكشي‌ منصرف‌ شدم‌. (بخشهايي‌ از كتاب‌ خانه‌ دايي‌يوسف‌)

كمي‌ به‌ حاشيه‌ رفتم‌،به‌ هر روي‌، در آن‌ روزها عكس‌ مصدق‌ را به‌ ديوار خانه‌مان‌ در تاشكند زده‌ بودم‌ و از ديدن‌ مجسمه‌هاي‌ لنين‌ در خانه‌ بعضي‌ از دوستان‌ احساس‌ چندش‌ آوري‌ به‌ من‌ دست‌ مي‌داد. از درون‌ من‌ يك‌ ندا برمي‌خواست‌ كه‌ تو ايراني‌ هستي‌، در اين‌ دنياي‌ وانفسا هركس‌ بايد براي‌ خودش‌،خانواده‌اش‌ و كشورش‌ كار و تلاش‌ كند. تمام‌ كشورهايي‌ كه‌ به‌ جايي‌ رسيدند بيش‌ از هر چيز مواظب‌ آن‌ بوده‌ و هستند كه‌ باد كلاه‌شان‌ را نبرد. در جامعه‌ شوروي‌ مي‌ديدم‌ كه‌ با وجود تبليغات‌ انترناسيوناليستي‌، سياست‌ روسي‌ كردن‌ همه‌ چيز يك‌ قانون‌ نانوشته‌ است‌. به‌ هرحال‌ همين‌ احساس‌ ايراني‌ بودن‌ و عشق‌ به‌ سربلندي‌ ايران‌ به‌ من‌ كمك‌ كرد كه‌ بسياري‌ از دردهاي‌ روحي‌ را كه‌ بدتر از شكنجه‌هاي‌ جسمي‌ بود تحمل‌ كنم‌.
(بخشهايي‌ از كتاب‌ خانه‌ دايي‌يوسف‌)

سوءاستفاده‌ از افراد متاهل‌ در باكو و تاشكند و شهرهاي‌ ديگر كه‌ همسر و فرزندان‌شان‌ در ايران‌ مانده‌ بودند، به‌ تنهايي‌ چهره‌ كثيف‌ و ناجوانمردانه‌ كا.گ‌.ب‌ را برملا مي‌سازد. اين‌ رازهاي‌ دردناك‌ و فاجعه‌بار را خود اين‌ افراد مي‌توانند بهتر از همه‌ بازگو بكنند. (اگر بكنند؟) اما اين‌ همكاري‌ها براي‌ آوردن‌ خانواده‌ها هميشه‌ همراه‌ با موفقيت‌ نبوده‌ است‌. يكي‌ از افراد هم‌ حوزه‌يي‌ من‌ كه‌ اوايل‌، منتقد سازمان‌ بود، هنگام‌ گذر از مرز با زن‌ باردار و فرزند خردسالش‌، مواجه‌ با امواج‌ خروشان‌ رودخانه‌ مي‌شوند. آب‌ مرد را به‌ طرف‌ مرز شوروي‌ مي‌برد ولي‌ همسر و فرزندش‌ را به‌ طرف‌ ايران‌ پس‌ مي‌زند. در اين‌ هنگام‌ ماموران‌ مرزباني‌ شوروي‌ متوجه‌ شده‌ لب‌ مرز مي‌ آيند. همان‌گاه‌ ماموران‌ ايراني‌ هم‌ رسيده‌ ، همسرش‌ را دستگير مي‌كنند. آقاي‌ م‌ از خاك‌ شوروي‌ مي‌بيند كه‌ همسرش‌ دستگير مي‌شود به‌ اين‌ سبب‌ وي‌ تلاش‌ مي‌كند كه‌ به‌ طرف‌ مرز ايران‌ بازگردد. ولي‌ ماموران‌ شوروي‌ مانع‌ مي‌شوند. وي‌ از لب‌ مرز شاهد صحنه‌ دلخراش‌ دستگيري‌ همسر و گريه‌ بچه‌اش‌ مي‌شود. همسر و فرزند او يك‌ راست‌ به‌ زندان‌ اوين‌ منتقل‌ مي‌شوند. او در تاشكند بشدت‌ ناراحت‌ بود و شب‌ها خوابش‌ نمي‌برد،احساس‌ گناه‌ مي‌كرد و ساعت‌ها در كنار رودخانه‌ به‌ فكر فرو مي‌رفت‌.
(بخشهايي‌ از كتاب‌ خانه‌ دايي‌يوسف‌)

سالها پيش‌ زماني‌ كه‌ كتابي‌ از فيلسوف‌ شهير آلماني‌ مانس‌ اشپربر را مي‌خواندم‌ در بخشهايي‌ از آن‌ خاطرات‌ اشپربر از واقعه‌يي‌ سخن‌ مي‌گويد كه‌ ترسيم‌ اوج‌ خفقان‌ در حكومت‌هاي‌ توتاليتر بود. در غروب‌ يك‌ روز پاييزي‌ و در ساحل‌ دريا اشپربر و همسرش‌ كه‌ هر دو عضو حزب‌ كمونيست‌ بودند،از رازي‌ پرده‌ برمي‌دارند. آنها سالها بود كه‌ در حزب‌ بودند و انديشه‌شان‌ آن‌ انديشه‌يي‌ بود كه‌ حزب‌ به‌ خوردشان‌ مي‌داد. هر دو در پي‌ درك‌ تحولات‌ و لمس‌ واقعيات‌ دچار ترديد شده‌ بودند. ترديدي‌ كه‌ حق‌ بازگويي‌اش‌ را نداشتند. آخر،حزب‌ جوري‌ بارشان‌ آورده‌ بود كه‌ زن‌ و شوهر «راپورتچي‌» هم‌ بودند. آنها حتي‌ براي‌ ازدواج‌ نيز محتاج‌ مجوز حزب‌ بودند. در آن‌ غروب‌ پاييزي‌، اشپربر سخناني‌ را مي‌شنيد كه‌ سالها بود خود هم‌ به‌ آن‌ رسيده‌ بود. اما جرات‌ بازگو كردنش‌ را نداشت‌. آنها به‌ اساس‌ تفكر خوب‌شان‌ شك‌ كرده‌ بودند. شكي‌ كه‌ بيانش‌ هزينه‌هاي‌ فراواني‌ در پي‌ داشت‌. شايد اخراج‌ كه‌ كمترينش‌ بود.

تماميت‌خواهي‌ و توتاليتاريسم‌ سايه‌ شومي‌ كه‌ قادر است‌ روزنه‌هاي‌ شور و شوق‌ و سرزندگي‌ را نابود كند. خفقان‌ و فريادهاي‌ در گلو مانده‌ در چنين‌ فضايي‌ انباشت‌ مي‌شود و روزي‌ در انفجاري‌ بروز خواهد يافت‌. اين‌ فرجام‌ هرجامعه‌ بسته‌يي‌ است‌. حتي‌ اگر روزي‌ ابرقدرت‌ جهان‌ باشد.









+ روزبه میر ابراهیمی ; ۸:٥٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱ بهمن ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

اغازی دو باره

سلام
بعد از مدتها توانستم وقتی پيدا کنم و برای وبلاگم حداقل چند کلمه ای بنويسم.
البته در اين مدت خيلی به من سخت گذشت.......
+ روزبه میر ابراهیمی ; ۸:٤۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱ بهمن ،۱۳۸۱
comment نظرات ()