شبنامه

شايد حرف‌ آخر






1 چند سال‌ قبل‌ بود كه‌ در بحبوحه‌ دستگيري‌ها، كتابي‌ منتشر شد كه‌ نويسنده‌اش‌ نيز در جمع‌ دستگيرشدگان‌ بود. او شايد با اين‌ خيال‌ كه‌ ديگر اؤري‌ از او منتشر نخواهد شد، نام‌ مجموعه‌ مقالاتش‌ را «شايد حرف‌ آخر» نهاده‌ بود. بخصوص‌ كه‌ كتاب‌ قبلي‌ اش‌ نام‌ خطرناكي‌! چون‌ «گلوله‌ بد است‌» را برپيشاني‌ خود مي‌ديد. يادم‌ هست‌ زماني‌ كه‌ آن‌ كتاب‌ را ورق‌ مي‌زدم‌ مانند نگارنده‌اش‌، آخرين‌ حرفش‌ را مي‌دانستم‌. اما هوشياري‌ نويسنده‌ تواناي‌ آن‌ مجموعه‌ مقالات‌ كلمه‌ «شايد» را در ابتداي‌ آن‌ نهاده‌ بود تا شايد چرخ‌ روزگار به‌ گونه‌يي‌ بگردد كه‌ آؤار ديگرش‌ نيز منتشر شود و اين‌ گونه‌ شد. از «خانوم‌» كه‌ بگذريم‌ «در زندان‌ اما سبز» ش‌ هم‌ منتشر شد و...
2 امسال‌ شايد تنها سالي‌ باشد كه‌ كسي‌ اصراري‌ بر حضور خاتمي‌ در جمع‌ دانشجويان‌ ندارد و شايد تنها سالي‌ باشد كه‌ قدرت‌ اقناع‌ مخالفان‌ اين‌ نظر هم‌ وجود دارد. در پنج‌ سال‌ حضور خاتمي‌ در روز دانشجو و سخنراني‌در جمع‌ آنان‌ سير جالبي‌ را شاهد هستيم‌أ سالهاي‌ اول‌ پرشور و انرژي‌ زا و سالهاي‌ انتهايي‌ كم‌ رمق‌ و انرژي‌ سوز البته‌ اين‌ فراز و فرود نيز دلايل‌ خاص‌ خود را دارد. از همان‌ روزهايي‌ كه‌ دانشگاه‌ احساس‌ كرد رييس‌ جمهور منتخبش‌ در مقابل‌ پايمال‌ شدن‌ حيثيت‌ دانشگاه‌ سكوت‌ را مصلحت‌ كشور مي‌داند، از شورها كاسته‌شد و بر تيزي‌ انتقادات‌ افزون‌ گرديد.ميزان‌ اعتراض‌ و شعارها در طول‌ اين‌ چند سال‌، خودگوياي‌ واقعيتي‌ شگرف‌ است‌ كه‌ دانشجو از خاتمي‌ گله‌مند است‌. گله‌ از سكوت‌ها و گله‌ از ... شايد آنهايي‌ كه‌ در تمامي‌ اين‌ پنج‌ سال‌ در روز دانشجو، در سخنراني‌هاي‌ خاتمي‌ حضور داشتند، بهتر اين‌ تغيير لحن‌ دانشجويان‌ را درك‌ كنند. هر چند مي‌دانم‌ خاتمي‌ نيز مي‌داند دانشجو از او چه‌ مي‌خواهد. خاتمي‌ نيز مي‌داند كه‌ اگر با دانشجو رودررو شود در مقابل‌ پرسشهاي‌ بي‌شماري‌ بايد پاسخگو باشد. پرسشهايي‌ كه‌ شايد او در ايجادشان‌ كمترين‌ تقصير را داشته‌ باشد. اما خاتمي‌ اين‌ را هم‌ مي‌داند كه‌ چيزي‌ جز اظهار« تاسف‌» و« مخالفت‌» لفظي‌ براي‌ بيان‌ ندارد.هر چند او بارها براي‌ بسياري‌ از گناهان‌ ناكرده‌ خود عذر خواسته‌ است‌، اما آيا عذرخواهي‌ او چاره‌دردهاي‌ دانشجويان‌ است‌؟
3 اما امسال‌، سال‌ ديگري‌است‌. سالي‌ كه‌ شايد پرده‌ها برافتد و حرف‌ آخر زده‌ شود.در ابتداي‌ اين‌ سال‌ در يادداشتي‌، سال‌ 81 را «سال‌ به‌ بن‌ رسيدن‌!»توصيف‌ كرده‌ بودم‌. سالي‌ كه‌ شايد بسياري‌ پرسشها را پاسخگو باشد.اما آن‌ زمان‌ نه‌ لوايحي‌ مطرح‌ بود و نه‌ حكم‌ اعدامي‌ صادر شده‌ بود.اما خاتمي‌ امسال‌ با خاتمي‌سالهاي‌ گذشته‌ متفاوت‌ بود. او پي‌ برده‌ بود كه‌ ديگر نمي‌توان‌ با روشهاي‌ كدخدا منشانه‌، تفكر قيم‌ مابانه‌ را طرد كرد. او پي‌ برده‌ بود كه‌ با قانون‌ ستيزان‌ و قانون‌ گريزان‌ نمي‌توان‌ حكومت‌ قانون‌، برپا كرد. او پي‌ برده‌ بود كه‌ اگر حق‌ خود كه‌ همان‌ حق‌ ملت‌ است‌ را استيفا نكند، حتي‌ موجوديتش‌ را زيرسوال‌ خواهند برد. او پي‌ برده‌ بود كه‌ تنها راه‌ بقا،«مردم‌ سالاري‌» است‌.و به‌ همين‌ خاطر بود كه‌ فرصت‌ هفته‌ دولت‌ را غنيمت‌ شمرد و از دردهاي‌ در سينه‌ مانده‌ خود گفت‌. از آزادي‌ و مردم‌ سالاري‌، از آزادي‌ ستيزان‌ و ديكتاتورها، از عدالت‌ و رحمت‌.او اين‌ بار آمده‌ بود تا قاطعانه‌ در برابر هر عنصر ضد قانون‌ و ناقص‌ حقوق‌ ملت‌ بايستد و شايد براي‌ همين‌ بود كه‌ بسياري‌ از پروژه‌ها كليد خورد تا بازهم‌ شايد او پا پس‌ نهد و ضد مردم‌سالاران‌ بر كوس‌ اقتدارگرايي‌ خود بكوبند.احكام‌ سنگين‌ صادر شد، دستگيري‌ها آغاز گرديد، تهمت‌ و افترا و بر چسب‌ نثار وي‌شد و بايد! عقب‌ مي‌نشست‌ تا حرف‌ آخر را كس‌ ديگري‌ بزند.اما او ايستاد و قاطعانه‌ گفت‌: «در برابر فشارها و تهمت‌ها عقب‌ نخواهم‌ نشست‌». از آن‌ كنفرانس‌ تا 16 آذر مواضع‌ خاتمي‌ به‌ قدري‌ مخالفان‌ را عصباني‌ كرد كه‌ حتي‌ براي‌ پخش‌ سخنانش‌ از صدا و سيماي‌ رسمي‌ جمهوري‌ اسلامي‌، نيز ترديد وجود داشت‌.شايد از آن‌ در هراس‌ بودند كه‌ خاتمي‌ «حرف‌ آخر» را بزند، نمي‌دانيم‌ آن‌ حرف‌ آخر كه‌ روزي‌ بر زبان‌ها خواهد آمد، از جنس‌ چيست‌! اميدواريم‌ از جنس‌ مردم‌ باشد.مردمي‌ كه‌ همه‌ چيز خود را تقديم‌ كردند تا ظريف‌ زيباي‌ «آزادي‌» را در آغوش‌ بكشند.


+ روزبه میر ابراهیمی ; ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۸ آذر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

اغاز خوب اما ....

سلام امروز چندمين جلسه از جلساتی که برای کتابم برنامه ريزی کردم را برگزار کردم . روز خوبی بود برای برنامه های بعدی برنامه ريزی کرديم.
از خيلی چيزها هم صحبت شد. وقتی کتابم بيرون بياد معلوم می شه چکردم.
هر چه به غروب نزديکتر می شيم دلم بيشتر می گيره. نمی دونم امروز چمه. هر چی هست ريلکس نيستم......
+ روزبه میر ابراهیمی ; ۳:۳٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٤ آذر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

تراژدي‌ دموكراسي



در سوگ دمکراسی در ایران مطلب زیر را نوشته بودم:

دموكراسي‌ در ايران‌ همچنان‌ قرباني‌ مي‌گيرد. اما اين‌ بار يك‌ نهاد قرباني‌ اراده‌ ضد دموكراسي‌ مي‌شود. «شوراي‌ شهر تهران‌ منحل‌ شد.»
از شنيدن‌ اين‌ خبر چيزي‌ جز تاسف‌ خوردن‌ نمي‌توان‌ گفت‌. تاسف‌ از سرنوشت‌ ملتي‌ كه‌ يكصد سال‌ در حسرت‌ دست‌ يازيدن‌ به‌ آزادي‌ و دموكراسي‌ است‌. تاسف‌ از سرنوشت‌ ملتي‌ كه‌ مجبور است‌ دور باطل‌ «هرج‌ و مرج‌» و «استبداد» را همواره‌ تكرار كند. تاسف‌ از سرنوشت‌ ملتي‌ كه‌ تاريخش‌، تاريخ‌ قربانيان‌ مفلوكي‌ است‌ كه‌ چيزي‌ جز حق‌ اوليه‌ خود مطالبه‌ نمي‌كردند.
يكصد سال‌ به‌ دنبال‌ ظريف‌ نوپايي‌ كه‌ همچون‌ آهويي‌ تيزپا از ما مي‌گريزد و ما همچنان‌ اميدوار به‌ دنبالش‌ مي‌دويم‌. مي‌دويم‌ و مي‌دويم‌ تا شايد روزي‌ فرا رسد كه‌ او را در آغوش‌ گرم‌ خود بفشاريم‌ و از عمق‌ جان‌ فرياد زنيم‌.
تلاش‌ خستگي‌ ناپذير ملت‌، انقلاب‌ مشروطه‌ را با خود به‌ همراه‌ داشت‌. تلاش‌ خستگي‌ ناپذير ملت‌، ملي‌ شدن‌ صنعت‌ نفت‌ را عامل‌ شد و تلاش‌ خستگي‌ ناپذير نسلي‌ آرمانخواه‌، انقلاب‌ اسلامي‌ 57 را حادث‌ گرديد.
انقلابي‌ كه‌ آمده‌ بود تا هر چه‌ نيك‌ پنداشته‌ مي‌شد، تحقق‌ بخشد. انقلابي‌ كه‌ قرار بود حاصلش‌ تحقق‌ خواست‌ يكصد ساله‌ ملتي‌ باشد كه‌ چيزي‌ جز عزت‌ و سربلندي‌ نمي‌خواست‌. حال‌ پس‌ از بيست‌ و اندي‌ سال‌ از اين‌ انقلاب‌ و در حالي‌ كه‌ دودهه‌ وقفه‌ براي‌ تحقق‌ برخي‌ از اصول‌ آن‌، توجيه‌ پذير نبود، قدم‌ در راهي‌ مي‌گذاريم‌ كه‌ در اصل‌ خالي‌ كردن‌ زير پا است‌.
اصل‌ مترقي‌ شوراها در قانون‌ اساسي‌ جمهوري‌ اسلامي‌ به‌ دليل‌ نگرش‌ خاصي‌ كه‌ همواره‌ بر برخي‌ حاكم‌ بود، معطل‌ مانده‌ و حتي‌ اراده‌يي‌ براي‌ تحقق‌ آن‌ وجود نداشت‌. اين‌ در حالي‌ است‌ كه‌ نهاد شورا دموكراتيك‌ترين‌ و پايه‌ و اساس‌ دموكراسي‌ است‌. تبلور اداره‌ كشور توسط‌ مردم‌ و تاؤير اراده‌ مردم‌ در مديريت‌ كشوري‌ در اجراي‌ درست‌ اين‌ اصل‌ است‌.
اصلي‌ كه‌ شايد و تنها شايد به‌ همين‌ دليل‌ مهجور و مطرود بوده‌ است‌. اقدام‌ اخير در انحلال‌ شوراي‌ شهر تهران‌ نه‌ تنها دهان‌ كجي‌ صريح‌ به‌ مردمي‌ است‌ كه‌ با هزار اميد و آرزو پا به‌ عرصه‌ مشاركت‌ نهاده‌ بودند، بلكه‌ غلبه‌ اراده‌ ضد مردم‌سالاري‌ است‌ كه‌ تا گلو غرق‌ در لجنزار فساد و تباني‌ و باندبازي‌ است‌. اراده‌يي‌ كه‌ نه‌ تنها دغدغه‌يي‌ براي‌ دموكراسي‌ ندارد، بلكه‌ زير نقاب‌ زيباي‌ دموكراسي‌ خواهي‌ و آزادي‌ طلبي‌، بر طبل‌ استبداد مي‌كوبند.
همانها كه‌ تا ديروز شعارهاي‌ مردم‌ فريبانه‌شان‌ گوش‌ فلك‌ را كر كرده‌ بود و آسمان‌ و زمين‌ را به‌ هم‌ مي‌دوختند تا خود را سخنگوي‌ مردم‌ بنامند وامروز با روشهاي‌ نابخردانه‌ خود تيشه‌ به‌ ريشه‌ مردم‌سالاري‌ مي‌زنند. باندها و گروههايي‌ كه‌ اول‌ به‌ فكر رانت‌خواري‌ها و سودهاي‌ كلان‌ و پورسانتهاي‌ آنچناني‌ خود هستند و بعد مردم‌ و آزادي‌ و دموكراسي‌ را ابرازي‌ براي‌ اهداف‌ خود قرار مي‌دهند.
حال‌ پرسش‌ اينجاست‌أ در مقابل‌ اين‌ حركت‌ ضد مردم‌سالارانه‌ چه‌ پاسخي‌ خواهيم‌ داشت‌. اميدواريم‌ به‌ مانند هزاران‌ واقعه‌ ديگر تنهااظهار تاسف‌ نشنويم‌. كه‌ ديگر فرصت‌ پذيرش‌ تاسف‌هاي‌ پياپي‌ را نخواهيم‌ داشت‌.










+ روزبه میر ابراهیمی ; ۳:٢٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٤ آذر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

جرم اين بود!









به نقل از پیک نت:
پوينده اعلاميه جهانی حقوق بشر را برای مردم ايران ترجمه کرد



سيما صاحبی

(همسر محمد جعفر پوينده)


درست ۱۲ آذر ماه ۱۳۷۷ بود که همسرم سراسيمه خبر مفقود شدن محمد مختاری را به اطلاعم رساند. می گفت: "بايد کاری کرد.

نبايد دست روی دست گذاشت تا نويسندگان را يکی پس از ديگری دستگير کنند.". او واژه دستگيری را با يک قطعيت خاص عنوان مي کرد، گويی در ذهن او نمی گنجيد که غير از دستگيری ممکن است نويسندگان اين مرز و بوم سرنوشت ديگری نيز در پيش داشته باشند. فردای آن روز جمعه بود و من و همسرم در يک تشويش دائمی بسر می برديم و از خود سؤال می کرديم که در نوبت بعد قرعه به نام کدام نويسنده خواهد بود. چون حدس می زديم که اين قافله ای که مدتهاست شروع شده و با کشته شدن مجيد شريف و داريوش فروهر و پروانه اسکندری به اوج خود رسيده است، ممکن است همچنان ادامه يابد.

ولی در واقع در ذهن خود نمی توانستيم اين معما را حل کنيم که چه ارتباطی ممکن است بين اين قتلها و مقثود شدن محمد مختاری وجود داشته باشد. روز يکشنبه ۱۵ آذر همسرم با جمعی از دوستانش در کانون نويسندگان ديداری داشت و در آن پيرامون مفقود شدن محمد مختاری و نيز بررسی تدابيری برای حفظ ساير نويسندگان در برابر خطرات آتی به بحث نشستند.

ولی مگر کانون نويسندگان توانايی اين را داشت که نويسندگان را در برابر تهديدات حمايت کند.

آنها تشکيلات علنی و مستقل بودند و رسميتشان همين علنی بودنشان بود. آن ها که يک تشکيلات سياسی نبودند که به محض احساس خطر، مخفی شده و به فعاليت خود ادامه دهند. مخفی کاری اصلا در ذات اين تشکيلات نبود و بنابراين بسيار ضربه پذير و شکننده بود. در همين روزهای التهاب و بی قراری، همسرم به دنبال چاپ کتابش "پرسش و پاسخ در باره حقوق بشر" بود و تلاش می کرد که اين کتاب درست در ۱۸ آذر چهلمين سالگرد تصويب اعلاميه جهانی حقوق بشر بود به چاپ برسد.

در ماده ۱۹ اعلاميه جهانی حقوق بشر گفته شده: " هر فردی حق آزادی عقيده و بيان دارد و اين حق مستلزم آن است که کسی از داشتن عقايد خود بيم و نگرانی نداشته باشد و ... ". همسرم با قلم خود اين ماده را در کتابش ترجمه کرده بود ولی خود او و همه نويسندگان دوروبرش در بيم و نگرانی دائمی بسر می بردند. بيم و نگرانی از آنچه در نامه موسوم به ۱۳۴ نفر" ما نويسنده ايم" نوشته بودند و از عقايد خود به عنوان نويسنده، دفاع کرده بودند، بيم و نگرانی از آنچه در نشريه جامعه سالم شهريور ماه ۱۳۷۷ در دفاع از منشور کانون نويسندگان نوشته بودند، بيم نگرانی از آنچه در مهرماه ۱۳۷۷ در احضار دسته جمعی کميته تدارکات مجمع عمومی کانون نويسندگان توسط دادگاه انقلاب در دفاع از کانون و مواضع آن بيان کرده بودند.

سرانجام در روز ۱۸ آذر ۱۳۷۷، همسرم صبح زود به قصد رفتن به سر کار خود در دفتر پژوهشهای فرهنگی از خانه خارج شد. در آن روزهای التهاب، دوستان نويسنده اش به او توصيه کرده بودند که تنها در خيابان رفت و آمد نکند. چون دژخيم مرگ در خيابانها انتظار می کشيد، تا نويسندگان را يک به يک شکار کند. اصرا ر من برای اينکه تنها به سر کار نرود، کارساز نبود. می گفت:" نهايت آنست که دستگيرمان می کنند، محاکمه مان می کنند و ..." ولی هيچگاه در ذهنش نمی گنجيد که اين بار قرار است که داستان به گونه ای بسيار تراژديک تر به پايان برسد، در ذهنش نمی گنجيد که رفيقش را که پنج شنبه بعدازظهر، ربوده بودند، کشته باشند.می گفت:" اين اولين بار نيست که محمد را در خيابان دستگير می کنند و به نقاط نامعلوم می برند. اين بار هم مثل دفعات قبل بعد از چند روز آزادش خواهند کرد." خوشبينی توام با اضطرابش را نمی توانستم درک کنم. احساس می کردم اين حرفها را برای آرامش روحی من می زند ولی در درونش عمق فاجعه را حدس زده بود.

ساعت ۸ شب از سر کار به خانه برگشتم. نازنين پريشان بود. می گفت که پدرش بايد ساعت ۵ به خانه برمی گشته ولی هيچ خبری از او نيست. بدون آنکه به نازنين چيزی را ابراز کنم، همه چيز را تا ته خواندم. وقتی به خانه محمد مختاری زنگ زدم تا شايد او را در آنجا بيابم از خبر پيدا شدن جسد مختاری با خبر شدم. ديگر همه حدسهايم به يقين تبديل شد و سرنوشت شومی را که در پيش روی همسرم بود از جلوی چشمم مثل برق گذشت. ديگر تمام شد. ديگر من مانده بودم و بار مسئوليت سنگينی که بر دوش من گذاشته شده بود. در من توانی ايجاد شده بود که قبلا در خود نمی ديدم.

دوستان نزديکش را با خبر کردم. تا آنجايی که در توانم بود بيمارستانهای اطراف کارش و کلانتری ها را سر زدم و صبح روز بعد خسته و کوفته با نامه ای در دست و دست در دستان لرزان نازنين، روانه دفتر رياست جمهوری شدم. در نامه از رئيس جمهور خواسته بودم" به عنوان رئيس قوه مجريه از همه امکانات خود جهت يافتن همسرم ... دريغ نکند ..." ما را به تمام اصراری که کرديم به دفتر آقای خاتمی راه ندادند ولی نامه را گرفتند و گفتند که جواب خواهند داد.

و من نااميدانه گفتم:" جواب خواهيد داد. من جواب فوری می خواهم. من حفاظت فوری جان همسرم را می خواهم." ولی آنها بی اعتنا ما را روانه خانه کردند.

اميد بيهوده ای که در ذهن برای خود ساخته بودم، نقش بر آب شد. بی خوابی و دوندگی ۲۴ ساعته، توانم را کم کم از بين می برد. ولی احساس می کردم هنوز بايد بدوم. شايد هنوز روزنه اميدی وجود داشته باشد. آخرين اميدمان پزشکی قانونی بود. هر روز به آنجا سر می زدم. پيکرهای متعفن و بی جان ناشناسان را در مکانی که بيشتر به سلاخ خانه شباهت داشت، نشانم می دادند و وقتی من پيکر همسرم را در ميان آنها نمی ديدم، احساس می کردم هنوز روزنه اميدی در ذهنم وجود دارد. کم کم داشتم بی جان می شدم تا اينکه در روز ۱۷ آذر ساعت ۷ بعدازظهر تلفن زنگ زد. از نيروی انتظامی شهريار کرج زنگ می زدند و می گفتند که جسدی را يافته اند که مشخصاتش با مشخصاتی که من به نيروی نظامی کل داده ام، برابری می کند. نمی توانستم گريه کنم.

بعد از سه روز اضطراب توام با دوندگی بالاخره خبری از سرنوشتش پيدا شده بود. با يکی از دوستانش روانه شهريار کرج شدم. در ميان راه دوستش می گفت: اميدوارم که جسدش پيدا شده باشد والا بايد يک عمر در بلاتکليفی و اميد به اينکه يک روزی برمی گردد، بسر ببری."در آن موقع اين جمله به نظرم بی رحمانه بود ولی بعدها که سرنوشت پيروز دوانی را ديدم و اينکه خانواده اش حتی به يافتن جسد بی جانش نيز راضی هستند، تازه مفهوم آن جمله را درک کردم. ديگر بماند که آن شب تا ۸ صبح که جسد در پزشکی قانونی تهران توسط برادرم شناسايی شد، چه بر ما گذشت. هيچ از آن ايام به خاطر ندارم جز فريادهای توام با هق هق گريه هايم در پزشکی قانونی که به اصرار به برادرم می گفتم:" مطمئنی که اشتباه نمی کنی؟" ولی خودم توانايی ديدن پيکر بی جان همسرم را نداشتم و با اين کار در حقيقت می خواستم مرگ او را انکار کنم. هنوز در حالت بهت مرگ همسرم بودم که تلفن ها پشت سر هم زنگ می زد و خبرنگاران بودند که در آپارتمان کوچک قديمی مان، می رفتند و می آمدند و آنها خيلی بيرحمانه مرا از حالت بهت و ناباوری به واقعيت تلخی که اتفاق افتاده بود، مرتبا هشدار می دادند. با آنکه ۴ شبانه روز بود که نخوابيده بودم ولی هنوز توان آن را داشتم که با فرياد توام با اشک جواب خبرنگاران را بدهم و صدای مظلوميت اين نويسندگان که تنها به جرم بيان عقايد شان اينگونه بی رحمانه صدايشان را در گلو خفه کرده بودند، به گوش جهانيان برسانم. همان روز ۱۸ آذر بود که ناشر کتاب همسرم به ديدن من آمد و با صدای لرزان گفت:"بالاخره کتاب اعلاميه جهانی حقوق بشر در همان روزی که محمد جعفر می خواست، چاپ شد." و من هم زمانی انتشار اين کتاب، چهلمين سالگرد تصويب اعلاميه جهانی حقوق بشر و قتل همسرم را بی ارتباط نمی دانستم و او را قربانی طرح کردن اين اعلاميه در ايران بويژه آن مفادی که در رابطه با آزادی عقيده و بيان بودند، می دانستم.در همان روزهايی که ما درگير تدارک مراسم تشييع جنازه همسرم بوديم، ناصر زرافشان پيش من آمد. برای اولين بار بود که او را می ديدم و گفت که وکالت پرونده قتل همسرم را داوطلبانه می پذيرد و در راه روشن شدن حقايق اين قتلها از هيچ کوششی دريغ نخواهد کرد.

اعتراضات داخلی و جهانی عليه اين قتلها دامنه وسيعی به خود گرفت. فشارها از سطح نشريات داخلی و خارجی و کميسيونهای مستقل بين المللی و کانون های نويسندگان در سراسر جهان فراتر رفت و به درون مردم کوچه و بازار کشيده شد. توده ای شدن اين جريان و نقش مهم نشريات آزادی خواه و خبرنگاران شجاع داخلی، دولت را بر آن داشت تا در يک اطلاعيه رسمی، مسئوليت اجرای اين جنايات را بر عهده وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی بگذارد. اين اعتراف رسمی در دی ماه ۱۳۷۷ نقطه عطفی بود که بذر خوشبينی در ميان ايرانيان و خانواده های قربانيان ايجاد کرد که بالاخره برای اولين بار پرونده سياسی در سطح ملی قرار است به صورت جدی پيگيری شود. ولی اين اميد واهی ما با مراجعات مکرر و بی نتيجه ما و وکلايمان به دادسرای نظامی که پرونده بدون هيچ دليل قانع کننده ای به اين مرکز ارجاع داده شده بود، خيلی زود از بين رفت. مسئولين قضايی پرونده به بهانه دفاع از امنيت ملی، ما و وکلای ما را در جريان روند تحقيقات انجام گرقته، ندادند و با طولانی کردن روند تحقيقات در حقيقت سعی داشتند اين فاجعه ملی به مرور زمان از حافظه تاريخی پاک شود و آتشی که در دل خانواده های قربانيان ايجاد شده، فروکش کند. در اين دوره هر از گاهی از طريق تريبونهای رسمی حکومت، گزارشاتی غير واضح و پر از تناقض از روند تحقيقات، اعلام می شد و در يکی از اين گزارشات در تابستان ۱۳۷۸ اعلام شد که سعيد امامی، خودکشی کرده است. بدون آنکه ما و يا ملت ايران در طول گزارشات رسمی قبلی نامی از اين فرد شنيده باشند. بعدها در نشريات داخلی اعلام شد که سعيد امامی، معاون امنيتی وزارت اطلاعات بوده و در برنامه ريزی قتلهای سياسی در وزارت اطلاعات نقش کليدی داشته است.

در آذر ۷۸ ، نخستين سالگرد کشتار محمد مختاری و همسرم محمد جعفر پوينده را در مسجد فخرالدوله تهران برگزار کرديم. آن روز ناصر زرافشان گرداننده برنامه بود و حضور گسترده مردم نشان می داد که هنوز مردم در حافظه تاريخی شان اين قتلها را به فراموشی نسپرده اند.

بالاخره در مهرماه ۱۳۷۹ بعد از نزديک به دو سال انتظار و بی خبری مطلق از پرونده، اعلام کردند که تحقيقات به پايان رسيده و وکلای خانواده ۱۰ روز فرصت دارند تا پرونده را مطالعه کنند .

بعد از پايان مهلت ۱۰ روزه، وکلای خانواده های قربانيان نقص های اساسی پرونده را به رئيس دادگاه ارائه دادند. از مهمترين نقايص پرونده حذف کلی اعترفات سعيد امامی بود،شخصی که آقای نيازی در مصاحبه تلويزيونی اش پس از اعلام خودکشی او، عنوان کرد که اگر او زنده می ماند حکم او اعدام بود. ولی اعترافات او با اين توجيه رئيس دادگاه که ربطی به پرونده ندارد، برای هميشه از پرونده حذف شد. اينکه چطور اعترافات شخصی که معاون امنيتی يک وزارتخانه بوده و در برنامه ريزی قتلهای سياسی نقش کليدی داشته و خود آقای نيازی اعلام می کند که اگر زنده می ماند، حکم او اعدام بود، ربطی به پرونده ندارد، سؤالی است که تنها خود رئيس دادگاه بايد به ملت ايران پاسخ دهد.

بلاخره پرونده جهت تکميل تحقيقات و رفع نقايص مجددا به دادسرای نظامی فرستاده شد. ولی متاسفانه پرونده بدون رفع حتی يکی از نقايص ذکر شده توسط وکلايمان، مجددا به دادگاه برگشت و دادگاه زمان دادرسی را ۳ دی ماه ۷۹ اعلام کرد. ولی ما خانواده های قربانيان در اعتراض به رفع نشدن نقايص اساسی پرونده در اقدامی دسته جمعی از شرکت در دادگاه خودداری کرديم. درست ۱۰ روز قبل از تشکيل دادگاه، ناصر زرافشان به اتهام افشای اسرار پرونده و تشويش اذهان عمومی توسط شعبه ويژه دادسرای نظامی دستگير شد و من را نيز که در اعتراض به اجازه ندادن به برگزاری دومين سالگرد عزيزانمان اطلاعيه ای صادر کرده بوديم، دستگير کردند. البته من را همان شب با وثيقه آزاد کردند ولی در دادگاه انقلاب، پرونده ای را برای من و محسن حکيمی که از دوستان همسرم بود، تشکيل دادند وگفتند که می توانيم برای دفاع از خودمان وکيل انتخاب کنيم. اين بود روزهای پرالتهاب قبل از دادگاه: دستگيری ناصر زرافشان يکی از وکلای پرونده و دستگيری يکی از اعضای خانواده های قربانيان پرونده و با اين وضعيت دادگاه در پشت درهای بسته و بدون حضور خانواده ها و وکلای آنان برگزار شد.

بعد از نااميد شدن ما از قوه قضائيه در رسيدگی به اين پرونده ملی، شکوائيه ای را روانه کميسيون اصل نود مجلس کرديم تا شايد قوه مقننه حداقل ما را در راه روشن شدن حقايق ياری دهد. در دو نشست حضوری با نمايندگان کميسيون اصل نود به موارد نقص های اساسی پرونده، اشاره کرديم و از آنها خواستيم به عنوان نمايندگان ملت کاری در زمينه اين پرونده ملی انجام دهند و گزارش آن را به ما و به ملت ايران ارائه دهند.

در همين گير ودار رای های دادگاه قتلهای زنجيره ای اعلام شد و دادگاه سه رای قصاص برای کسانی که عمل قتل را انجام داده بودند و دو حبس ابد برای مصطفی کاظمی و مهرداد عاليخانی به عنوان آمران اين قتلها و مجازات حبس ابد برای بقيه متهمان صادر کرد. رای ها به گونه ای بود که انگار سه قتل عادی در حوزه خصوصی انجام شده و رای ها هيچکدام در سطح يک پرونده سياسی و ملی نبود. در توضيحی که در باره احکام دادگاه نوشته شده بود نيز اين مسئله بيشتر آشکار بود که انگار سه قتل نفس صورت گرفته مثل بقيه پرونده های عادی دادگستری و انگار نه انگار که اين قتلها را يکی از کليدی ترين وزارتخانه های اين مملکت يعنی وزارت اطلاعات انجام داده است. ناصر زرافشان در گزارشات خود به ملت که در نشريات داخلی آن روزها به چاپ رسيد، اعلام کرد که قاتلين يعنی کسانی را که مرتکب عمل قتل شده بودند با وثيقه ۱۰ ميليون تومانی تا زمان تشکيل دادگاه يعنی در مدت نزديک به دو سال آزاد کرده بودند و تازه در حوالی تاريخ دادگاه قرار بازداشت برای قاتلين صادر می شود آن هم به علت اعتراضاتی که توسط وکلای پرونده در نشريات انعکاس پيدا کرده بود. اينکه يک قاتل بتواند با قرار وثيقه ۱۰ ميليون تومانی تا زمان دادرسی آزاد باشد، خود از عجايب قوه قضائيه ايران است. اين در حالی است که برای آزادی موقت ناصر زرافشان وکيل پرونده وثيقه ۴۰ ميليون تومانی در خواست شده بود.

سال ۸۰ سال نااميدی ما از قوه مقننه بود. آنها در يک نامه يک خطی پاسخ دادند که به شکايت ما رسيدگی خواهند کرد ولی تا امروز حتی يک گزارش يک صفحه ای از تلاش آنان برای روشن شدن پرونده به دست ما خانواده های قربانيان نرسيده است.

در ارديبهشت سال ۸۰ در دادگاه انقلاب به پرونده من و محسن حکيمی رسيدگی شد و دادگاه رای برائت صادر کرد.

در ارديبهشت ۸۱ دادگاه ناصر زرافشان برگزار شد و وی به ۵ سال زندان و ضربات شلاق محکوم شد. در مرداد ماه ۸۱ رای ناصر زرافشان قطعی شد و ما شاهد روانه شدن او به زندان بوديم و او نيز در حقيقت به ساير روزنامه نگارانی که به خاطر روشن کردن حقايق اين پرونده در مطبوعات، زندانی شده بودند، پيوست.

به بن بست رسيدن پرونده قتلهای سياسی پائيز ۷۷ در ايران و آميخته شدن آن با تراژدی دردناک محکوميت زرافشان يکی از وکلای پرونده، ما خانواده های قربانيان را بر آن داشت تا دست به سوی مجامع بين المللی دراز کنيم و از کميسيون حقوق بشر سازمان ملل بخواهيم اين پرونده را تا روشن شدن حقايق بازگو نشده، رسيدگی نمايد.

اعلام رسمی اين اقدام خانواده ها، توسط پرستو فروهر در مراسم سالگرد کشتار بزرگان پروانه اسکندری و داريوش فروهر در حقيقت سرآغازی بر پيگيری اين پرونده در ابعاد بين المللی است و همانطور که بارها اعلام کرديم اين پرونده تا زمان افشای تمام حقايق آن و گزارش آن به ملت مفتوح خواهد ماند.


پايان

+ روزبه میر ابراهیمی ; ۳:۱٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٤ آذر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

و باز يک سريال طنز ديگر...

سلامی به گرمای محبت
ديروز يکی ديگر از روزهای طنز تاريخ جمهوری اسلامی را شاهد بوديم. دادگاه به اصطلاح متهمان نظر سنجی چيزی جز تاسف را بر جای نگذاشته . ظاهرا اين سريال بلند مدتی است که حالا حالاها بايد تحملش کنيم. از خود دادگاه طناز تر مصاحبه ای بود که اخبار صدا و سيما با بهروز گرانپايه انجام داده بود.
من شکنجه نشده ام( بخوانيد من شکنجه شده ام) رفتار بازجويان با من فوق العاده عالی بود (کمتر از گل به من نگفتن تازه برايم کلی پبسی باز کردن) من همه اتهامات را قبول دارم(اصلا خودم با اشتياق تمام به انجامشان مبادرت کردم) و......
نمی دانم جمهوری اسلامی ميداند با خود دارد چه می کند. سالی چند تا از اين نمايشنامه های مسخره را بايد شاهد بود. راستش نمی دانم ايا روزی فرا خواهد رسيد که که دادگاهی گه وجدان بشريت قاضی ان باشد و انسانيت وتنها انسانيت قانون ان شاهد مجازات عاملان اين ... باشيم. نمی دانم کدهم نسل اين افتخار را خواهد داشت . اميد وارم ......

+ روزبه میر ابراهیمی ; ۱:۱۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳ آذر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

منتظر اتفاق جالبی در روزنامه اعتماد ....

سلامی دوباره
بعد از اينکه مطلب را خوانديد يک وعده ديگر بدهم. تا هفته اينده يک برگ برنده در مطبوعات رو خواهم کرد . البته شايد خيلی هزينه بردار باشد اما می ارزد. منتظر اتفاقی جالب در روزنامه اعتماد باشيد.....
+ روزبه میر ابراهیمی ; ۸:٤٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٠ آذر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

شريعتي‌ باز مصلوب‌



سلام . مطلبی که امروز توی وبلاگم میزارم یکی از زیباترین مطالبی بود که در مورد هاشم اقاجری بدستم رسید اما متاسفانه بدلایلی نتوانستم ان را چاپ کنم . از این بابت خیلی متاسف شدم. چه باید کرد فضا بقدری برای مطبوعات تنگ است که در بعضی موارد حتی حقیقت نیز ذبح میشود اما باید ساخت و سوخت. باریکه ای برای نفس کشیدن بهتر از خفه شدن است. من که با این توجیهات خودم را توجیه می کنم.
خوب دیگه حاشیه نرم. با هم مطلب دوست خوبم جلالی را می خوانیم:

شريعتي‌ باز مصلوب‌
سيد سعيد جلالي‌
دو شخصيت‌ بارز كتاب‌//مسيح‌ باز مصلوب// نوشته‌ نيكوس‌ كازانتزاكيس‌ دو كشيشي‌ هستند كه‌ از دو طبقه‌ و پايگاه‌ اجتماعي‌ و فكري‌ متفاوت‌ برخاستند.
كشيش‌ گريگوريس‌ بسيار متمول‌ و داراي‌ اموال‌ و املاك‌ بسياري‌ است‌. مهمترين‌ راه‌ كسب‌ درآمد او از طريق‌ انجام‌ وظايف‌ مذهبي‌ همانند اوراد مذهبي‌، دعاي‌ بالين‌ مرده‌ و ... است‌. او همچنين‌ رابطه‌ بسيار نزديك‌ و حسنه‌يي‌ با //آقاي‌// دهكده‌ ليكووريسي‌ كه‌ نماينده‌ دولت‌ عثماني‌ در آنجا است‌ دارد. حسن‌ سلوك‌ او با كدخدا و تاجر و ارباب‌ نيز در بهبود موقعيت‌ اقتصادي‌اش‌ تاؤيرگذار بوده‌ است‌.
گريگوريس‌ علاوه‌ بر انجام‌ مراسم‌ كليسايي‌ و توصيه‌ مردم‌ به‌ تقواي‌ مسيحي‌ آنها را در عمل‌ به‌ دستورات‌ ديني‌ راهنمايي‌ مي‌كند. بنابراين‌ پدر گريگوريس‌ هم‌ از حمايت‌ //آقاي‌// ده‌ برخوردار است‌ و هم‌ مورد عنايت‌ اسقف‌ است‌ و ناگفته‌ نماند كه‌ علاوه‌ بر زرمداران‌ ده‌، مردم‌ نيز در اين‌ جامعه‌ بسته‌ اميدهاي‌ معنوي‌ و مذهبي‌ آنها به‌ اين‌ كشيش‌ پير و قوي‌ هيكل‌ و خوش‌ مشرب‌ و خوشگذران‌ دوخته‌ شده‌ بود.
عيش‌ و اقتدار دنيايي‌ و معنوي‌ گريگوريس‌ با ورود كثيري‌ از آوارگان‌ و در راه‌ ماندگان‌ كه‌ پيشاپيش‌ آنان‌ كشيشي‌ نحيف‌، لاغر اندام‌ و زردروي‌ قرار داشت‌ مورد تهديد جدي‌ قرار گرفت‌.
اين‌ گروه‌ در نتيجه‌ رانده‌ شدن‌ از موطن‌ خود براي‌ سير كردن‌ شكم‌هايشان‌ و يافتن‌ ماوايي‌ كه‌ زمستان‌ را در آنجا سر كنند پاي‌ به‌ روستاي‌ ليكووريسي‌ گذاشتند.
بي‌اعتنايي‌ اوليه‌ كشيش‌ گريگوريس‌ ديري‌ نپاييد و چون‌ نفوذ كلام‌ و شخصيت‌ بابا فوتيس‌ اين‌ كشيش‌ لاغر و ضعيف‌ اندام‌ را مي‌بيند دست‌ به‌ هر حيله‌يي‌ مي‌ زند تا ذهن‌ //آقا//، //اسقف// و مردم‌ را بر عليه‌ او و آوارگان‌ ديگر بشوراند. گريگوريس‌ در يك‌ اقدام‌ عجيب‌ جماعت‌ آواره‌ را بيمار زده‌ معرفي‌ مي‌كند و آنها را مغضوب‌ خداوند و پدر آسماني‌ معرفي‌ مي‌كند و از مردم‌ ده‌ مي‌خواهد كه‌ از هرگونه‌ ارتباط‌ با آنها بپرهيزند. به‌ زرمداران‌ و متمولان‌ روستا از عقيده‌ تساوي‌ گرايانه‌ و غارت‌ پيشگي‌ قوم‌ آواره‌ مي‌گويد و از بلشويك‌ و ضد حكومت‌ بودن‌ اين‌ پا برهنگان‌ نزد »آقاي‌« ده‌ سخن‌ها مي‌گويد. اما بابا فوتيس‌ نه‌ تنها مرعوب‌ اين‌ تلاش‌ و توطئه‌ها نمي‌شود بلكه‌ با ايمان‌ مثال‌زدني‌ خود و برخورداري‌ از كلام‌ نافذ و دلايل‌ عقل‌ پسند به‌ پاسخ‌ عملي‌ با گريگوريس‌ مي‌پردازد و دل‌هاي‌ بسياري‌ از نخبگان‌ و توده‌ها را معطوف‌ به‌ خود مي‌كند. آخرين‌ حربه‌ گريگوريس‌ زخم‌ خورده‌ كافر دانستن‌ و مرتد شمردن‌ بابا فوتيس‌ و ياران‌ او و تحريم‌ اجتماعي‌ و اقتصادي‌ آنها بوده‌ است‌. گرچه‌ در نتيجه‌ اتحاد مذهب‌ سالار دهكده‌ و زرمداران‌ و زورمداران‌ بابا فوتيس‌ نتوانست‌ موطني‌ را براي‌ يارانش‌ در آن‌ ديار بيابد و به‌ راه‌ بي‌انتهايي‌ تن‌ در دهد. ا
ما دنيايي‌ شده‌ بود. او خود را به‌ امير زمان‌ نيز ارزان‌ فروخت‌ و حتي‌ براي‌ نيل‌ به‌ اهداف‌ پليد خود حاضر به‌ پذيرش‌ غيراخلاقانه‌ترين‌ شرط‌ //آقا// گشت‌. خلاصه‌ آنكه‌ گريگوريس‌ پير از مذهب‌ به‌ بهترين‌ شكل‌ استفاده‌ كرده‌ و آن‌ را ابزاري‌ جهت‌ گذران‌ زندگي‌ مادي‌ و معنوي‌ خود كرده‌ بود.
او حتي‌ بر خلاف‌ اسقف‌ها و روحانيان‌ مسيحي‌ كه‌ در اوج‌ قدرت‌ خود بويژه‌ در قرون‌ وسطي‌ مخالفان‌ انديشه‌ ديني‌ و يا نوگرايان‌ را با دلايل‌ عقلي‌ ]عقل‌ كلاسيك‌ مذهبي‌[ تهديد به‌ قهر آتش‌ مي‌كردند و از آنها توبه‌ و استغفار و همچنين‌ توضيح‌ و تبيين‌ عقايدشان‌ را مي‌طلبيدند و تمام‌ سعي‌ خود را معطوف‌ به‌ توجه‌ و بازگشت‌ خود به‌ آيين‌ سنتي‌ و يا كيش‌ مسيحي‌ مي‌كردند و آتش‌ را بر كساني‌ كه‌ ايمان‌ خود جديد مي‌كردند حرام‌ فرض‌ مي‌پنداشتند به‌ دنبال‌ چيستي‌ عقيده‌ و ايمان‌ ديگران‌ و سلب‌ و اؤبات‌ آن‌ نيست‌ و از اينكه‌ بابا فوتيس‌ و نخبگان‌ هم‌ پيمان‌ او صورت‌ مشتركي‌ از عقايد مذهبي‌يي‌ همانند او دارند در رنج‌ است‌. او نه‌ مي‌خواهد رقيب‌ داشته‌ باشد و نه‌ كسي‌ را ياراي‌ آن‌ باشد كه‌ نقش‌ بديل‌ او را ايفا كند. گريگوريس‌ پير بلند جثه‌ بارها از بابافوتيس‌ نداي‌ ايمان‌ به‌ مسيح‌ را شنيد و گواهي‌ او به‌ مذهب‌ خود ديد و ديگران‌ نيز شاهد بودند كه‌ بابا فوتيس‌ چقدر با حرارت‌ از مسيح‌ سخن‌ مي‌گويد. گويي‌ خود مسيح‌ دوباره‌ هبوط‌ كرده‌ است‌، اما تنها مشكل‌ پدر فوتيس‌ آن‌ بود كه‌ نمي‌خواست‌ و يا بهتر بگويم‌ نمي‌توانست‌ حجيت‌ گريگوريس‌ را به‌ جاي‌ مسيح‌ بپذيرد و بر آن‌ گردن‌ نهد.
بابا فوتيس‌ و گريگوريس‌ دو تيپ‌ شخصيتي‌ متفاوت‌ در عالم‌ انساني‌ و مسيحي‌ و شايد جهاني‌ بوده‌ و هستند. مرحوم‌ شريعتي‌ از اين‌ جهت‌ شايد بسيار نزديك‌ و شبيه‌ بابا فوتيس‌ درمانده‌ اما راسخ‌ و پر از شعله‌هاي‌ ايمان‌ باشد. شريعتي‌ همچون‌ بابا فوتيس‌ روشنفكري‌ تازه‌ از راه‌ رسيده‌ در عرصه‌ ديني‌ و مذهبي‌ و معرفي‌ جامعه‌ ايران‌ بود و همان‌ مفاهيم‌ ديني‌ و مضاميني‌ را كه‌ برخي‌ از اقشار ديني‌ مي‌گفتند با زبان‌ شيوا و دلي‌ پر درد بيان‌ مي‌كرد. او از آزادي‌ آدميان‌ و از اراده‌ او براي‌ انتخاب‌ و از كرامت‌ و اصالت‌ انسان‌ها سخن‌ مي‌گفت‌ و اينكه‌ اسلام‌ آمده‌ است‌ تا انسان‌ را بر صدر حيات‌ و خلقت‌ بنشاند و به‌ اوحرمت‌ نهد. بنابراين‌ در نظر او انتخاب‌، اراده‌، آزادي‌ و مسووليت‌ همگي‌ در راستاي‌ تحقق‌ اومانيسم‌ اسلامي‌ قابل‌ تفسير و تاويل‌ بوده‌ است‌. او با شعله‌هاي‌ سوزان‌ سخن‌ خود محمد /ص/ را دوباره‌ وارد اجتماع‌ مسلمين‌ كرد، نهج‌البلاغه‌ علي /ع‌/ را غبار روبي‌ كرد و از ائمه‌ چهره‌يي‌ متعالي‌ كه‌ نه‌ فقط‌ براي‌ مواقع‌ خاص‌ جهت‌ گرياندن‌ و اشك‌ گرفتن‌ بلكه‌ در راستاي‌ الگوسازي‌ و ارايه‌ بهترين‌ پارادايم‌ معرفتي‌ و مذهبي‌ تعبير مي‌كرد و نوك‌ تيز سخنان‌ خود را به‌ سوي‌ گريگوريس‌هاي‌ تاريخ‌ كه‌ در صورت‌هاي‌ استبداد، استحمار و استعمار صف‌آرايي‌ كردند اما شاگردان‌ و همفكران‌ مرحوم‌ شريعتي‌ اين‌ بار چون‌ ياران‌ بابافوتيس‌ پرچمدار حركت‌ او شده‌اند و حوادث‌ بسياري‌ را در انقلاب‌ و پس‌ از آن‌ رقم‌ زده‌اند.
فكر انتقام‌ از پيام‌آور و مبشر كلام‌ سياسي‌ و عقيدتي‌ جديد از سوي‌ محافل‌ بنيادگرا زماني‌ محقق‌ شد كه‌ يكي‌ از نزديك‌ترين‌ شاگردان‌ مكتب‌ شريعتي‌ و از همرزمان‌ چمران‌ و جهان‌ آراي‌ ديگر شاگردان‌ اين‌ مكتب‌ در سالروز مراسم‌ بزرگداشت‌ استادش‌ اساس‌ انديشه‌ شريعتي‌ را اومانيسم‌ اسلامي‌ دانست‌ و به‌ تشريح‌ انديشه‌هاي‌ دكتر پيرامون‌ اصالت‌ انسان‌ در اسلام‌ پرداخت‌. او به‌ تاسي‌ از شريعتي‌ و در بازخواني‌ انديشه‌ او به‌ تشريح‌ و كالبد شكافي‌ اصناف‌ جامعه‌ ديني‌ پرداخت‌ و در اين‌ راستا به‌ نقد روحانيت‌ سنتي‌ و بنيادگرا از منظر اصالت‌ و حرمت‌ بخشيدن‌ به‌ انسان‌ پرداخت‌/هر چند مجال‌ آن‌ حاصل‌ نشد تا درباره‌ بديل‌ اين‌ دو يعني‌ عالم‌ و مجتهد نوگرا و اسلام‌ مترقي‌ سخن‌ گويد/ اين‌ بار مخالفان‌ شريعتي‌ كه‌ از مخالفت‌ عريان‌ با او طفره‌ مي‌رفتند و حتي‌ در برهه‌يي‌ از زمان‌ بخشي‌ از انديشه‌ او را بر سفره‌ و تختگاه‌ خود نشانده‌ بودند با استفاده‌ از خطاهاي‌ سهوي‌ و زباني‌ او در توصيف‌ برخي‌ از مفاهيم‌ و عقايد ديني‌ و عدم‌ دقت‌ او در پردازش‌ تفكرات‌ به‌ سراغ‌ آقاجري‌ آمده‌اند و با استفاده‌ از برخي‌ ابزارها با وجود اقرار به‌ ايمان‌ او و تلاش‌ براي‌ تصحيح‌ سوء برداشت‌هاي‌ احتمالي‌ به‌ محاكمه‌ كشيدند و در كمال‌ ناباوري‌ همگان‌ حتي‌ بدنه‌ جامعه روحانيت‌ مرجعيت‌/با وجود آنكه‌ به‌ زعم‌ برخي‌ از مدافعان‌ حكم‌ مهمترين‌ اتهام‌ آقاجري‌ نقد و رد اين‌ قشر بوده‌ است‌!!/ مرتدش‌ خواندند تا نه‌ تنها زين‌ پس‌ هزينه‌ هرگونه‌ سخن‌ پيرامون‌ منطقه‌ ممنوعه‌ مد نظر را افزايش‌ دهند بلكه‌ ذهن‌ و زبان‌ها را از بازخواني‌ و بازانديشي‌ و استمرار انديشه‌هاي‌ دكتر شريعتي‌ بازدارند و شايد نيز كاري‌ را كه‌ در گذشته‌ موفق‌ به‌ انجام‌ آن‌ نشدند هم‌ اينك‌ كه‌ حكم‌ قهري‌ و ديني‌ را با هم‌ دارند به‌ انجام‌ برسانند تا ديگر هيچ‌ بابافوتيسي‌ جرات‌ نزديك‌ شد. به‌ دهكده‌ ليكووريسي‌ را به‌ خود ندهد. اينگونه‌ شد كه‌ انديشه‌هاي‌ اصلاحي‌ شريعتي‌ كه‌ اين‌ بار از زبان‌ آقاجري‌ جاري‌ شد بار ديگر به‌ سوي‌ صليب‌ فراخوانده‌ شد. آيا واقعا شريعتي‌ بار ديگر در پيكر آقاجري‌ مصلوب‌ خواهد شد! آيا وضعيت‌ سياسي‌، اجتماعي‌ و معرفتي‌ ايران‌ با ده‌ ليكووريسي‌ قابل‌ مقايسه‌ است‌! آيا روحانيت‌ و عالمان‌ ديني‌ ما كه‌ مفاد تفكرات‌ بسته‌ وجود قرون‌ وسطي‌ ديني‌ بوده‌اند و آن‌ همه‌ سابقه‌ روشن‌ و آزاديخواهانه‌ داشته‌اند اجازه‌ خواهند داد تا معدودي‌ با نام‌ آنها دست‌ به‌ چنين‌ فاجعه‌يي‌ بزنند! و آيا بابافوتيس‌هاي‌ جامعه‌ ما چون‌ باباي‌ ليكووريسي‌ مايوس‌ و سرخورده‌ تن‌ به‌ سفري‌ بي‌انجام‌ خواهند داد آينده‌ سخن‌هاي‌ بسياري‌ خواهد داشت‌.
+ روزبه میر ابراهیمی ; ۸:٤٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٠ آذر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

پاسخ به يک پيغام جالب


سلام
چند وقتی بود که نتونسته بودم وبلاگم را بروز کنم. ولی برام خيلی جالب بود که به طور ناگهانی بازديد کنندگان وبلاگم به ۱۳۷ نفر رسيد.
بگذريم امروز بالاخره تونستم بنويسم. خبر امروز صبح روزنامه اعتماد همه را شوکه کرده بود به طوری که از صبح که امدم پاسخگوی تلفن های زيادی بودم . امروز يکی از بازديد کنندگان وبلاگم با تعجب پيغام گذاشته بود که مگه شما فاميل حضرتی هستی. برايم سوالش جالب بود . اما لازم ديدم چند کلمه ای در اين مورد بنويسم. اولا بنده در روزنامه اعتماد که مدير مسوولش حضرتی است مسووليت سرويس سياسی را دارم و اصلا برای داشتن اين سمت احتياج نيست که فاميل حضرتی باشم. شايد اگر بودم ديگر در اين سمت نبودم.
دوما بنده سالهاست با اقای حضرتی اشنا هستم. چون يک وجه مشترک داريم که همشهری هستيم. .....تابعد
+ روزبه میر ابراهیمی ; ۸:٢٤ ‎ب.ظ ; شنبه ٩ آذر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()